آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت هشتاد و چهارم :
متیو چند ثانیهی دیگه هم به کشیدنِ من ادامه داد تا اینکه یهو جلوی یک درِ بسته ایستاد و با یک برقِ شیطانی توی چشماش برگشت سمت من. خندهی ریزی کرد: «فکر کنم وقتِ یه تجدید دیدارِ خانوادگیِ بزرگ و باشکوه رسیده، اینطور فکر نمیکنی؟»
حتی وقت نکردم به حرفی که زد فکر کنم، چون قبل از اینکه بتونم پلک بزنم، پرت شدم داخل یک اتاق و با صدای تپی با دست و زانو فرود اومدم روی زمین، طوری که پوست د
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
