لیست کلیه پارتهای رمان آیدا و آرزوهای پوشالی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 1
خسته و نفس بُریده مسیر حیاط تا ورودی ساختمان را با قدم های آهسته ای طی کردم. سینه ام از حجم خشم و ناراحتی به سوزش افتاد. تیر زهر آگین تکه و کنایه هایی که شنیده بودم تن رنجور مرا سیبل آماج حملات خود قرار داد؛ تا زمانی که دخترک غم زده ی درونم را از پا انداخت. واژه ها و جملاتی که همچون سَم کُشنده ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 2
مردان و زنانی که هر کدام در دنیای سیاه و سفید خود جولان می دادند. کسانی که خوب و بدی هایشان زیادی آشکار و عیان بود. صدای بلند تلوزیون و جر و بحث در حلزونی گوش هایم پیچید. طبق معمول صدا از طبقه ی سوم که متعلق به صدیقه خانم بود؛ به گوش می رسید. معلوم نبود باز سر چه موضوع پیش و پا افتاده ای ؛ پسر ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 3
طبق تصوری که در ذهن می پروراندم؛ همه ی افراد خانواده؛ وسط سالن بزرگ پذیرایی جمع شده بودند. و مثل همیشه؛مرکز توجه کسی جز امید ؛ تک پسر خانواده نبود. با پیراهن و شلوار مردانه ی مشکی رنگ و ابرو های درهم تنیده؛ با حالت کلافه ای دست به کمر ایستاده بود. جمله ای که به محض داخل شدن به خانه؛ از زبان او ش...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 4
یک آرامش تصنعی که به نظر من دوام چندان زیادی نمی آورد. با لحن آرامی خیره به چهره ی دوست داشتنی اش گفتم: _ بیخیال این حرفا؛ حالا بگو ناهار چی داریم؟ مقنعه را به عادت همیشگی از دست من گرفت و مشغول تا زدن آن شد: _مامان ته چین مرغ گذاشته. برو لباس عوض کن و یه آبی به دست و صورتت بزن ؛ بعدش بیا که سف...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 5
زمزمه ی زیر لبی مادر را نشنیده گرفتم و در چوبی قهوه ای رنگ سرویس بهداشتی را باز کردم. آبی به دست و صورت گر گرفته ام پاشیدم و بعد موهای بلندم را دم اسبی بالای سرم فیکس کردم. به اتاق برگشتم تا لباس هایم را با یک تی شرت و شلوار خانگی عوض کنم. یک اتاق سه در چهار که متعلق به خودم بود. یک میز آرایش ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 6
از پیچیدن عطر خوش ته چین در فضای خانه؛ معده ی بی نوایم از شدت گرسنگی به صدا درآمد و اظهار وجود کرد. عاطفه عاشق آشپزی بود و در آن تبحر زیادی داشت و این عشق و علاقه را مدیون اصرار های بی امان مادرمان بود. او همیشه در تابستان ها برای عاطفه کتاب آشپزی می گرفت تا دختر بزرگترش با استفاده از آن؛ برایم...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 7
این قسمت از خانه؛ از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بود چرا که مقر حکومتی مریم بانو بود. زنی که روی خرید و نگه داری هر یک از لوازم های آشپز خانه اش؛ حساسیت زیادی به خرج می داد. هیچ یک از ما جرات نداشتیم چیزی از اسباب و اثاثیه هایش بشکنیم و یا کوچکترین خط و خشی به روی آن ها بی اندازیم چرا که دیگر حس...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 8
با رفتن آن ها و نیمه باز ماندن درِ ورودی؛ لبخندی که هنوز روی لب هایم به جا مانده بود را فرو دادم و سینی به دست به آشپزخانه برگشتم اما این بار در کمال تعجب؛ عاطفه را نزدیک به پنجره دیدم. گوشه ای از آن را کنار زده بود و با دقت و نهایت کنجکاوی به بیرون می نگریست. سینی را بین دیوار و یخچال گذاشتم و ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 9
پوزخند زد و قابلمه به دست به سمت من چرخید و با قاطعیت کلام گفت: _ محاله اوستا کفاشِ ما توی کاری که بهش مربوط نمیشه دخالت کنه. حالا اونارو بیخیال شو؛ بلاخره یا تیرشون به خال می خوره یا به کال! اومدی همون کفگیرو بیار. نفس خسته ام را از عمق سینه به بیرون فرستادم و دوباره به آن جمع چند نفره نگاه دو...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 10
گویا قصد کرده بود همین نیمچه زندگی را بیشتر از همیشه دستخوش تغیرات کند. آن هم چه تغیرات مهیج و شگفت انگیزی ! مادر خوشنود از این که بلاخره پدر را در عملی کردن چنین تصمیم مهمی مجاب کرده بود؛ خیلی زود بر محمد و آل محمد صلوات فرستاد تا جمع را به آرامش دعوت کند. ته چین غذای مورد علاقه ی تمام افراد خ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 11
گفته هایش را قبول داشتم اما نه تا این حد که با ندانم کاری های عمدی؛ آن زمین با ارزش را از دست بدهند. عاطفه دست هایش را با دستمال حوله ای خشک کرد و به ما نزدیک شد. _ آیدا راست می گه.اون زمین خیلی با ارزشه.حیفه الکی از دست بدین. مامان مثل همیشه چشم غره ای به رویمان رفت و استکان کمر باریک را از چ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 12
لبخند شروری زد که دندان های موشی اش قند در دلم آب کرد. خیره به نگاه باریک شده ی من لب برچید و گفت: _ از روی میز برداشتمش که یه وقت گُم نشه. از چنین سیاست کودکانه ای جفت ابرو هایم بالا پرید. خیلی از سن و سالش بیشتر می فهمید و دختر بسیار بازیگوش و زرنگی بود که قصد داشت با چنین ترفندی خود را مظل...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 13
به کمک آرنجم ؛ دستگیره در را پایین کشیدم. عاطفه پشت میز دو نفره ای که در بالکن آشپزخانه گذاشته بودیم ؛ نشسته بود. ماگ شیر کاکائو را به دستش دادم و بعد روی صندلی مقابلش نشستم. انگشتان ظریف و کشیده اش را به دور ماگِ داغ که حرارت و گرمای دلپذیری از بدنه اش ساطع می شد؛ حلقه کرد: _ ممنون خواهری. همزم...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 14
گویا حالا باید تصمیماتی که قبلا در ذهن آشفته ام پرورانده بودم را برایش روی دایره بریزم. جرعه ی آخر شیرکاکائو را فرو فرستادم و گفتم: _ روزای اول خیلی از حقوق و مزایای بالاش تعریف می کرد.با خودم گفتم منی که این همه درس خوندم و زحمت کشیدم چرا باید مجبور باشم با چنین حقوق کمی توی این مدرسه و اون مدرس...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 15
گفته هایم کام خودم را نیز تلخ کرد دیگر چه برسد به خواهری که با وجود اینکه گره ی میان ابرو هایش کاملا از بین رفته بود اما تشویش در جز به جز صورتش مشهود بود. پلک زد و بعد آه عمیق تری کشید: _ مدرسه ای می شناسی که حقوقش از این جایی که میری بیشتر باشه؟ به آنی اسم چند مدرسه در خاطرم زنده شد: _ آره ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 16
امید و انگیزه ی این زن ستودنی بود. با گفته هایش ؛ اندکی حس خوبِ آرامش به وجود نا آرامم بخشید و باعث شد از دریچه ی دیگری به آینده بنگرم. پس لبخند زدم و این حس خوب را با این دردانه خواهر شریک شدم: _ انشالله...تو دعا کن رسمی بشم؛ قول می دم یه شیرینی توپ مهمونتون کنم. در بالکن را تا انتها باز کرد و ق...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 17
《 آیدا...آیدا جان 》 با شنیدن صدای عاطفه؛ به سختی از لای پلک های به هم چسبیده ام نگاهش کردم و گفتم: _ جان کمی به طرفم سر خم کرد و عروسک سوگند را از کنار بالشت برداشت : _ پاشو دیگه دختر...چه قدر می خوابی تو؟ کش قوسی به تن خسته و کرخت شده ام دادم و چهار زانو روی تخت نشستم: _ مگه ساعت چنده؟ هم زما...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 18
با چشم های باریک شده از تعجب مرا نگریست و بعد از اندکی مکث پرسید: _ چه طور مگه؟ از این نگاه ریزبینانه که همچون کارآگاه گجت قصد کرده بود زیر و بَم دلیل این سوالی که پرسیده بودم را بیرون بکشد، خنده ام گرفت. با لبخند کمرنگی که به لب هایم سنجاق شده بود، نفس عمیق کشیدم و بوی هِل را که از چای خوش رنگم...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 19
پدر همان طور که دانه های تسبیح شاه مقصودش را یکی پس از دیگری رد می کرد، خطاب به شازده پسرش گفت: _ آقا امید تو هم این قدر سر به سر دختر من نذار. امید با دهان پُر دست روی یکی از چشم هایش گذاشت و جواب داد: _ رو چشمم آقاجون.شما فقط جون بخواه. همه از این خوش سر زبانی اش به خنده افتادیم. پدر اما با یک...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 20
عزت و آبرو برای اوستا کفاشِ ما خیلی مهم تر از پول بود و این موضوع برای من چندان تازگی نداشت چرا که از همان سال های پیش همه به این موضوع واقف شده بودیم که این مرد تحت هیچ شرایطی پا روی عزت و آبرویش نمی گذارد. شنیدن صدای جیغ سوگند و کوروش ، مانع این شد که بیشتر از این فالگوش بایستم. قبل از این که...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
- 1
- 2
