پارت یک :
خسته و نفس بُریده مسیر حیاط تا ورودی ساختمان را با قدم های آهسته ای طی کردم.
سینه ام از حجم خشم و ناراحتی به سوزش افتاد.
تیر زهر آگین تکه و کنایه هایی که شنیده بودم تن رنجور مرا سیبل آماج حملات خود قرار داد؛ تا زمانی که دخترک غم زده ی درونم را از پا انداخت.
واژه ها و جملاتی که همچون سَم کُشنده ؛ دور و اطراف سلول های خاکستری مغزم را احاطه کرد.
( *خانم محترم شما باید علاوه بر انجام امورات داخلی؛ پذیرایی پرسنل و مشتریان مجموعه رو هم بر عهده بگیری.
* ما اینجا حق و حقوق مُفت و مجانی به کَسی نمیدیم.)
و من آن لحظه به این موضوع فکر کردم که در کجای قانون کار ذکر شده یک منشی باید وظیفه یک آبدارچی را برعهده بگیرد؟!
که برای پرسنل و مشتریان خاص ؛ قهوه آماده کند؟!
کجای قانون کار گفته ؛ کسی که امورات داخلی یک مجموعه را تمام و کمال انجام می دهد؛ باید به هنگام خستگی رئیس شرکت؛ سر شانه های او را ماساژ بدهد؟!
من فقط باید نقش یک منشی کاربلد را ایفا می کردم نه این که به خواسته های نامعقول رئیس شرکت و مشتریان خاص او ؛ جامه عمل بپوشانم.
آن ها خواسته هایی از منِ نوعی داشتند که در انجام چنین کار های بی پروایی عاجز بودم.
با هزار سختی و مشقت درس خوانده و معلم شده بودم که برای کَس و ناکس قهوه آماده کنم؟!
شب تا صبح برای درس خواندن سگ دو زده بودم که حالا مجبور باشم خستگی مردانی چون آتشکار را از تن بیرون کنم؟!
این دیگر چه قانون و عدالتی بود؟!
با نهایت خستگی؛ دست های مرتعش و یخ زده ام را به دور بند کیف مشکی ام حلقه کردم و گوشه ای از دیوار سُر خوردم.
بعد از گرفتن چند نفس عمیق از هوای دَم گرفته ی راه پله؛ به دیوار پاگرد که پنجره ی کوچکی وسط آن تعبیه شده بود؛ نگاه دوختم.
یک نگاه سرسری به لکه های زرد رنگی که نشان از نفوذ باران به داخل ساختمان بود.
یک ساختمان بزرگ سه طبقه با نمای قدیمی که آدم های خوب و بد زیادی را در خود جای داده بود.

لطفا صبر کنید...

نیهان
1عالیه لطفاً در قسمت رمان های رایگان قرار بدین ممنون میشم