پارت یازده :

گفته هایش را قبول داشتم اما نه تا این حد که با ندانم کاری های عمدی؛ آن زمین با ارزش را از دست بدهند.
عاطفه دست هایش را با دستمال حوله ای خشک کرد و به ما نزدیک شد.

_ آیدا راست می گه.اون زمین خیلی با ارزشه.حیفه الکی از دست بدین.

مامان مثل همیشه چشم غره ای به رویمان رفت و استکان کمر باریک را از چای دم کشیده ی داخل قوری پُر کرد و گفت:

_ حیف عمر و جوونی بچه ی منه که سر هیچ و پو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!