پارت یازده :
گفته هایش را قبول داشتم اما نه تا این حد که با ندانم کاری های عمدی؛ آن زمین با ارزش را از دست بدهند.
عاطفه دست هایش را با دستمال حوله ای خشک کرد و به ما نزدیک شد.
_ آیدا راست می گه.اون زمین خیلی با ارزشه.حیفه الکی از دست بدین.
مامان مثل همیشه چشم غره ای به رویمان رفت و استکان کمر باریک را از چای دم کشیده ی داخل قوری پُر کرد و گفت:
_ حیف عمر و جوونی بچه ی منه که سر هیچ و پو
لطفا صبر کنید...
