پارت یازده :

گفته هایش را قبول داشتم اما نه تا این حد که با ندانم کاری های عمدی؛ آن زمین با ارزش را از دست بدهند.
عاطفه دست هایش را با دستمال حوله ای خشک کرد و به ما نزدیک شد.

_ آیدا راست می گه.اون زمین خیلی با ارزشه.حیفه الکی از دست بدین.

مامان مثل همیشه چشم غره ای به رویمان رفت و استکان کمر باریک را از چای دم کشیده ی داخل قوری پُر کرد و گفت:

_ حیف عمر و جوونی بچه ی منه که سر هیچ و پوÚ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️