پارت دوازده :
لبخند شروری زد که دندان های موشی اش قند در دلم آب کرد.
خیره به نگاه باریک شده ی من لب برچید و گفت:
_ از روی میز برداشتمش که یه وقت گُم نشه.
از چنین سیاست کودکانه ای جفت ابرو هایم بالا پرید.
خیلی از سن و سالش بیشتر می فهمید و دختر بسیار بازیگوش و زرنگی بود که قصد داشت با چنین ترفندی خود را مظلوم تر از همیشه جلوه دهد.
به تاسف سر جنباندم و پشت به او لباس هایم را پوشیدم.
لطفا صبر کنید...
