پارت سیزده :
به کمک آرنجم ؛ دستگیره در را پایین کشیدم.
عاطفه پشت میز دو نفره ای که در بالکن آشپزخانه گذاشته بودیم ؛ نشسته بود.
ماگ شیر کاکائو را به دستش دادم و بعد روی صندلی مقابلش نشستم.
انگشتان ظریف و کشیده اش را به دور ماگِ داغ که حرارت و گرمای دلپذیری از بدنه اش ساطع می شد؛ حلقه کرد:
_ ممنون خواهری.
همزمان نگاه به چهره ی آرام و مهربانش دوختم و با فشردن پلک هایم به روی هم؛ جوابش را دا
لطفا صبر کنید...
