پارت دوم :

مردان و زنانی که هر کدام در دنیای سیاه و سفید خود جولان می دادند.
کسانی که خوب و بدی هایشان زیادی آشکار و عیان بود.
صدای بلند تلوزیون و جر و بحث در حلزونی گوش هایم پیچید‌.
طبق معمول صدا از طبقه ی سوم که متعلق به صدیقه خانم بود؛ به گوش می رسید.
معلوم نبود باز سر چه موضوع پیش و پا افتاده ای ؛ پسر هایش این طور به جان هم افتاده بودند.
دست خودِ خسته و نفس بریده ام را گرفتم و از روی زمین سرد و یخ زده برخاستم.
صدای باز و بسته شدن در ورودی طبقه ی بالا ؛ هوش و حواس مرا به خود اختصاص داد.
مطمئن بودم کسی جز صدیقه خانم نمی توانست باشد.
فقط او بود که تا کوچک ترین صدایی از بیرون می شنید؛ چادر به سر می کشید تا ته و توی ماجرا را دربیاورد.
دیری نپایید که صدایش را بلند کرد و گفت:
_ آیدا جان تویی؟
از شدت حرص زیاد؛ لب زیر دندان کشیدم و پلک روی هم فشردم.
اعصاب درست و حسابی نداشتم اما ادب حکم می کرد که‌احترام این زن میان سال را نگه دارم.
کسی که در بیشتر مواقع ؛ یاری رسان در و همسایه بود.
بزاق دهان پس فرستادم و لبی جنباندم:
_ بله صدیقه خانم.
از روی راه پله به سمت پایین گردن کشید و با کنجکاوی بیشتری پرسید:
_ چی شد دخترم ؟امروز رفتی اون‌جا برای کار؟
ناخداگاه لبخند تلخی کنج لب هایم جا خوش کرد.
این خانه و آدم هایش با وجود مشکلات و بدبختی هایی که داشتند باز هم نگران حال و احوال یک دیگر بودند. این زنِ هفت پشت غریبه با وجود مشکلات خانوادگی اش باز هم برای من کار پیدا کرده بود. آن هم چه کار آبرومندی!
در این که او زیادی زن ساده ای بود اصلا شکی نبود اما دل لعنتی ام داشت از چنین واقعیت تلخی آتش می گرفت.
پلک راستم پرید و دست هایم مُشت شد.
بدون این که سر برگردانم و با او چشم در چشم شَوَم؛ نفس حبس شده درون سینه ام را به بیرون فرستادم:
_ راستش موقعیتش زیاد خوب نبود. حالا بعدا براتون تعریف می کنم.
همزمان که دو پله اول را پشت سر گذاشت تا مرا بهتر ببیند؛ صدای احمد را شنیدم که گفت:
《 مادر کجایی؟ بیا که پیازا سوخت!》
و بعد صدیقه خانم با همان لحن همیشگی و غرولند مادرانه؛ به خانه برگشت اما باز هم در ورودی را نبست:
《 چیه هی مامان؛ مامان راه انداختی پسر جان؟! با این قد و هیکل نمی تونی زیر اون گاز رو خاموش کنی؟》
یکی نیست به این آدم ها بگوید که با وجود این ولوم های بالایتان دیگر باز گذاشتن درِ خانه؛ چه معنا و مفهومی دارد؟!
کاش می توانستم با صدای بلندی بخندم و به او بگویم که صدیقه خانمِ عزیز کاش به جای نگرانی بابت زندگی ما هوش و حواست را به پیاز داغَت بدهی که مجبور نباشی در این گرانی و بیکاری ؛ خرج اضافه روی دستت بگذاری.
با شنیدن صدای بسته شدن در خانه شان؛ کفش هایم را از پا درآوردم‌.
رنگ مشکی شان اعصابم را تحریک کرد.
هنوز که هنوز است آن رنگ سفید در کنج ذهن آشفته ام مانوور می داد.
رنگ دلخواه من...کاش همان رنگ سفید را می خریدم.
زمانی که این کفش ها را خریداری کردم؛ مجبور شدم قید خواستن و داشتن رنگ سفیدش را بزنم و مشکی انتخاب کنم چرا که اگر سفید انتخاب می کردم؛ خیلی زود به زود کثیف می شد و سپس از رنگ و رو می افتاد.
درِ نیمه باز خانه را کاملا باز کردم.
صدای مکالمه شان ته دلم را خالی کرد.
《 بابا؛ جانِ جدت کوتاه بیا. به ولای علی توی این کار سود زیادی خوابیده.مامان خانم تو حداقل یک حرفی به این بابای لجباز ما بزن》
چه شده که امید با فراغ بال و بدون هیچ گونه تردیدی ؛ باز هم دست به دامن پدر شده بود؟
با حس کنجکاوی عظیمی که گریبانم را گرفته بود؛ از طول راهرو گذشتم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!