دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آیدا و آرزوهای پوشالی اثر آرزو هاشم آبادی

رمان آیدا و آرزوهای پوشالی

  • زبان فارسی
  • 10.8K 👁
  • 25 ❤️
  • 31 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آیدا و آرزوهای پوشالی

یک ساختمان سه طبقه با کلی اتفاقات تلخ و شیرین... آیدا دختری ساده و پر تلاش با آرزو های بزرگ؛ در یک خانواده معمولی و با اصالت زندگی می کند. برای یک آینده ی روشن بسیار تلاش می کند اما همیشه اعتقاد دارد که عشق حلال مشکلات است. امیر حسام مردی با خدا که به اوستا کفاش معروف است؛ با همان غیرت مردانه و نگاه سر به زیر دل به آیدایی می دهد که در طبقه ی دوم زندگی می کند اما دخترک ساده و بی تجربه دست رد به عقل و منطق می زند و به حرف دلش گوش می دهد اما چه اتفاقی می افتد که بعد از گذشت دو سال؛ این بار با کوله باری از تجربه و دلی شکسته ؛دوباره سر راه اوستا کفاش قصه قرار می گیرد؟

پارت اول

خسته و نفس بُریده مسیر حیاط تا ورودی ساختمان را با قدم های آهسته ای طی کردم.
سینه ام از حجم خشم و ناراحتی به سوزش افتاد.
تیر زهر آگین تکه و کنایه هایی که شنیده بودم تن رنجور مرا سیبل آماج حملات خود قرار داد؛ تا زمانی که دخترک غم زده ی درونم را از پا انداخت.
واژه ها و جملاتی که همچون سَم کُشنده ؛ دور و اطراف سلول های خاکستری مغزم را احاطه کرد.
( *خانم محترم شما باید علاوه بر انجام امورات داخلی؛ پذیرایی پرسنل و مشتریان مجموعه رو هم بر عهده بگیری.
* ما اینجا حق و حقوق مُفت و مجانی به کَسی نمیدیم.)
و من آن لحظه به این موضوع فکر کردم که در کجای قانون کار ذکر شده یک منشی باید وظیفه یک آبدارچی را برعهده بگیرد؟!
که برای پرسنل و مشتریان خاص ؛ قهوه آماده کند؟!
کجای قانون کار گفته ؛ کسی که امورات داخلی یک مجموعه را تمام و کمال انجام می دهد؛ باید به هنگام خستگی رئیس شرکت؛ سر شانه های او را ماساژ بدهد؟!
من فقط باید نقش یک منشی کاربلد را ایفا می کردم نه این که به خواسته‌ های نامعقول رئیس شرکت و مشتریان خاص او ؛ جامه عمل بپوشانم.
آن ها خواسته هایی از منِ نوعی داشتند که در انجام چنین کار های بی پروایی عاجز بودم.
با هزار سختی و مشقت درس خوانده و معلم شده بودم که برای کَس و ناکس قهوه آماده کنم؟!
شب تا صبح برای درس خواندن سگ دو زده بودم که حالا مجبور باشم خستگی مردانی چون آتشکار را از تن بیرون کنم؟!
این دیگر چه قانون و عدالتی بود؟!
با نهایت خستگی؛ دست های مرتعش و یخ زده ام را به دور بند کیف مشکی ام حلقه کردم و گوشه ای از دیوار سُر خوردم‌.
بعد از گرفتن چند نفس عمیق از هوای دَم گرفته ی راه پله؛ به دیوار پاگرد که پنجره ی کوچکی وسط آن تعبیه شده بود؛ نگاه دوختم.
یک نگاه سرسری به لکه های زرد رنگی که نشان از نفوذ باران به داخل ساختمان بود.
یک ساختمان بزرگ سه طبقه با نمای قدیمی که آدم های خوب و بد زیادی را در خود جای داده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان آیدا و آرزوهای پوشالی
  • محنا

    0

    خیلی قشنگه من که عاشقش شدم خسته نباشید نویسنده عزیز

    ۱ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم نظر لطف شماست

    ۱ ماه پیش
  • Darya

    1

    خیلی دوسش دارم. قلم پخته و روونی داره. خسته نباشید خانم نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    نظر لطف شماست 💜

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 90

    سلام . تو تبلیغات رمان زده رایگان به پارت ۱۲ میرسی قفل میشه و پول میخاد ...چرا؟؟؟؟

    ۲ ماه پیش
  • پروانه ی تنها

    1

    سلام نویسنده ی عزیز خسته نباشین رمان فوق العاده قشنگیه ولی ای کاش رایگان بود تا بتونیم بخونیم

    ۲ ماه پیش
  • fatima

    1

    و باز دوباره آرزو جان رمان جدید داده بیرون🥰 من عاشق رمان ها و قلم شمام

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    نظر لطفتونه عزیز دلم❤

    ۲ ماه پیش
  • امیر شایان

    1

    لطفا پارتای بیشتری بذارین داستان قشنگیه

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    چشم عزیزم❣️

    ۲ ماه پیش
  • بهناز

    1

    قلم نویسنده که خیلی خوبه تا اینجا عالی بوده

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    در پارت 71

    تا اینجای که خوندم خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    نظر لطف شماست گل من😊

    ۲ ماه پیش
  • مریم جون

    1

    عالیه لطفا پارت بیشتری برامون بذارید🙏

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    ممنون چشم گلم💜

    ۲ ماه پیش
  • Sahar

    در پارت 91

    اوستا کفاشو عشقه🤩 تورو خدا از امیرحسام بیشتر بگین دلم می خواد عاشق آیدا بشه

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    باشه عزیزم😅🥰

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    امیر حسام عزیزم قراره بترکونه🙈

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    1

    وای خانم هاشم آبادی شما که دوباره دست ب قلم شدین😍 رماناتون بی نظیرههههههه👏👏👏👏👏 مطمئنم این رمانم یکی از بهترینا میشه

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی شما دوست عزیز💜

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    مرسی از نگاهت مهربون❤❤

    ۲ ماه پیش
  • فواد

    در پارت 90

    خانم آرزو باپوزش که بازمزاحمم.نمیدونم شمابودیدیاشخص محترم دیگه که معلم قرآن ودینی هستید.فضول نیستم منظورمتفاوتی دارم بعدروشن میشه.لطفاجواب بدید.باپوزش که نظری غیرازرمان ارسال میکنم.

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    سلامی دوباره به شما دوست عزیز خیر بنده اصلا معلم نیستم

    ۲ ماه پیش
  • نیهان

    در پارت 11

    عالیه لطفاً در قسمت رمان های رایگان قرار بدین ممنون میشم

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    💙💚

    ۲ ماه پیش
  • Hadis

    1

    عالیه امیدوارم یکم هیجانی باشه و هیمن طور رایگان تا بتونیم بتونیم

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰 رمان هیجانات بی نظیری براتون توی چنته داره منتظر باشید

    ۲ ماه پیش
  • خانم نویسنده ابتدای

    در پارت 80

    خانم نویسنده ابتدای رمان نوشتیدخانواده بااصالت.سالهاست واژه اصیل!واصالت!برام هم بی معناست هم شده توهین وحتی کمپلکس وعقده.دختری جیغ بکشه :پدرم اصیله ه ه.یایکی دیگه :مامانم اصیله.یامااصیلیم یااصالت داریم.شماکه باواژه هاکاملاآشناهستدلطفابرام معناکنید.اشاره ای به رمان نکردم باشه برابعد.

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟