پارت هفده :
《 آیدا...آیدا جان 》
با شنیدن صدای عاطفه؛ به سختی از لای پلک های به هم چسبیده ام نگاهش کردم و گفتم:
_ جان
کمی به طرفم سر خم کرد و عروسک سوگند را از کنار بالشت برداشت :
_ پاشو دیگه دختر...چه قدر می خوابی تو؟
کش قوسی به تن خسته و کرخت شده ام دادم و چهار زانو روی تخت نشستم:
_ مگه ساعت چنده؟
هم زمان که دستی میان موهای شلخته و هپلی ام می کشید؛ لب به دو طرف کش داد و با لحن مملو از
لطفا صبر کنید...
