پارت چهارده :
گویا حالا باید تصمیماتی که قبلا در ذهن آشفته ام پرورانده بودم را برایش روی دایره بریزم. جرعه ی آخر شیرکاکائو را فرو فرستادم و گفتم:
_ روزای اول خیلی از حقوق و مزایای بالاش تعریف می کرد.با خودم گفتم منی که این همه درس خوندم و زحمت کشیدم چرا باید مجبور باشم با چنین حقوق کمی توی این مدرسه و اون مدرسه کار کنم.راستش اونقدر توی سرم خوند که منم وسوسه شدم یه سر به این شرکت بزنم.
با همان نگاه ن
لطفا صبر کنید...
