لیست کلیه پارتهای رمان آیدا و آرزوهای پوشالی : پارت های 21 تا 38
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 21
《 شرمنده معطل شدی عزیزم 》 با شنیدن صدای آمنه به عقب چرخیدم. در حالی که چادر رنگی گل دار سفیدش را روی سرش کشیده بود با نگاه براق دو پله آخر را پشت سر گذاشت و به من نزدیک شد.نگاه دقیقی به دور و اطراف انداخت و سپس با ابروی بالا رفته نگاه از در بسته ی زیرزمین گرفت و گفت : _ داداش امیر حسام هنوز داخل ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 22
با ذهنی درگیر لب روی هم فشردم.بی شک حسم اشتباه می کرد. یک نگاه عادی که این قدر آشفتگی با خود به همراه نداشت.کوروش با آن اجرای نمایشی، نگاه تحسین برانگیز افراد جمع را به خود اختصاص داد.با غرور و اعتماد به نفس بالایی شانه هایش را پهن کرد و دست سوگند را گرفت تا قدرت و پهلوان بودنش را به او اثبات کند...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 23
از این پیگیری لبخند خجولانه ای کنج لب هایم نشست.همیشه از این که مرکز توجه یک جمع قرار بگیرم، معذب می شدم و حالا با حرف صدیقه خانم، سنگینی چند جفت چشم را روی خودم حس می کردم.بزاق دهانم را پس فرستادم و به آرامی لب زدم: _ راستش شرایطش خوب بود اما متاسفانه ساعت کاریش یه خورده برای من زیاد بود. آذر م...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 24
ساعت ۷ صبح چهارشنبه بود و مثل همیشه باید به مدرسه می رفتم. لباس فرم مشکی و مقنعه سرمه ای رنگ را پوشیدم. لبخند کمرنگ و امید وارانه ای به تصویر خودم درون آیینه زدم و انتهای موی بافته شده ام را زیر مقنعه پنهان کردم.گوشی موبایل و کیف چرمی نسبتا بزرگی که مخصوص محیط کارم بود را از روی میز کنسول برداشتم...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 25
پس از گذشت ساعت ها از شروع امروز، لبخندی محو ولی واقعی به روی لب هایم نقش بست: _ نه عزیزم.برو به کلاست برس. سری تکان داد و باشه گویان به سمت انتهای راهرو رفت. یک نفس عمیق کشیدم و تمام تلاشم را برای پنهان کردن استرسی که در سرتاپایم موج می زد به کار بستم. به تازگی یاد گرفته بودم که سر بزنگاه بی آن ...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 26
بنده خدا نگاه ناباور و حیرت زده اش بین من و مدیر چرخید. گویا توقع چنین حرفی را از من نداشت.خانم سلطانیان که از پشت میز بلند شد ، ادامه حرفم را درز گرفتم. با چند قدم فاصله ی بینمان را طی کرد و روبه رویم قرار گرفت. با حالت متفکری کمی خیره ام ماند و سپس گفت: _ پس مشکل اصلی شما حقوق و مزایای اینجاست ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 27
هیجان دلپذیری در رگ و پی وجودم غلطید. دیدن چنین جمله ای، حس قدم زدن میان گندم زاری که نسیم ملایمی در لابلای آن می پیچید را برایم به ارمغان آورد. _ خانم زنگ خونه ها خورد. با شنیدن صدای دانش آموزان ناخداگاه نیش باز مانده ام را جمع و جور کردم. _ باشه، پسرای گلم ،کتاب و دفتراتون رو از روی میز جمع کنی...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 28
خیلی سریع تغییر موضع داد: _ اصلا گردن ما از مو باریک تر آیدا خانم، خوبه ؟ چی شده که خانم خانما این قدر عصبانی و ناراحته؟ لبخند محوی جای اخم هایم را گرفت و برای لحظه ای به زمین زیر پایم خیره ماندم: _ خب یه حرفی می زنی که جگر آدم آتیش می گیره.من میگم شخصیتم اینجا داره میره زیر سوال اونوقت تو حرف ا...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 29
با غرولند به تندی جواب دادم: _ یعنی چی سعید؟ گفتی به خانواده ات بگو ، می خوام بگم دیگه.دردت چیه عزیز من؟ _ دردم اینه که هنوز قرار نیست به پدر و مادرت بگی. بهانه می تراشید و این موضوع به شدت مرا عصبی می کرد.به عبور و مرور ماشین ها خیره گشتم و در جواب گفتم: _ همین اول کاری که نمی تونم به پدر و م...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 30
به چهره ی متعجب و لحن ناباور او نگاه دوخته بودم اما در تمام مدت فکرم درگیر حرف هایی بود که قصد داشتم به او بزنم. دوست نداشتم ذره ای از من دلخور و یا ناراحت شود. با شیطنت سرم را به طرفین تکان دادم: _ دارم جدی می گم عاطفه. عاشق شدم. استکان چای را کنار گذاشت و با همان نگاه و لحن شوکه و ناباور گف...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 31
کمی مکث کرد و همین که صورتش درهم شد ته دلم فرو ریخت.نالیدم: _عاطفه باور کن داری در موردش اشتباه فکر می کنی.سعید آدم بدی نیست. درسته که باهاش توی فضای مجازی آشنا شدم اما هیچ وقت کوچکترین حرکت و یا رفتاری ندیدم که بشه اسمش رو سو استفاده گذاشت.مردیه که با نیت پاک قلبی اومده جلو...گفت عاشقمه.اون قد...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 32
نگرانی اش را درک کردم. لبخند زدم و به او اطمینان خاطر دادم : _مگه پدر مادر خودمون از دو تاشهر مختلف نبودن؟ سبزوار کجا مشهد کجا! در ثانی، من اصلا دلم نمی خواد با فامیل ازدواج کنم. سر ازدواج و زندگی تو کم تجربه نگرفتیم. وسط حرفم پرید: _ ازدواج فامیلی حداقل ۷۰ درصد خلق و خوی طرف رو می شناسی. می دو...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 33
مقابل پیشخوان ایستادم و رو به آقا موسی گفتم: _ سلام آقا موسی، خوب هستید؟ یک شانه تخم مرغ می خوام. پیرمرد خندید و با ابرو هایی که بالا میداد تا در خط های عمیق پیشانی اش گم شود، درحین آوردن یک شانه تخم مرغ، با همان لحجه ی شیرین مشهدی اش به شوخی طعنه زد: _ تازگیا مصرف تخم مرغِ تان خیلی بالا رِفته د...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 34
_ یعنی چی این موقع شب از خونه زدی بیرون که تخم مرغ بگیری؟ مگه اون خونه مرد نداره که تو برای چهار دونه تخم مرغ راه افتادی توی کوچه و خیابون؟ مگه داداشت خونه نبوده؟ ها؟ اصلا چرا تو باید این وقت شب بیرون باشی که اون مرتیکه پسر همسایه تون بخواد بهت کمک کنه؟ اندکی طول کشید تا گیجی ناشی از حرف زشتی ک...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 35
آن قدر از نتیجه این تماس دمغ و دلخور بودم که دیگر به عبور و مرور ماشین ها و آدم ها هیچ توجهی نکردم.آهی کشیدم و سپس با دلی آزرده به راه افتادم. بین راه باز هم دلم طاقت نیاورد. پس تصمیم گرفتم در آشتی پیش قدم شوم.بی وقفه شماره اش را گرفتم.یک بار...دوبار...سه بار...و هر بار بی پاسخ! نگرانی بدجور به ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 36
عاطفه غر زد که چرا تا صبح پا به پای آن ها نمی نشینم و من بهانه ی کار و خستگی را پیش کشیدم تا بلکه با خوابیدن کمی به فکر و ذهن آشفته ام ، آرامش عطا کنم اما این آرامش چندان دوام نداشت چرا که ثانیه ها...دقیقه ها و حتی ساعت ها در پی هم می گذشتند اما هیچ خبری از سعید نمی شد. نه زنگ می زد.نه پیامی می ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 37
مشخص بود که سعی بر انکار دارد. با رفتاری کاملا هوشمندانه به قلبش اشاره کردم: _ اونجاست. دقیقا خیلی وقته که وسط سینه ات جا خوش کرده خان داداش. وقتی نگاه و لبخند مطمئن مرا دید، نا امید و خسته سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و دستش را روی پیشانی اش کشید. _ آیدا ادامه دادم: _ آیدا چی؟ مگه دروغ می گ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان آیدا و آرزوهای پوشالی - پارت 38
_ مسلما نه، چون نمی تونم هروقت که دلم خواست جواب تماس های تو رو بدم. اگه یه لحظه متوجه موضوع بشه چی؟ چند ثانیه سکوت کرد. این سکوت از هر حرفی خطرناک تر بود. بعد از اندکی مکث با صدایی شکاک و عصبی گفت: _ خب بفهمه.مگه قرار نیست تا چند روز دیگه منو به خانواده ات معرفی کنی؟ ثانیه ها کش آمدند و من فقط...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
- 1
- 2
