پارت سوم :

طبق تصوری که در ذهن می پروراندم؛ همه ی افراد خانواده؛ وسط سالن بزرگ پذیرایی جمع شده بودند.
و مثل همیشه؛مرکز توجه کسی جز امید ؛ تک پسر خانواده نبود.
با پیراهن و شلوار مردانه ی مشکی رنگ و ابرو های درهم تنیده؛ با حالت کلافه ای دست به کمر ایستاده بود.
جمله ای که به محض داخل شدن به خانه؛ از زبان او شنیده بودم را برای دومین بار در ذهن خود مرور کردم.
از پدر توقع داشت کوتاه بیاید؟!
به چه علت؟!
قسم خورد که در کاری که نمی دانستم چیست؛ سود زیادی خوابیده است و مادر طبق عادت باید میانجی‌گری می کرد.
امان از این برادر عزیزکرده که باز معلوم نیست چه برنامه هایی در سر می پروراند.
امروز به حدی فکر و ذهن خودم خسته و آشفته بود که به هیچ وجه دلم نمی خواست کنجکاوی به خرج بدهم و سر از کار هایشان دربیاورم.
کاش می توانستم بدون هیچ سر و صدا و توجهی به اتاق بروم و سر دربالشت فرو کنم.
کاش می توانستم بدون هیچ گونه دیده شدن توسط آن ها؛ از این جمع گرم و دوست داشتنی خانواده فرار کنم اما صد حیف که نمی توانستم.
اولین نفر عاطفه متوجه حضور نا به هنگام من شد.
دو ساعت زودتر از زمان همیشگی به خانه برگشته بودم و این موضوع اول از همه به چشم خواهر بزرگترم آمد.
دو قدم از جمع فاصله گرفت و خیره به چهره ی خسته ی من گفت:
_ آیدا جان چه زود برگشتی. اتفاقی افتاده؟
خستگی چه درد مضحکی بود که حتی باعث می شد رنگ و روی پریده ات همه چیز را لو بدهد.
برگشتن در این ساعت از روز با چنین چهره ی کلافه ای بدجور فکر و ذهن عاطفه را به خود درگیر کرد.
حرف ها در دل انباشته بود اما مهر سکوت بر لب هایم زدم و سری جنباندم:
_ نه...چیز خاصی نشده.
آرامش به نگاهش برگشت و نفس عمیقی کشید.
نیم نگاهی به جمع انداخت و بعد با لحن آرامی لب زد:
_ امید می خواد کسب و کار جدیدی راه بندازه.
جمله اش را نه یک بار بلکه صد بار در ذهن مرور کردم و بعد با ناباوری لب زدم:
_ چی گفتی؟ می خواد دوباره کسب و کار راه بندازه؟
سرش را با تأسف تکان داد:
_ آره...حالا خدا کنه این بار مثل دفعه قبلی نشه.
شوک زده از شنیدن چنین موضوع مهمی ؛ هه تمسخرآمیزی از بین لب های نیمه بازم به بیرون جهید.در مخیله ام نمی گنجید که برادرم؛با تجربه ای که سری قبل به دست آورده بود؛ باز هم بخواهد چنین تصمیم‌ مهمی بگیرد.
تایه ابرو بالا انداختم و گفتم:
_ جدی می گی؟
با بی تفاوتی شانه بالا داد :
_آره خواهری.حالا یه ساعته داره با حرفاش بابا رو راضی می کنه.
کم کم باورم شد که باز هم امید تصمیم گرفته است دست به کسب و کار جدیدی بزند.
درست مثل همیشه!
زیر لب ای بابایی گفتم که‌ چشم های این خواهر به بزرگ ترین سایز خود رسید و قدمی به من نزدیک تر شد:
_ آیدا چیزی بهش نگی ها؛ باز داداش ناراحت میشه. گذشته رو هم اصلا به روش نزن.
چپ چپ و با نهایت بی حوصلگی به او نگاه کردم.
به زنی در آستانه ی ۳۵ سالگی که از همان نوجوانی از جنگ و جدال های خانوادگی هراس داشت.
چه اصراری بود که عذاب وجدان مرا بیش تر کند؟
خیره به تیله های بی فروغ و زیبایش پلک روی هم فشردم:
_ نگران نباش آبجی. من حرفی نمی زنم.میگم عاطفه نمی دونی طبقه بالا چه خبره؟
_ نه؛ چطور؟
مقنعه را از سرم بیرون کشیدم و همزمان قدمی به جلو برداشتم:
_ آخه سر و صداشون تا راه پله میومد.
شوکه از شنیدن حرف هایم جا خورد:
_ جدی میگی؟
لب و دهان کج کردم تا وخامت اوضاع را به خوبی درک کند:
_ متاسفانه بله!
کمی خیره نگاهم کرد و بعد با حالت کلافه وار دستی به موهای فندقی اش کشید :
_ منم نمی دونم.نکنه باز امید قراره با احمد یه کاری راه بندازن؟
از چنین تصوری چینی به بینی ام‌ انداختم:
_ خدا نکنه‌.
به حالت نمایشی دست هایش را بالا گرفت و گفت:
_ الهی آمین.
لبخند زدم.تنها کاری که دختر بزرگ خانواده می توانست انجام بدهد؛ همین سکوت و آرامش دادن به افراد این خانه بود.
هیچ گاه با صدای بلند و رسایی مخالفت هایش را بر زبان نیاورد تا آدم های زندگی اش را سرجای خود بنشاند.
همیشه سعی بر این داشت که با سکوت برای خودش و افراد خانواده اش؛ یک جو آرامش هرچند ساختگی بخرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!