پارت هشتم :
با رفتن آن ها و نیمه باز ماندن درِ ورودی؛ لبخندی که هنوز روی لب هایم به جا مانده بود را فرو دادم و سینی به دست به آشپزخانه برگشتم اما این بار در کمال تعجب؛ عاطفه را نزدیک به پنجره دیدم.
گوشه ای از آن را کنار زده بود و با دقت و نهایت کنجک ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

خانم نویسنده ابتدای
0خانم نویسنده ابتدای رمان نوشتیدخانواده بااصالت.سالهاست واژه اصیل!واصالت!برام هم بی معناست هم شده توهین وحتی کمپلکس وعقده.دختری جیغ بکشه :پدرم اصیله ه ه.یایکی دیگه :مامانم اصیله.یامااصیلیم یااصالت داریم.شماکه باواژه هاکاملاآشناهستدلطفابرام معناکنید.اشاره ای به رمان نکردم باشه برابعد.