پارت شانزده :
امید و انگیزه ی این زن ستودنی بود.
با گفته هایش ؛ اندکی حس خوبِ آرامش به وجود نا آرامم بخشید و باعث شد از دریچه ی دیگری به آینده بنگرم.
پس لبخند زدم و این حس خوب را با این دردانه خواهر شریک شدم:
_ انشالله...تو دعا کن رسمی بشم؛ قول می دم یه شیرینی توپ مهمونتون کنم.
در بالکن را تا انتها باز کرد و قدم به آشپزخانه گذاشت و گفت:
_ همین که تو به آرزو هات برسی؛ خودش بهترین شیرینیه.
چهØ
لطفا صبر کنید...
