لیست کلیه پارتهای رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 68
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 21
بیاهمیت به تحسین و آفرینهایی که نصیب تاژ میشد از او روی برگرداندم و سعی کردم از مراسم لذت ببرم ولی میهمانی برایم خسته کننده شده بود. آفره پشت سرم و دور از من در کنار سایر خدمتکاران ایستاده بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. ساعتی به تماشای تردستان گذراندم تا اینکه نوبت به اهدای هدایا شد. هرکس ارمغانی ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۷ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 22
****** داخل حیاط شرقی به همراه آفره نشسته بودم. او به تنهایی سنگهای بازی پیشکُلی را در خانههایش میچید و سپس جمعشان میکرد. من هم در حال خواندن کتاب بودم. آفره تختهی بازی را آورده بود تا باهم بازی کنیم اما من ترجیح میدادم روی مهارت خواندنم متمرکز شوم. تمام عمرم را به بطالت هدر داده بودم اما...
بروزرسانی در : ۱۸۳۶ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 23
لحظاتی بعد همان صدای عجیبی که دفعهی پیش شنیده بودیم معبد را پر کرد. به سقف نگاه کردم و انتظار داشتم چمروش از همان جای قبلی ظهور کند ولی چند گز دورتر از نقطهی قبل، سقف به حرکت درآمد و چمروش با غرشی ملایم از میان آن به زمین نشست. حس میکردم رامتر از دفعهی پیش است و به خوبی میداند برای چه فراخو...
بروزرسانی در : ۱۸۳۵ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 24
هوم لباسهایش را از روی میز سنگی برداشت و به تن کرد. شاهزاده گفت:- جاه طلبیهای زریر روز به روز خطرناکتر میشود. نفوذش به گارد جاویدان تهدید بزرگی است. باید شاه را قانع کنم تا موضعش را تغییر دهد و حمله را انتخاب کند. هوم با نگاهش اشارهای به من و آفره کرد و سپس به شاهزاده گفت:- شنایاها در راهند...
بروزرسانی در : ۱۸۳۴ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 25
من را واسطه کرد تا از مادرم بخواهم تنبیهمان را تمام کند و بتوانیم از خانه خارج شویم. روز گذشته اولین باران پاییزی باریده بود و هوا را خنک تر از معمول کرده بود. مادر روی تخت داخل ایوان لم داده بود و از تابش دلپذیر خورشید صبحگاهی لذت میبرد. چهرهام را غمگین نشان دادم و کنارش نشستم. از زیر چشم نگ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۳ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 26
دستم از روی سر اسب سُر خورد و چشمانم بین مادر و پدر به گردش درآمد. ناباور از آنچه شنیده بودم، با دهان باز گفتم:- چه گفتی؟ پدر افسار اسبِ جدید و اسب خودش را به یوکو داد و ناراضی به طرف حیاط شرقی رفت. مادر اهمیتی به رفتار او نداد و با شوق گفت:- من و پدرت را به قصر دعوت کرده بودند تا نظرمان را درمو...
بروزرسانی در : ۱۸۳۲ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 27
آب از روی شنل کوتاهش میچکید. تیر وکمانش را به گردن آویزان کرده بود و شکار خرگوشی در دست داشت. برخلاف من که لبخند بر لبم بود او اخم به چهره داشت و از دیدنم اصلا خوشحال نشده بود. از تپه پایین آمد و با دندانهای قفل شده از عصبانیت گفت:- در اینجا چه میکنی؟ از ترس قدمی عقب گذاشتم. خشمش شبیه به ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۱ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 28
***** در هشت ضلعی نشسته بودم و به مادر چشم دوخته بودم. به خاطر دستم دف و چنگ نوازی را به وقت دیگری واگذار کرده بودیم اما کتاب خواندنم همچنان ادامه داشت. مادر روبه رویم نشسته بود و هدایایی را که خانوادههای اشراف بعد از شنیدن ازدواجم با شاهزاده فرستاده بودند را وارسی میکرد. نوشتههای روی کتاب را...
بروزرسانی در : ۱۸۳۰ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 29
****** از وقتی پدر را دستگیر کرده بودند اوضاع خانه آشفته بود. مادر بیشتر اوقاتش را در اتاقش میگذراند و از رسیدگی به امور خانه غافل شده بود. اگر با کمکهای ماهره و یوکو نبود نظم خانه به کلی از هم میپاشید. مقداری انگور با خود به اتاقش بردم. رو به پنجرهی بزرگ بر تختش دراز کشیده بود و بیرون را تما...
بروزرسانی در : ۱۸۲۹ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 30
نزدیک خانه صبر کردیم تا ارابه برسدو همزمان با او وارد خانه شدیم. دور از چشم مادرم لباسهایمان را عوض کردیم و من به نزد او رفتم. مادر در اتاق قدم میزد. راد در آغوشش به خواب رفته بود اما قصد نداشت او را پایین بگذارد و سرش را نوازش میکرد. حس میکردم مانند مادر از درون به هم ریختهام اما لبخند به ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 31
آفره پرسید:-مگر چه شده؟ چرا میترسی؟ آبتین که نمیتواند آنچه نوشتهای را بخواند. مطمئن باش آن نامه به دست هوم میرسد. زین اسب پدر را رویش گذاشتم و سوار شدم:- به تو گفتم آن نامه را فقط به هوم بده. خطر بزرگی کردی آفره. خواستم راه بیفتم اما آنقدر عجله داشتم که یادم رفته بود دَوالِ زیر شکم اسب را ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۷ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 32
نفس عمیقی کشیدم و بازدمم را ذره ذره بیرون فرستادم. با این شگرد تپشهای قلبم کمکم آرام گرفت اما التهابِ صورتم قصد نداشت فروکش کند. باید حواس خودم را پرت میکردم. روی پهلو چرخیدم و دستِ سرد آفره را میان انگشتانم گرفتم. همیشه او حواسش به من بود و از من مراقبت میکرد. دستش را کنار دهانم گرفتم و با ن...
بروزرسانی در : ۱۸۲۶ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 33
در خانه، تیرداد کرسی را کنار اسب گذاشت و کمک کرد پیاده شویم. پرسیدم:- مادرم کجاست؟ -بانو در اتاقشان هستند. -از من نپرسید؟ -فقط یکبار شنیدم که از خدمتکارها پرسید شما برگشتهاید یا خیر. -بسیار خوب. یوکو کجاست؟ -در حیاط شرقی است. به آفره گفتم :- من میروم به مادرم سری بزنم بعد با هم به طبابتخانه ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۵ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 34
آفره با دیدن او در طبابتخانه دلهره گرفت و با نگرانی پرسید:- برای آبتین اتفاقی افتاده؟ هوم جواب داد:- نه. -پس چه شده؟ من گفتم:- راه را باز کن تا هوم برود خودم برایت خواهم گفت. اما آفره از مقابلش کنار نرفت و پرسید:- میتوانم امروز ببینمش؟ -امروز نه. وقتی دیگر بیا. آفره تشکر کرد و اجازه داد که او خ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۴ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 35
آفره دور خودش چرخید و یکی از کتابها را برداشت و کنار دیوار تکیه زد. یک صندلی بیشتر وجود نداشت. من پوست بزی که کنار یکی از صندوقچهها بود را برداشتم و خواستم پهنش کنم تا رویش بنشینیم. هوم گفت:- به آن دست نزن. -چرا؟ کف پوست را به سمت خودم بازگرداندم. بر رویش یک ستارهی پنج پر رسم شده بود. هوم گفت...
بروزرسانی در : ۱۸۲۳ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 36
عصر روز بعد آفره کارهایی که مادرش به او سپرده بود را نیمه رها کرد و از من درخواست کرد که به معبد برویم. از وقتی مادر تعدادی از بردهها را فروخته بود، رسیدگی به تمام کارهای خانه و جمع آوری لوازم دشوار شده بود و باید کارها بین همهی افراد باقی مانده تقسیم میشد تا مشکلی پیش نیاید. آفره هم مستثنی نب...
بروزرسانی در : ۱۸۲۲ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 37
در روزهای بعدی هوم هر شب به زیرزمینِ طبابتخانه می آمد و دستنوشتههای قدیمی را میخواند. تعداد آوارههای جنگی که به توشار پناه میآوردند روزبه روز بیشتر میشد و با خود خبر حمله به شهر و روستاهای تازه را میآوردند. هرچه اخبار مربوط به یورش در روستاهای اطراف بیشتر میشد، ترسِ حمله به توشار نیز بیش...
بروزرسانی در : ۱۸۲۱ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 38
مادر دست گیلا را گرفت و او را بالا کشید. رو به من گفت:- سوار شو درمنه. بی معطلی در ارابه جای گرفتم. تمام اسبها حتی اسب پدر را هم به ارابهها بسته بودند. تمام خواهر و برادرهایم خود را در پناه مادر مخفی کرده بودند. بقیهی خدمتکارها هم هرکدام داخل ارابهای نشسته بودند. ماهره آخر از همه با مقداری آ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۰ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 39
هول زده و با وحشت، خم شدم و پشت بردهها خودم را مخفی کردم. اگر من را میدید رحم نمیکرد و بلافاصله من را میکشت. نفس نفس زدم و نمیدانستم چه کنم. صورت خودم را درون گودالِ کوچک آبی نگاه کردم. کمی گِل برداشتم و تندتند به سر و صورتم کشیدم. در میان گل و لای دستم به یک شی فلزی خورد. آن را نگاه کردم، ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۹ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 40
بردههایی که هنوز مانده بودند را بیرون آورد و آنها را هم در امتداد طناب بست. دختر با خوشحالی و نجواکنان گفت:- ما را به گُپار میفرستند. نمیخواهند ما را بفروشند. از اینکه قصد فروشمان را نداشتند و در کشور میماندیم، خوشحال بودم اما فرستادنمان به گپار نمیتوانست بی علت باشد و حتما نقشههای شومی د...
بروزرسانی در : ۱۸۱۸ روز پیش
