لیست کلیه پارتهای رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 68
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 1
مقدمه : میلیاردها سال پیش تکههایی کوچک از منبعی قدرتمند و عظیم جدا شد که هر کدام در گوشهای از جهان لایتناهی پراکنده گشتند. این انرژیهای کوچک در هر سو بعد از میلیونها سال به خود شکل دادند و در اجسام کوچک و بزرگ نهان شدند. یکی از این پدیدهها، زمین، خانهی کنونی ما بود. ما از اثرات همان انرژی ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۶ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 2
بساط یکی از دست فروشان دوره گرد را که زیورآلاتی مانند گل سر و دستبند برای عرضه آورده بود را به آفره نشان دادم :- ببین کدامشان را می پسندی و از بقیه زیباترند؟آ آفره با دقت سنجاقهای مو را نگاه می کرد و چشمانش از هیجان برق میزد. سکه هایم را دانه دانه شمردم و به جایی که از پدرم جدا شده بودیم نگاه ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۵ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 3
در خیابان ها قدم میزدم و میخواستم پدرم را پیدا کنم تا درمورد آبتین با او صحبت کنم اما نمیدانستم بعد از اینکه خریدها را به امانت گذاشته، در پی چه کاری رفته وکجاست. به میدان وسط شهر رسیده بودم که دیدم مردم به دور ستون نیایش گرد آمدهاند و مردی با صدای رسا و بلند در حال سخن گفتن است. ابتدا فکر ک...
بروزرسانی در : ۱۸۵۴ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 4
با ترس سرتکان دادم و از میان ازدحام جمعیت خودم را به جای خلوتی رساندم. پیرمرد به حدی ترسناک شده بود که میترسیدم مأموران را خبر کند و من را به جرم اهانت به چمروش و پادشاه دستگیر کنند. چنین اتهامی برای دختر یک شنایا رسوایی بزرگی بود. سرستون نیایش که مزیّن به دونیم تنه از چمروش بود را از آن فاصله ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۳ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 5
با کمترین سرو صدا خم شده و به سمت زیرزمین دویدم. زمان ناهار شده و حیاط خالی از خدمتکاران بود. بیشترشان در مَطبَخ بودند اما امکان داشت هر لحظه یک نفر رد شود و من را ببیند. از پله ها پایین میرفتم که صدای آفره را از پشت سرم شنیدم:- اینجایی؟ دنبالت میگشتم. شتاب زده برگشتم :- دنبال من؟ چرا؟ - وقت ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۲ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 6
به زودی شب از راه میرسید و من ناآرام، در حیاط جلویی خانه راه میرفتم. «یَشَنگ» برگهای درختان کُنار و لیمو را جارو میزد. او پسر بچهی ده سالهای بود که از پنج سالگی در خانه کارهای کوچک را انجام میداد و به همه جا رفت و آمد میکرد. نزدیکش شدم و گفتم:- یشنگ تو پسر زرنگ و خوبی هستی و همیشه کارهای...
بروزرسانی در : ۱۸۵۱ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 7
فاصله ی زیادی را ندویده بودم که کسی از پشت سرم فریاد زد:- بگیرش قبل از اینکه بفهمم چه شده و آنها که هستند روی زمین افتادم. دست و پا زدم و فریاد کشیدم:- رهایم کنید... یک نفربه دادم برسد. یکی از آنها سرم را گرفت و صورتم را به سمت خودش برگرداند:- آرام باش درمنه تو در امانی.. ما هستیم. با دیدن آفره...
بروزرسانی در : ۱۸۵۰ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 8
با پیشنهاد آبتین برای رسیدن به معبد قدیمی از همان کمرکش کوه به راه افتادیم تا زودتر برسیم. سالیان زیادی بود که از آنجا برای عبادت استفاده نمیشد. مردم میگفتند الهه خشاتریا نخستین بار چمروش را در آن دره به اولین شاهِ خاندان شاهنشاهی، یعنی شاه هومان هدیه داده و او نیز به پاس تشکر، آن معبد را برای ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۹ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 9
نگهبانها اطرافمان را محاصره کردند. آبتین به آنها التماس کرد:- خواهش میکنم بگذارید برویم ما چند رهگذریم که برای عبادت آمده بودیم. یکی از نگهبانها با مشت به صورتش زد و گوشهی لبش را پاره کرد:- بیش از این آرامش اینجا را از بین نبر. آبتین که دانست عجز و لابههایش بی فایده است سکوت کرد. هر سه نفرما...
بروزرسانی در : ۱۸۴۸ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 10
در دو روز آینده که موعد رفتن آفره بود تمام سعیام را کردم تا دل پدرم را به دست بیاورم و از تصمیمش منصرفش کنم اما فایدهای نداشت. یوکو در حال آماده کردن ارابه بود تا آفره را به مزرعه ببرد. مزرعهی واقع در سمنگان دست کم یک روز تا توشار فاصله داشت و بسیار کم به آنجا رفت و آمد میکردیم. تمام امورات م...
بروزرسانی در : ۱۸۴۷ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 11
تمام شب گذشته را به حرف های پدر فکر کردم و سوال های بیشتری ذهنم را مشغول کرد. خاندانِ شاهنشاهی قدرتمندترین اشخاص کشور بودند و به جز خودشان چه خطری میتوانست تهدیدمان کند؟ آنها به شنایاها به خصوص پدر من که داروگر بود احترام ویژهای میگذاشتندو هرگز نمیتوانستند باعث آزار او و من بشوند. پس نگرانی...
بروزرسانی در : ۱۸۴۶ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 12
چمروش برگشت و با مردم چشم در چشم شد. فریادهای از سرشوقشان یک لحظه هم قطع نمیشد. شاه هامین دستی روی عضلههای همچون شیر او کشید و اجازه داد که برود. چمروش روی دوپای پشتیاش دورخیزی کوتاه کردو با یک جست سریع و حساب شده به آسمان پرید. از شدت سرعتش یکی از پرهای بزرگش جدا شد و در نزدیکی من در هوا چر...
بروزرسانی در : ۱۸۴۵ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 13
همه چیز برایم شک برانگیز و مرموز شده بود. باید سعی میکردم خواندنم را تقویت کنم تا نوشتههای بیشتری از پدر را بخوانم. پوستین را از صندوقچهام بیرون آوردم و نگاهش کردم. اصلا برایم قابل خواندن نبود. هنگامی که نوشتن را میآموختم آفره مانند همیشه درکنارم بود و بسیار سریعتر از من حروف را میآموخت و س...
بروزرسانی در : ۱۸۴۴ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 14
هوم سرش را به اطراف تکان داد:- به خاطر پدرم نمی توانم اینجا را ترک کنم. به خصوص در این موقعیت. با رفتنم او صدمه میبیند. - به من گوش کن. وقتی عمر و جوانیات به سر آید میفهمی که هیچچیز جز پشیمانی و حسرت برایت نمانده. به خودت فکر کن. اگر زادان تو را نکشد «زَریر» حتما اینکار را میکند. هوم به چ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۳ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 15
حرفش را باور نکردم وبه او خرده گرفتم:- تو هر آنچه را که نوشته شده برایم بازگو کن خودم می توانم تشخیص دهم مهم است یا... کف دستش را بالا آورد و اشاره کرد که سکوت کنم. گوشهایش را تیز کرد و سپس گفت:- صدای پای اسب است. چند قدم به سوی خروجی برداشت اما برگشت و به من گفت:- چند سوار بیرون معبد هستند از...
بروزرسانی در : ۱۸۴۲ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 16
بعد از ساعاتی که فکر میکردم به درازای روزها طول کشیده، چشم باز کردم. گوهر شب چراغ با پارچهای چرمی و ضخیم پوشانده شده بود و اتاقِ زیرزمین زیر نور ملایم و کم سویی از آتشِ مشعل، روشن مانده بود. آبتین سر روی میز گذاشته و روی صندلی خوابش برده بود. کمی خودم را بالاکشیدم و سر چرخاندم. دوکا روی تیرک ک...
بروزرسانی در : ۱۸۴۱ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 17
مادر کمی پهلویم نشست و وقتی فکر کرد که به خواب رفتهام به آرامی از کنارم بلند شد و درِ اتاق را روی هم انداخت. شنیدم که با کسی در حال پچ پچ کردن است. چشمانم را نیمه باز کردم و با حواسی جمع گوش دادم. پدر را نمیدیدم اما لباسهایش از گوشهی در پیدا بود. مادر با عصبانیت اما صدایی کنترل شده به او گفت:...
بروزرسانی در : ۱۸۴۰ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 18
****** نزدیک ظهر در اتاقم نشسته بودم و با یکی از کتابهای مادر که در مورد افسانههای پیشین بود تمرین خواندن میکردم تا کتابهای پدر را بتوانم راحتتر بخوانم. با اینکه آن حروف نا آشنا در هیچکدام از صفحات کتابها نبودند اما امید داشتم خودم بتوانم آنها را کشف کنم. چشم و گوشم از خوابی چندین ساله بی...
بروزرسانی در : ۱۸۳۹ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 19
حرفهایش در مورد در امان بودن پدرم، به من آرامش میداد. با چشمانی سرشار از تحسین و ستایش به او خیره شده بودم. افکار و هوش و حتی خواستههایش اصلا شبیه به بقیهی بردهها نبود. از طرز نگاهم با تعجب خودش را برانداز کرد و پرسید:- چرا اینگونه خیرهام شدهای؟ در جوابش گفتم:-اگر از کودکی با تو بزرگ نشده...
بروزرسانی در : ۱۸۳۸ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 20
با شگفتی پیکانِ رها شده از زِه را با چشم دنبال کردم. تیر پرواز کرد اما به جای اصابت به دوکا، به چیزی که از چنگالش رها کرده بود برخورد کرد. هوم به آبتین گفت:- آتش را بیاور. خودش با سرعت به سمت جایی که آن شی به زمین برخورد کرده بود دوید. آبتین مشعلی از آتش کوچکی که برپا کرده بودند برداشت و به دن...
بروزرسانی در : ۱۸۳۷ روز پیش
