لیست کلیه پارتهای رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) : پارت های 61 تا 68
تعداد کل پارت های منتشر شده : 68
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 61
شیشم خواست بلند شود. زخمهای بدنش در حال خوب شدن بود اما از نظر روحی گاندروج او را ناتوان کرده بود. ردایش را روی شانهاش انداختم و با گرفتن بازویش کمکش کردم سر پا بایستد. گفت:- فردا من هم با تو به گپار میآیم. با نگرانی گفتم:- مگر نباید تا وقتی که به گاندروج مسلط میشوی در دژآسود بمانی؟ در جواب...
بروزرسانی در : ۱۷۹۷ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 62
صبح روز بعد از روستا خارج شدیم و بعد از گذشت چند روز که به سوی گپار راه افتاده بودیم، توانستم دیوارهای بزرگ شهر را از دور ببینم. هرچه به گپار نزدیکتر میشدیم، به اضطراب من نیز افزوده میشد. اصلا نتوانسته بودم هیچ راهی برای فرار پیدا کنم. شیشم از من دور نمیشد و شبها برای خواب، علاوه بر اینکه س...
بروزرسانی در : ۱۷۹۶ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 63
وحشت مانند ماری به دست وپایم پیچید و تمام تنم را در برگرفت. زریر مقابلم ایستاده بود و دیگر ادا درآوردن معنا نداشت. چیزی که از آن هراس داشتم سررسیده بود. در دل با خود نجوا کردم« آخر هم نتوانستم پدرم را از زندان برهانم.» شیشم به آنسوی راهرو اشاره کرد:- نزدیکتر شو... مگر نمیشنوی؟ آنکسی که دور ا...
بروزرسانی در : ۱۷۹۵ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 64
آسمان شب تاریکی و ظلمتش را پشت سر گذاشته بود و رو به روشنی میرفت که به توشار رسیدیم. هوم نزدیک به معبد قدیمی به زمین نشست و گفت:- تو در همینجا منتظرم باش تا بازگردم. به سمت ورودی معبد رفت. روی سنگی نشستم. نیاز به خوابی عمیق داشتم تا خستگی این تعقیب و گریز را از تنم بیرون کند. پوستینهایی که ز...
بروزرسانی در : ۱۷۹۴ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 65
آرامشِ خاطرم از آزادیاش در همان لحظات اول که دیدمش ناپدید شده و جایش را به ترس و نگرانی بزرگی داده بود. از به خطر افتادن سلامتش در جنگ دلهره داشتم. اما او برایش مهم نبود. بیاحترامیها و هتک حرمتش را کاملا فراموش کرده بود. پشت سرش از طبابتخانه بیرون رفتم:- پدر، هنوز هم شاهزاده به ما اعتماد ندار...
بروزرسانی در : ۱۷۹۳ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 66
شب هنگام نزد پدر در حال خوردن غذایی بودم که سربازان پخته بودند و چشمم به کیسه و جعبهی درونش افتاد. پرسیدم:- درون این جعبه چیست؟ - سنگ پادزهر است. با تعجب ابروانم بالا رفت:- شاهزاده آن را دوباره به تو پس داد؟ پدر ظرف غذایش را کنار گذاشت و گفت:- این سنگ متعلق به خانوادهی ماست. -اگر اینطور است...
بروزرسانی در : ۱۷۹۲ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 67
صدای شیپور و آغاز جنگ دشت را پر کرد و پرچمی قرمز رنگ که نشان طلایی چمروش بر رویش حک شده بود، به اهتزاز درآمد. بر روی تپهای نزدیک به تدارکات، روی سنگی رفتم و با نگرانی منظرهی پیش رویم را به تماشا ایستادم. با اینکه سپاه ما آمادگی خود برای جنگ را اعلام کرده بود، سپاه زریر به دستور فرماندهاش، قدم ...
بروزرسانی در : ۱۷۹۱ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 68
**** به جوهردان که در حال خالی شدن بود نگاه کردم. رنگش سیاه بود. سیاهتر از هر زمان دیگر. قلم را داخل جوهردان رها کرده و به نوشتههایم نگاه کردم. قسمتهای خالی این پوستین هم رو به اتمام بود. روی دامنم گذاشتمش و پاهای برهنهام را دراز کردم. آفتاب پاییزی روی زمین افتاده بود و نور با گرمای دلچسبی ...
بروزرسانی در : ۱۷۹۰ روز پیش
