پارت سی و پنجم :

آفره دور خودش چرخید و یکی از کتاب‌ها را برداشت و کنار دیوار تکیه زد. یک صندلی بیشتر وجود نداشت. من پوست بزی که کنار یکی از صندوقچه‌ها بود را برداشتم و خواستم پهنش کنم تا رویش بنشینیم. هوم گفت:- به آن دست نزن.

-چرا؟
کف پوست را به سمت خودم بازگرداندم. بر رویش یک ستاره‌ی پنج پر رسم شده بود. هوم گفت:- نمی‌توانی روی آن بنشینی. خطرناک است.
بدون سوال اضافه‌ای پوست را کنار گذاشتم. آفر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    2

    عاشقه هرماس شدم 😘😍شد کراشم 😂😂😂اخه خیلی عزیزه نمیدونم چرا کلا خودن خرم کراشمم خرتره خودم 🤣🙌

    ۵ سال پیش
  • ؟

    3

    نه هوم بچه سلطنتی نیست چون از عموش اسم بردن و اینکه شیشم مگه برادرزاده شاه هامین نیست؟اصلا از کجا معلوم زایجه منظورش ازدواج درمنه با یکی از پسرای سلطنتی بوده؟شاید،جادو استفاده کنن وبه شیشم ربطش بدن

    ۵ سال پیش
  • م

    23

    قیافه هوم وقتی صورتشو پنهون کرد😜🤪این شکلی بود

    ۵ سال پیش
  • ؟

    3

    😂😂

    ۵ سال پیش
  • آهوو

    10

    من دیگه الان مطمئن شدم که هوم بچه پادشاهه و زادان برادرشه وگرنه چرا باید می گفت که فقط به خاطر پدرم این کار رو می کنم و واسه زادان پادزهر...و رابطه درمنه با خانواده سلطنتی با زادان نیست بلکه با هومه..

    ۵ سال پیش
  • nazanin

    7

    گلم اگه بچه ی شاه بود تا الان مشخص میشد ، حداقل من این طور فکر میکنم ، ولی میشه بگی کی هوم گفت به خاطر پدرم این کارو میکنم ؟ در ضمن منم بودم برای شاهزاده ی کشورم این کار رو میکردم ، دلیل نمیشه که !

    ۵ سال پیش
  • آهوو

    4

    یادتون نمی یاد وقتی داشت با عموش حرف می زدوو عموش ازش خواست فرار کنه گفت...

    ۵ سال پیش
  • ???

    14

    هوم هم داره پیشرفت میکنه ها فکر کنم دیگه داره عاشق درمنه میشه 😆

    ۵ سال پیش
  • nazanin

    9

    خانم نعیمی قلمتون عالیه ، از اون جایی که نوشتن به صورت کتابی مهارت زیادی میخواد مشخصه نویسنده ی قابلی هستین . دیدم کسانی رو که کتابی مینویسن اما وسطش به عامیانه هم نوشتن ، واقعا انگار مجبورشون میکنن!

    ۵ سال پیش
  • بنده خدا

    14

    هوم ازخوشحالی داشت میمرد😂خیلی میخوام این هرماسو ببینم منم هرماس دوبیس میدالم😁ولی بده که نقطه ضعفش طلاآخه تواین گرونی طلانداریم که🤧😭دستت درد نکنه نویسنده توصیفت خیلی قوی فکرمیکنم فیلم میبینم😔

    ۵ سال پیش
  • مریم

    27

    فکر کنم هوم به زادان حسادت میکرد 😂ولی وقتی درمنه گفت از زادان خوشش نمیاد از خوشی رو به موت بوده 😁که صورت شو مخفی میکرده

    ۵ سال پیش
  • Zarnaz

    9

    عالییییی🤩😍گل کاشتی نویسنده جون 💗💓

    ۵ سال پیش
  • دهه هشتادی

    21

    اوخی هوم چه سوالاتی می پرسی ⁦( ◜‿◝ )♡⁩معلومه قند تو دلش آب شده

    ۵ سال پیش
  • فاطی

    12

    مررررسی نویسنده جون. عاااالی بود ممنون از رمان خوبتون😍😍😍❤

    ۵ سال پیش
  • اسما

    18

    واییییییییییییییییییییی هوم عاشقش شده

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️