لیست کلیه پارتهای رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 68
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 41
کوه های اطراف، شیب تندی داشتند و امکان نداشت بتوان از آن بالا رفت و نگهبانهایی مسلح نیز در ابتدای تنگه به نگهبانی مشغول بودند. اشک از چشمهایم جاری شد. باور داشتم که فرار از این تنگه محال بود. قارن ما را از ارابه پایین فرستاد و دستور داد از همان وقت کارمان را شروع کنیم. سنگی عظیم با رنگی متفاوت...
بروزرسانی در : ۱۸۶۵ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 42
بغض و اشک امانم نمیداد و نمیتوانستم سخن بگویم. دیگر امیدی به آزادی نداشتم و او دقیقا زمانی رسیده بود که جز مرگ انتظار چیز دیگری را نداشتم. دستش را روی کمرم گذاشت و مراقب بود که چنگالهای برندهاش به تنم فرو نرود. گریههایم شدیدتر از پیش شد. باورم نمیشد از آن تنگهی مخوف و جهنمی آزاد شدهام و ح...
بروزرسانی در : ۱۸۶۴ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 43
در انتظار هوم به دیوار چاه تکیه زدم. هوا به حالت گرگ و میش درآمده و روشنی روز در حال دامن گستراندن بود. از حوض کمی آب نوشیدم و برای رفع گرسنگی باقی کمبلها را خوردم و مقداری دانهی پنبه از مزرعه چیدم. در حال خوردن پنبه دانهها بودم که صدای به هم خوردن آب حوض را شنیدم. سر به آن سو چرخاندم اما هیچ ...
بروزرسانی در : ۱۸۶۳ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 44
مردی وارد تالار شد. مینوتا به احترامش از پشت میز بلند شد و دست به سینه تعظیمش کرد. موهای بلند و سفید رنگی داشت که در میانش تارهایی قهوهای رنگ به چشم میخورد. چشمانش شبیه به مینوتا بود اما کمی روشن تر. با تردید به اونگاه کردم و سپس من هم ایستادم. حدس زدم که او باید زریر باشد. مردی که باعث تمام ...
بروزرسانی در : ۱۸۶۲ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 45
با وجود عصبانیتش نتوانستم لبخندم را پنهان کنم و دست به سینه تماشایش کردم. مینوتا با جعبهای جواهر نشان به تالار برگشت و کنار او زانو زد. به کمک پدرش زره و لباس شیشم را از تنش خارج کرد و او را دراز به دراز روی مرمرهای کف تالار خواباند. زخمهایش را از خون تمیز کرد و بعد درِ جعبه را باز کرد. سنگ ...
بروزرسانی در : ۱۸۶۱ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 46
زریر خود را به او نزدیک کرد و پرسید:- در چه حالی هستی؟ میتوانی برای یک یا دو روز برا آن مسلط باشی؟ گاندروج پرههای سرش را باز و بسته کرد و زریر لبخند رضایت آمیزی زد. مینوتا ظرفی برنجی برداشت و به او نزدیک شد. گاندروج دهانش را باز کرد و دو نیش بزرگش را به نمایش گذاشت. سرش را تکانی داد و با صدای...
بروزرسانی در : ۱۸۶۰ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 47
****** موهایم را که موقع غلت زدن روی صورتم آمده بود کنار زدم و سریع روی پاهایم ایستادم. شمشیرم را محکم گرفتم و اطرافم را از نظر گذراندم. به هر سو که نگاه کردم آبتین را ندیدم. ستونهای بزرگ تالار، گرداگرد میدانِ تمرین را گرفته بودند. احتمال دادم پشت یکی از آنها مخفی شده باشد. شمشیرم را کنار بدنم ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۹ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 48
جراحتهای بدنش دوباره سر باز کرده بودند و خونریزی داشت. تمرینات شبانهاش با دیو سیاه و زخمهای روی بدنش، ضعیفش کرده بود. روی زانوهایش خم شد. بیدرنگ زیر بغلش را گرفتم و مینوتا را صدا زدم. شمشیرم را از کمرم باز کردم و به کناری انداختم. روی زمین نشستم و سر شیشم را روی پاهایم گذاشتم. پلکهایش را به...
بروزرسانی در : ۱۸۵۸ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 49
کنار شالودهی سنگی مخروبهای قدیمی اسبم را متوقف کردم و به پشت سرم نگاه کردم. هیچ اثری از آن شیطانهای کوچک نبود و دنبالم نکرده بودند. پس واقعا عهدی وجود داشت و نمیخواستند به من آسیب برسانند. با صدای پوف اسبی سربرگرداندم و آبتین را دیدم. شمشیرم را به من پس داد. پرسیدم:- آنها چه بودند؟ آبتین ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۷ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 50
سربازان همگی برگشته بودند اما هیچ اثری از هوم و پرندهاش نتوانسته بودند پیدا کنند. همانطور که ناگهانی پیدایش شده بود یکباره هم ناپدید شده بود. دستور داده بودم تعداد سربازان گشتزنی در شهر را زیاد کنند تا اگر به فرد مشکوکی برخوردند سریعا دستگیرش کنند. شیشم به آبتین گفته بود که به زودی به گپار میآ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۶ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 51
از آبتین خواستم توقف کند:- صبر کن... بایست. -برای چه؟ کارت را انجام دادی و حالا باید از این میدان خارج شویم ممکن است کشته شوی. - گفتم که بایست. آبتین اسب را نگه داشت و من پایین پریدم. جوابی برای چرایش نداشتم. فقط نمیخواستم از آنجا بروم. یک احساس قوی من را در آن میدان به بند کشیده بود. تنفر از چ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۵ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 52
پدر ادامه داد:- من به تمام همپیمانانمان در سراسر سرزمین خبر رساندهام که چمروش مرده است. با شنیدن مرگ چمروش، وفاداری بسیاری از حاکمان شهرها به هامین سست شده. آنها به ما خواهند پیوست تا پیروزی و سلطنت من را به قطعیت برسانند. به خوبی آگاهند که در مقابل من نمیتوانند مقاومت کنند. بازگشتم و کنار ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۴ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 53
سرم را کمی از زمین بلند کرده و به ورودی نگاه کردم. با وجود سوخرا و شاهزاده نمیتوانستم از آنجا خارج شوم و اگر صبح فرا میرسید ممکن بود متوجه حضورم شوند. نفسی گرفتم و خواستم سرم را روی زمین بگذارم که متوجه شدم کمی از لباسم پهن شده و گوشهی آن از زیر تخت مشخص است. بلافاصله با کمک پایم جمعش کردم. ص...
بروزرسانی در : ۱۸۵۳ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 54
کنار تخت روی زمین نشسته بودم که در اتاق باز شد. همان بردههایی که روز قبل برای تختهکوب کردن پنجره آمده بودند، وارد شدند. تختهها را از پنجره باز کردند و با عرض احترام به من از اتاق بیرون رفتند. صدای قفل شدن در را نشنیدم. بلند شدم و در را باز کردم. هیچ نگهبانی پشت در نبود. طرح پوزخندی روی لبم نق...
بروزرسانی در : ۱۸۵۲ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 55
صورتم را زیر سرانداز پوشاندم و به راحتی از میان نگهبانها رد شدم. هیچکدام از درها، در آن طبقه، طلایی نبودند. از پلکان عریض عبور کرده و وارد طبقات فوقانی شدم. بعد از بالا رفتن از پلکان، در یکی از راهروها چشمم به شاهزاده زادان و سوخرا افتاد. دو سرباز، سوخرا را گرفته بودند و زادان جلوتر از آنها گام...
بروزرسانی در : ۱۸۵۱ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 56
تمام نیرویم را به دستانم دادم ولی نتوانستم حتی ذرهای آنها را از زمین جدا کنم. از شدت خشم و ناتوانی خودم در مقابل او به نفسنفس افتاده بودم. چشمان خندان و پیروزش به من دهن کجی میکرد. با بغض از رو برگرداندم و چشمم به مشعل افتاد که روی دیوار و داخل چنگک فلزی قرار داشت. او آن را در دستش جابه جا نک...
بروزرسانی در : ۱۸۵۰ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 57
بدنم در حال تکان خوردن بود. این لرزشها را دوست داشتم. انگار شبیه به نوزادی بودم که در گهوارهای خوابیده و مادرش او را تکان میدهد تا رویاهای شیرین ببیند. روی دست غلتی زدم و چشم باز کردم. ماسیس روی سنگ مرمر نشسته بود و به من لبخند میزد. اشاره کرد تا نزدش بروم. با چند قدمِ کوتاه به او رسیدم و آن ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۹ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 58
صدای جیغ دردناک و ترسیدهی هما ما را به خود آورد. دستان هوم به دور کمرم شل شد و از آغوشش بیرون آمدم. با عجله به سمت هرماس و دوکا دوید. هرماس پشت دوکا پریده بوده و او را گاز میگرفت. دوکا نیز روی زمین بال بال میزد و سعی میکرد او را با منقارش بگیرد. هرماس بیرحمانه وسط کمرش نشسته بود و از او جدا...
بروزرسانی در : ۱۸۴۸ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 59
با حالی پریشان به هوم نگاه کردم. او از آفره پرسید:- در این رابطه شایعهای هموجود دارد یا فقط حدسیات است؟ - خدمتکاری که پسر بانو ماسیس را به او سپردم میگفت که مرگ بانو نارگون به دستور زریر است. شایعات در میان خدمتکاران در حال رشد است اما هیچ یک از مقامات دربار در این مورد سخنی نگفتهاند... هنگا...
بروزرسانی در : ۱۸۴۷ روز پیش
-
رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - پارت 60
به سرعت اسب را به پیش میراندم و نمیخواستم لحظهای توقف کنم. شوقم از به دست آوردن سنگ و آزادی پدرم بسیار زیاد بود. نزدیک ظهر با خسته شدن اسب، کنار آبگیری توقف کردم تا آب بنوشد. کندتر از اسبهای دیگری بود که در گذشته داشتم. هوم به عمد چنین اسبی را انتخاب کرده بود تا وقتی به دژآسود رسیدم به نظر رس...
بروزرسانی در : ۱۸۴۶ روز پیش
