پارت سی و هفتم :
در روزهای بعدی هوم هر شب به زیرزمینِ طبابتخانه می آمد و دستنوشتههای قدیمی را میخواند. تعداد آوارههای جنگی که به توشار پناه میآوردند روزبه روز بیشتر میشد و با خود خبر حمله به شهر و روستاهای تازه را میآوردند. هرچه اخبار مربوط به یورش در روستاهای اطراف بیشتر میشد، ترسِ حمله به توشار نیز بیش از پیش قوت میگرفت. مادر به خدمتکارها دستور داده بود به جمع آوری وسایل سرعت بخشند تا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلی
16اینگونه نوشتن واقعا سخته و نیاز به تخیل وحافظه ای قوی داره من واقعا نوع نوشتن شمارا تحسین میکنم لذت میبرم از این رمان
۵ سال پیش
سعیده نعیمی | نویسنده رمان
سلام ممنون از لطف شما کانال خصوصی شده
۵ سال پیشfafa
11وایییییی چ قشنگ اعتراف کرد ، من ک عاااااشق این رمانم، فدایی داری نویسنده جون😘😍
۵ سال پیش???
11ای جانم اعتراف کرد چه پارت قشنگی شد ولی من ناراحتم دیگه همدیگه رو نمیبینن😧 و بالاخره جنگ شد و به توشار رسید😢 حالا ولی میگم خیلی خوب بود اعتراف کرد من ذوققق عالی اصن 😍
۵ سال پیشآوا
10وای بر *** مگس معرکه لعنت آخه الان وقت حمله بود😤
۵ سال پیشدهه هشتادی
6واااااای خیلی هیجان یه یعنی عاشق این رمان ممنون نویسنده جان(◍•ᴗ•◍)✧*。(◍•ᴗ•
۵ سال پیشآهوو
10جونمی جون جنگ😂😂....(اخه جنگم خوشی داره؟)خداکنه که از توشار نرن...چه صحنه عاشقانه ای....چرا دوست داشتن هوم اشتباهه؟...اگه اینا برن خدافظیش رو با هوم کرده..
۵ سال پیشمژده
14وووویییی خیلی قشنگ بود😍😍😍چشام قلب قلبی شد هوم خیلی جیگره 💋💋بخیر بگذره این جنگه درمنه و هوم از هم جدا نکنه
۵ سال پیشنیها
17بعد از خوندن چند رمان بالاخره با این رمان و اعتراف عاشقانه هوم دلم لرزید خیلی قشنگ بود😍😍
۵ سال پیشگلی
12به نظرم خانواده درمنه نمی تونن به سمنگان برن و توی توشار می مونن
۵ سال پیشم
26صد درصدهوم برده نیست
۵ سال پیششیشم
10اخ جون جنگ شروع شد 😉😂
۵ سال پیشSanaz
20وایییی خدا😱 موقع حساس به توشار حمله شد آخه چرااا😭کاشکی درمنه نره بمونه کنار هوم🤒🤕
۵ سال پیش؟
16هاعی چ قشنگ اعتراف کرد هوم حیف شد بدون خدافظی جدا میشن از هم
۵ سال پیشآرام
15اووو ه چه بدد پس قرار امشبشون چیییی ضد حال شد این زریر خان
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0وااای اعتراف کرد(: وای بدختی های جنگ شروع شد 😖🙁😞