آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت بیست و سوم :
چند لحظه ای به صورت بی حوصله اش خیره موندم.
آخرین چیزی که انتظار داشتم این بود که حاج توحید خودش بیاد دنبالم.
در ماشین رو باز کردم و آروم روی صندلی شاگرد نشستم.
همین که در بسته شد ماشین به راه افتاد.
نه سلام کرد و نه حتی نگاهم کرد.
انگار نه انگار که چند دقیقه پیش از کارخونه بیرون انداخته بودم.
طاقت نیاوردم و زمزمه کردم.
ـ مگه نگفتی دیگه دور و برت پیدام نشه؟
چشم از خی
لطفا صبر کنید...
