آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت بیست و ششم :
چند لحظه ای با چونه لرزون نگاهش کردم.
فکش انقدر سفت شده بود که خط عضله کنار صورتش مشخص بود.
انگار داشت با تمام توانش خودش رو کنترل میکرد که دوباره چیزی نپرسه یا به چیزی توی اطرافش ضربه نزنه.
ـ اون آشغالا بهت دست زدن؟
اخمام توی هم رفت.
صدایم از شدت خستگی و عصبانیت لرزید.
ـ چرا هی یه سوال مسخره رو تکرار میکنی؟
چند ثانیه ای فقط نگاهم کرد.
انگار گفتن جوابش براش سخت بود.
لطفا صبر کنید...
