دوست داشتی؟
رمان مومیایی اثر P_E_G_A_H

رمان مومیایی

  • به قلم P_E_G_A_H
  • ⏱️۱۲ ساعت و ۲۳ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 93.2K 👁
  • 327 ❤️
  • 267 💬

خلاصه رمان عاشقانه مومیایی

جنایت…جنایت پشت جنایت.قصه حماقت ها،سادگیها و باختنهای هر روزه من و تو.قصه اشتباهاتی جبران ناپذیر

قسمتی از متن رمان مومیایی

لب پایینم لرزید. سرم را بلند نکردم.
- من عروسی نمی خوام. به چه زبونی بگم؟
فشار دستانش را بیشتر کرد.
- من به اندازه کافی شرمنده ت هستم زندگی. نه طلای درست و حسابی، نه لباس آن چنانی، نه حتی یه خراب شده ی مستقل.
با دست دهانش را پوشاندم.
- هیش! مگه من به خاطر طلا و لباس زنت شدم؟ من تو رو می خوام، حتی وسط جهنم. چرا می خوای واسه جشنی که هیچ ارزشی نداره بری زیر بار قسط و قرض. به اندازه کافی فشار روت هست. من از این بیشترش رو نمی خوام. تو رو خدا بی خیال این جشن شو. یه مهمونی می گیریم و تموم.
از قاطعیت توی چشمانش، غم وجودم را گرفت.
- هیچ کس به اندازه من از این دوران عقد لعنتی بدش نمیاد. از این که زنم هستی و نیستی. از این که پیشم هستی و نیستی. از این که هر شب باید فقط با صدات بخوابم. با تجسم کردن چشمات، خنده هات، با خوندن هزار باره اس ام اس هات! میگن این دوران شیرینه اما واسه من مثِ زهره. از این نصفه نیمه بودنت خسته شدم، اما بی خیال این جشن نمی شم، چون بعدا می تونم واست طلا و لباس بخرم. می تونم یه خونه درست و حسابی واست بگیرم. می تونم سفرایی که دوست داری ببرمت. به شرفم قسم که این کار رو می کنم، اما واسه جشن عروسی بعدی در کار نیست. دیر میشه. لوث میشه. نمی خوام حسرتش به دلت بمونه.
بحث بی فایده بود. از تصمیمش بر نمی گشت.
آرام نوازشم کرد.
- نترس زندگی. عرضه یه جشن عروسی گرفتن رو دارم دیگه.
دلم از غرور شکسته در صدایش، له شد. دستم را دور گردنش انداختم.
- این چه حرفیه؟ من فقط می خوام پیشت باشم، فقط همین. بقیه چیزا هیچ اهمیتی واسم ندارن. بالاخره درس تو هم تموم میشه. از این حالت قراردادی در میای و رسمی میشی. منم که کار پیدا کردم. دیگه واسه چی باید نگران باشم؟
سرم را از سینه اش جدا کرد و به چشمانم خیره شد و گفت:
- دیوونتم!
پرواز طولانی اعصاب نابودم را خراب تر می کند و هوای سرد باعث بیشتر مچاله شدنم می شود. شالم را دور دهانم می پیچم و وحشت زده از محیط ناشناس، چشم از "او" بر نمی دارم. ترسم را می فهمد. دستم را می گیرد. تا آنجا که می شود خودم را به بازویش می چسبانم. خندان نگاهم می کند.
- نترس! گمت نمی کنم.
شرمگین می شوم و کمی فاصله می گیرم. او چه می دانست از ترس گم شدن؟ چه می دانست از ترس تنها ماندن؟
چمدان ها را تحویل می گیرد. با کسی حرف می زند. اگر این زبان انگلیسیست پس چرا من هیچ نمی فهمم؟
- بیا عزیزم. باید سوار تاکسی شیم.
عزیزش بودم؟ بودم و ...؟
محو می شوم. گم می شوم در هیاهوی خیابان های سفید پوش اما شلوغ و زنده. ساختمان هایی که هیچ چشمی نمی تواند بلندیشان را تخمین بزند. مردمی که همه سر در یقه فرو برده اند و برای فرار از کوران سرما به تندترین شکل ممکن قدم برمی دارند. باورم نمی شود که دیگر در تهران نیستم. باورم نمی شود که کاب*و*س تمام شده است. باورم نمی شود کسی را که کنارم نشسته است و با انگشتانش دستم را نوازش می کند.
به گفته خودش آپارتمانش در حومه شهر است. هر چه پیش می رویم از تراکم آسمان خراش ها کاسته می شود. بالاخره مقابل ساختمان آجری رنگی پیاده می شویم. کرایه را حساب می کند و چمدان ها را به دنبال خودش می کشد. وسط لابی پله های مارپیچ زیبایی دیده می شود که او بی تفاوت به آن ها به سمت آسانسور می رود و دکمه چهار را می زند.
خانه اش کوچک نیست. حداقل به آن کوچکی که من فکر می کردم نیست. حداقل برای یک نفر زیادی بزرگ به نظر می رسد. حداقل ...
- خوش اومدی به خونه خودت.
نگاهش می کنم.
- این اتاق منه. اون اتاق رو هم واسه تو آماده کردم. وسایلت رو می ذارم اونجا.
چمدان را به اتاق می برد. از روشنایی و نورگیر بودنش خوشم می آید، اما سرد است. خیلی سرد است.
- قبلا همخونه داشتم. به افتخار شما ردش کردم بره که راحت باشیم.
توی دلم پرسیدم "پسر یا دختر؟"
- آب گرمه. لباسات رو عوض کن و یه دوش بگیر تا سرحال بیای.
بی اراده پوزخند زدم. "سر" کدام "حال"؟!
شالم را برمی دارم. از کنارش می گذرم و به سمت اتاق می روم، اما ناگهان دستم کشیده می شود و به آغوشش پرت می شوم. ضربان هر رگی که می زند به فلک می رسد. میان دستانش محصور می شوم و از بوی تنش مسحور. لب هایش روی موهایم می نشیند و می لغزد و می چرخد. دست هایش بارها و بارها مهره های کمرم را درمی نوردند. چشمه اشکم می جوشد. پیشانی ام را می ب*و*سد و اشک هایم را پاک می کند و لب می زند:
- آروم! آروم! همه چی تموم شد. دیگه پیش خودمی. تموم شد.
چشمان او برخلاف نگاه سرگردان من، مصمم است. سرم را توی سینه اش فرو می برم و با صدایی ضعیف می گویم:
- ولی اون هنوز شوهرمه.
محل کارم یکی از پر تیراژترین روزنامه های آن زمان ایران بود. دفتری بزرگ با کلی کارمند و روزنامه نگار و خبرنگار. مرا به بخش تبلیغات و آگهی ها فرستاده بودند. مسئول مستقیمم خانم مسن و مهربانی بود به نام امیدی. از همان روزهای اول مهرش به دلم نشست. بعضی روزها موقع صرف ناهار کنار هم می نشستیم و حرف می زدیم.
- خب، خوشگل خانوم. از شوهرت برام بگو. چطوری آشنا شدین؟
رینگ ساده ی سفید را توی دستم چرخاندم.
- از بچگی می شناختمش. پدرش همکار و دوست صمیمی بابامه. با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم.
لبخندش مملو از حس های خوب بود.
- چند سالشه؟ چی کارست؟
لبخندم پر از عشق بود.
- 27 سالشه. ترم آخر ارشد مهندسی شیمیه. از اون خرخونای معروف که سرش بره درسش نمی ره.
ایام امتحاناتش بدترین دوران زندگی من بود، چون تقریبا نمی دیدمش.
- فعلا هم به صورت قراردادی واسه شرکت نفت کار می کنه. حقوقش زیاد نیست، اما خب از هیچی بهتره. ایشاا... درسش که تموم شه استخدام میشه.
خندید.
- ایشاا... عزیزم. ایشاا...! خب حالا که شوهرت ارشده تو چرا ادامه نمی دی؟ حیفی واسه مدرک کاردانی.
دستانم را توی هوا تکان دادم.
- وای نه! من از درس خوندن خوشم نمیاد. مگه مخمو از سر راه آوردم؟ همینم به زور و ضرب اشکان گرفتم. اصلا این همه عشق و علاقش رو به درس خوندن درک نمی کنم. این همه درس خونده آخرش چی شده؟ فعلا که حقوقش به یه تومن هم نمی رسه. تازه استخدامم بشه اتفاق مهمی نمی افته. یه حقوق کارمندی بخور و نمیره. پول تو کار آزاده.
آه کشیدم.
- ولی چه فایده؟ گوش نمی ده که. تا آخر عمر هشتمون گروی نهمونه.
تکه ای گوجه توی دهانش گذاشت و گفت:
- کار آزاد روحیه و جنم خودش رو می خواد. اگه نداشته باشی با سر زمین می خوری. شغل دولتی یه جورایی اطمینان خاطر و امنیتش بیشتره. حقوقش کمه اما میشه روش حساب کرد.
دستانم را به سینه زدم. صورت اشکان را تجسم کردم. یعنی جنم کار آزاد را نداشت؟
- آره خب. اینم هست.
شانه هایم را با بی قیدی بالا انداختم.
- هرچند که واسه من این چیزا اهمیت نداره. درسته که هیچکی از پول بدش نمیاد، اما من همین که اشکان رو داشته باشم بسمه. چیز بیشتری نمی خوام.
بلند خندید. دستی به پشتم زد و گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مومیایی
  • شکیلا

    1

    در کل رمان قشنگی بود ولی میتونست بهتر تموم بشه.من همش فکر میکردم تارا و پات بهم میرسن

    ۲ هفته پیش
  • اهل تبریز

    12

    من در طول یک هفته ۴ اثر از خانم پگاه خوندم اولین اثری که خوندم اسطوره بود و برای اولین بار می خوندمش فوق العاده بود بعد شاه شطرنج و زهر تاوان و در آخر هم مومیایی رو خوندم و بشخصه من خودم مومیایی بین این ۴ اثر پخته ترین و منطقی ترین روند رو داشت و خوب پایانش واقعا متفاوت و خب جذاب بود.

    ۶ ماه پیش
  • حدیث

    6

    تببببب رمان تب از همین نویسنده رو بخون حتما معرکسسس اما توی برنامه نیست

    ۴ ماه پیش
  • زهرا مرادی

    1

    خب از کجامیتونیم بخونیمش?هرچی میگردم نیست

    ۳ ماه پیش
  • Ebin

    0

    باید بخریش.من خریدمش اگه بخوای فایلشو برات میفرستم دیگه هزینه نکنی.

    ۲ ماه پیش
  • هانیه

    0

    میشه برای من بفرستی:)

    ۲ ماه پیش
  • اسما

    2

    اگه رمانی فروشیه نباید رایگان به کسی بدیش چون نویسنده اگه می خواست رایگان کسی بخونتش کلا فروشی نمیکرد

    ۲ ماه پیش
  • Triton

    1

    رمانای پگاه هیچکدوم فروشی نیست و اگه کسی میفروشه ز طرف نویسنده نیست

    ۲ ماه پیش
  • پری

    0

    سلام میشه برای منم فایل رمان تب رو بفرستین؟

    ۲ ماه پیش
  • باران

    0

    میشه لطفا برای منم بفرستید هرچی تلاش کردم پیداش نکردم

    ۲ ماه پیش
  • هلیا

    0

    لطفا اگه میشه برا منم ارسال کنین

    ۲ ماه پیش
  • لیلی

    0

    میشه تب رو برای منم بفرستید لطفا,

    ۲ ماه پیش
  • آوا

    0

    سلام دوست عزیز میشه لطفا برای منم بفرستین

    ۲ ماه پیش
  • نورا

    0

    میشه برا من بفرستی هیجا نیس که بخونم

    ۴ هفته پیش
  • حدیث

    0

    میشه برای منم بفرستی؟

    ۲ ماه پیش
  • کیانا

    0

    من همه ی رمان های این نویسنده رو خوندم و موضوعات و قلمشو خیلی دوست دارم پیشنهاد میکنم شماهم بخونین راستی اگه این رمان دوست داشتین پیشنهاد میکنم رمان طاعون زده رو هم بخونین شاید خوشتون بیاد البته که پایانش شبیه هم نیست

    ۱ ماه پیش
  • Ffffff

    0

    این رمان هم مثل بقیه رمان های پگاه عزیز پراز پختگی و درس زندگی بود ممنون بابت قلم هنرمندانتون❤️

    ۱ ماه پیش
  • فریبا

    0

    عالی بود درود

    ۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    اینم بگم که من خودم در جایگاه یک زن نظرم اینه،اتفاقا الان اونقدری که خانم ها از آقایون سواستفاده میکنن در آقایون کمتر دیده میشه

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    1

    سلام داستان قشنگیه اماچیزی که زیادبرام جالب نبود اینه که خیلییی اغراق آمیز جایگاه زن در ایران رو بدجلوه دادید قبول دارم خیلی سال های پیش در زمان شاه که مردم سواد نداشتن و مرد سالاری بوداینطور بود اما الان به لطف جمهوری اسلامی والا اونقدر که زنا آزادی دارن و زور میگن بیچاره مردا اینجوری نیستن

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    رمان قشنگی بود، قلمش خیلی قوی بود ولی اخرش میتونست بهتر تموم شه

    ۲ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    سلام من وقتی تازه منتشر شده بود این رمان رو خوندم و دوستش نداشتم و بنظرم مسخره میومد ولی الان خیلی قشنگه بنظرم خوشبحالش که تونست مستقل بشه و رها بشه

    ۲ ماه پیش
  • سین

    1

    رمان بدی بود. اولش خوب شروع شد ولی بعدش شخصیت داستان شد یک دختر لوس و ننر و ترسو. ایکاش با همون جسارتی که رمان شروع شد ادامه پیدا میکرد. هر چی جلو رفتم تا رمان جذاب بشه بیشتر ناامید شدم. وقتتونو تلف نکنید برای این رمان.

    ۲ ماه پیش
  • Hani

    0

    دومین بار بود خوندمش،نظرات وعقایدی که بیان شد خیلی علی و به جا و کاربردی و از همه مهم تر پایان متفاوتش بود که جذابش کرد مرسی از پگاه عزیز قلمت مانا♥️

    ۲ ماه پیش
  • دیار

    3

    چقدر من منتظر عاشقانه های تارا وپات بودم

    ۲ ماه پیش
  • زینب رجبی

    4

    رمان خیلی خوبی بود امااسطوره یه چیز دیگس من ازش خیلی چیزایادگرفتم ممنونم ازاین قلم قوی ونویسنده ی پرقدرتش👏

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه

    1

    ولی به شخصه میخوام ازتون تشکر کنم به خاطر این رمان های عالی خیلی قلم قوی دارید خیلی نویسنده خوبی هستید

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه

    1

    خیلی خوب بود 🥹 من واقعا هر لحظه اش رو باهاش زندگی کردم ولی فقط کاش به مانی برگرده 🥺

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!