زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هشتاد و سوم :
زیر نگاه خیره و سنگینش ل*بش را از شرم گزید. فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد. عجیب بود که هر دو ساکت بودند. ماهبانو حرفهایی که میخواست بزند را در ذهنش مرتب چید. بعد از چندی سر بالا گرفت و پیشانیاش را فشرد.
- ام... میخوام با هم حرف بزنیم.
یک تای ابروی فاطمه بالا رفت. چادر مشکیاش روی شانههایش نشست. چرا دستدست میکرد؟ کمی نگران شد.
- در چه مورد؟ خب بگو، میشنوم.
دور و برش ر
لطفا صبر کنید...
