پارت نود و هفتم :

خواست از آشپزخانه خارج شود که با صدای مادرشوهرش ایستاد. برگشت و سوالی به صورت مضطربش چشم دوخت. ستاره‌خانم، دَستمال درون دستش را روی کابینت رها کرد و خودش را پشت میز نشاند. صدای نفس بالا آمده‌اش، به گوش دخترک رسید. کمی دلواپس شد. نزدیک رفت و از پشت، دست روی شانه‌اش گذاشت.
- چیزی شده؟ نگرانم کردین.
مستأصل سر بالا گرفت. به نظر دستپاچه می‌رسید و انگار در گفتن حرفی مردد بود. دستی به گو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    1

    من که میگم حامله س

    ۱۱ ماه پیش
  • سعادت

    0

    قلمت مانا 🥰🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • سوگند

    2

    ممنون بابت پارت جدید عالی بود مثل همیشه

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️