زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت نود و هفتم :
خواست از آشپزخانه خارج شود که با صدای مادرشوهرش ایستاد. برگشت و سوالی به صورت مضطربش چشم دوخت. ستارهخانم، دَستمال درون دستش را روی کابینت رها کرد و خودش را پشت میز نشاند. صدای نفس بالا آمدهاش، به گوش دخترک رسید. کمی دلواپس شد. نزدیک رفت و از پشت، دست روی شانهاش گذاشت.
- چیزی شده؟ نگرانم کردین.
مستأصل سر بالا گرفت. به نظر دستپاچه میرسید و انگار در گفتن حرفی مردد بود. دستی به گو
لطفا صبر کنید...

هدی
1من که میگم حامله س