پارت هشتاد و یک :

از دستپاچگی مادرش لبخند روی لبش نشست. آخ که خبر نداشت ماه‌بانوی سربه‌هوا و شیطان خودش است. درب به آرامی باز شد. طلعت‌خانم با دیدن دخترش، ابروهایش بالا پرید.
- ماه‌بانو!
ماه‌بانو شال گردنش را از دور گردنش برداشت و در آغوش باز شده‌اش فرو رفت.
- قربونتون برم. چرا تعجب کردین؟ تنهایین؟
طلعت‌خانم عادت به این لوس‌بازی‌ها نداشت. فاصله گرفت و در حالی که از جلوی راهش کنار می‌رف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا ،z

    0

    ای بابا بازم حسام سر رسید الان هزارتا فکر ناجور باز میکنه بیچاره ماه بانو

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلا مرادی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که چیزی نشد

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️