زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هشتاد و یک :
از دستپاچگی مادرش لبخند روی لبش نشست. آخ که خبر نداشت ماهبانوی سربههوا و شیطان خودش است. درب به آرامی باز شد. طلعتخانم با دیدن دخترش، ابروهایش بالا پرید.
- ماهبانو!
ماهبانو شال گردنش را از دور گردنش برداشت و در آغوش باز شدهاش فرو رفت.
- قربونتون برم. چرا تعجب کردین؟ تنهایین؟
طلعتخانم عادت به این لوسبازیها نداشت. فاصله گرفت و در حالی که از جلوی راهش کنار میرف

لطفا صبر کنید...

زهرا ،z
0ای بابا بازم حسام سر رسید الان هزارتا فکر ناجور باز میکنه بیچاره ماه بانو