پارت هشتاد و هشتم :

مثل برق‌گرفته‌ها به طرفش چرخید. داشت خطرناک میشد. حرف‌هایش قشنگ بود، ولی برای اوی بال و پر شکسته به درد نمی‌خورد. در شرایطش بود تا بفهمد چه حالی دارد؟ فکر می‌کرد به همین آسانی است؟ آخ که گفتن این حرف‌ها در عمل سخت‌تر از حد تصور بود. نباید همچین انتظاری از او داشته باشد. اشک‌هایش را پاک کرد و آب بینی‌اش را بالا کشید.
- دیگه بسه. تو آدم عاقلی هستی، این عشق رو باید فراموش کنی... .
مک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    از امیرعلی انتظار همچین حرکتی نداشتیم

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلا مرادی | نویسنده رمان

    باید بهش حق داد امیرعلی هم احساس داره و به مغزش هم خطور نمی‌کرد زندگیش دستخوش تغییر شه. همین اشتباهاته که باید ازش درس گرفت. مرسی گلم.

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    1

    این دیگه چه مرد مومن و عاقلیه؟ رفته دنبال زن شوهردار😒

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلا مرادی | نویسنده رمان

    مومن و بی‌ایمان نداریم جانا، آدم‌ها توی موقعیت‌های مختلف رفتار مشابه‌ای ندارن، امیرعلی هم فکر نمی‌کرد زندگیش رو به راحتی از دست بده و حالا فکرش درست کار نمی‌کنه. سپاس از نگاه زیبات عزیزدلم

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️