پارت بیست و هشتم :


از درب خانه خارج شدم در حالی که بار سنگین نگاه های خشمگین نگین و نگار را روی پشتم حس می کردم. سکوت را ترجیح دادم، کلمات در این لحظه بی فایده بودند. با حرکتی آرام آن دو را کنار زدم و از پله ها پایین آمدم، خانه مریم خانم را پشت سر گذاشتم بدون آنکه لحظه ای به انتظار خواهرانم بمانم.
کلید سرد فلزی را از جیب لباسم بیرون کشیدم و در را گشودم. هنگام ورود به حیاط، مطمئن بودم خسرو از پشت پنجره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    خواهش میکنم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    0

    آیی نگین مرموزپست فطرت چه غلطی کردی که مث سگ میترسی

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    😂🩵عزیزم مرسی انقدر محو رمان میشی

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    نگین که فکرمیکنه مارال رقیب عشقش🙏

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    هعی...

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    مارال که چیزی ندید ،چه دلیلی داره اینا تو این کوچه خونه گرفتن واقعا،یه داستان بیشتری داره حتما 🤔🙏

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    به نظرت خسرو کینه داره یا عاشقش شده یا هیچ کدوم و فقط مریضِ؟

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    خیلی دوست دارم بدونم پشت این ماجراها چیه

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ماه پشت ابر نمی مونه !

    ۱ سال پیش
کپی شد!