پارت سی :

سحرگاه با صدایی که گویی دیوارهای خانه را می لرزاند از خواب پریدم. بدنم را به آرامی کش دادم، مفاصلم از بی خوابی های مکرر شبانه صدا می داد. چشمانم را که هنوز سنگین از خواب بودند باز کردم و نگاهی به اتاق انداختم. نرگس مثل فرشته کوچک در آرامش کامل خوابیده بود، بی خبر از طوفانی که در شرف وقوع بود.
با اخمی که تمام صورت مرا در هم کشید از رختخواب جدا شدم. لحظه ای در اتاق ایستادم و به ساعت دیوار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    1

    دقیقا عینه این مه لقارو دیدم من طرف دعوا داره کله خاندانو با هزارتا دروغ خراب میکنه شبیه همین اتفاق برام افتاده😅

    ۵ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    آدما همینن خوب و بد مطلق وجود نداره 💙

    ۵ ماه پیش
  • آنیا

    1

    بخداحذفش کن خیال یه ملتوراحت کن عفریته نگین روهم حذفکن خوشم نمیادازشون🤬😂

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱ سال پیش
  • ناهی

    2

    مه لقا جان خفه شوووو. بی بخار بازیای کیوان و دیگه کجای دلم بزارم😒

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    😂مه لقا رو باید حذف کرد انقدر سر این حرص می خورید.

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    0

    واقعاهم مه لقاجان خفه شو تواون خونه دنبال چی میگرده این عفریته میخادخونه روصاحب بشه حتمابیا👍

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    😂مه لقا رو باید حذف کرد انقدر سر این حرص می خورید

    ۱ سال پیش
کپی شد!