حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت سی :
سحرگاه با صدایی که گویی دیوارهای خانه را می لرزاند از خواب پریدم. بدنم را به آرامی کش دادم، مفاصلم از بی خوابی های مکرر شبانه صدا می داد. چشمانم را که هنوز سنگین از خواب بودند باز کردم و نگاهی به اتاق انداختم. نرگس مثل فرشته کوچک در آرامش کامل خوابیده بود، بی خبر از طوفانی که در شرف وقوع بود.
با اخمی که تمام صورت مرا در هم کشید از رختخواب جدا شدم. لحظه ای در اتاق ایستادم و به ساعت دیوار
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
آدما همینن خوب و بد مطلق وجود نداره 💙
۵ ماه پیشآنیا
1بخداحذفش کن خیال یه ملتوراحت کن عفریته نگین روهم حذفکن خوشم نمیادازشون🤬😂
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
😂😂
۱ سال پیشناهی
2مه لقا جان خفه شوووو. بی بخار بازیای کیوان و دیگه کجای دلم بزارم😒
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
😂مه لقا رو باید حذف کرد انقدر سر این حرص می خورید.
۱ سال پیشآنیا
0واقعاهم مه لقاجان خفه شو تواون خونه دنبال چی میگرده این عفریته میخادخونه روصاحب بشه حتمابیا👍
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
😂مه لقا رو باید حذف کرد انقدر سر این حرص می خورید
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پری
1دقیقا عینه این مه لقارو دیدم من طرف دعوا داره کله خاندانو با هزارتا دروغ خراب میکنه شبیه همین اتفاق برام افتاده😅