حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت سی و هفتم :
وقتی مه لقا آن شب همان طور که دلش می خواست برای مسعود تعریف کرد و دلیل حبس من در زیرزمین را گفت، مسعود لحظه ای درنگ نکرد. برادر است دیگر، غیرت دارد! غیرت پوچی که هزاران دختر و زن را به کام مرگ می کشد و گویا کلمه دختر برای آن ها ترس است!
سعی داشت مرا از خانه بیرون بیندازد. با تمناهای نرگس، تنها حامی من، صرف نظر کرد. اما هنوز شکاف های کمربند روی شانه ام کمی می سوخت. پوزخندی گوشه لبم جای خوش
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
عزیزم 🩵😂
۱۲ ماه پیشزی زی
1امروزم یکشنبه هست عزیزم بزار برامون زووود مبینا جان مرسی ازت که طولانی تر مینویسی برامون گلم توروخدا حداقل 3روز در هفته بزار 😢😢
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
🩵بدقول نشم تلاشم رو می کنم
۱ سال پیشزهرا
1امشب پارت نداریم مگه
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
🩵
۱ سال پیشزی زی
0خانم نویسنده کجایییییی که برامون پارت بزاریییییی بابا یکمم فکر ما باشیدددددد
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
😔😂🫂 پارت ها رو طولانی تر می کنم عزیزم
۱ سال پیشم
0بگو کی نبوده سوال بهتریه،فقط نرگس،عجب خانواده پرباری داری😥😥🙏🏻
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
گاهی خانواده معنی پناه و امن بودن نمی ده و گاهی هم تنها پناه یه آدم خانوادشِ🩵🫂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آنیا
0جانمی جان باباش اومده اومده جربده🤓😇🥰😂😂