حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت سی و چهارم :
با حس سرگیجه، مشتی بر قفسه سینه ام کوفتم تا شاید نفسم بالا بیاید. او از کجا می دانست؟ همه این را فهمیده بودند؟ حتماً همین طور بود... صدای فریادهای مادر را می شنیدم هنوز هم یادم بود پدر و مادرم را زیر خاک سرد می دیدم که دفن می کردد مادر فریاد می زد کنار گوشم " هی بچه! ببین مرده اند! محمد هرچه بگوید تو دختر ما نیستی می فهمی !" صدایش را می شنیدم
"تو مال ما نیستی، فقط یک زباله ای که به دامان ما ا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
🩵
۱ سال پیشآنیا
0حتما همه اموال یانصفش برای ماراله که زنیکه عفریته اینجوری میسوزه بسوز بسوزنوش جونت😂😂😂😂
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنون بابت نظراتت عزیزدلم 🩵
۱ سال پیشآنیا
0اون لحظه ایکه فهمیدم مارال بچه این خانواده نیست
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
💔🫂
۱ سال پیشنفیسا
2آخ آخ مارال طوفانی شده. دوست دارم مارال همشونو بشوره.دوست دارم هر چی از دهنش در میاد بگه.باید جبران کنه
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
😂😂همه خوشحال میشن
۱ سال پیشآنیا
0بخدامنم دوستدارم بره همه روب بادفوش بگیره مخصوصا اون مادر عفریتشو زنیکه احمق بچت نباشه بایداینجوری بایه بچه سه ساله رفتارکنی نفهم🤬🤬🤬😤😡😡😠
۱ سال پیشنیلو
2واااای یعنی مارال و عموش بزرگ کردهه
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
🩵آره عزیزم ممنون بابت نظرت
۱ سال پیشم
1که اینطور،حتما به منفعت بزرگ داشته براشون وگرنه از اینا بعیده یه روزم تحملش کنن 🤔
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
🩵ممنون بابت نظرت
۱ سال پیشاسرا
1لابدهمه این اموال برای مارال ارتیش🙏🤔
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
🩵ممنون بابت نظرت
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آنیا
0خواهش میکنم عزیزم ❤🥰❤