پارت سی و دوم :


کیوان سرش را به آرامی تکان داد و چشمانش را به آسمان دوخت. صدایش وقتی زمزمه کرد، مثل صدای بادی بود که از میان برگ های خشک می گذرد:
"فکرت را کرده ای؟"
پوزخندی زدم. می دانستم دقیقاً به چه اشاره می کند، اما نقاب بی تفاوتی را از چهره ام بر نداشتم:
"من در رابطه با آن موضوع به هیچ وجه فکر نمی کنم."
چشمان کیوان که پر از تلاش بیهوده برای متقاعد کردنم بود، مرا می سوزاند. می دانست ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    اوه یعنی اینقدرمی خواست نزدیک باشه خسروکینه چی داره🙏🤔

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    امان از دست خسرو 😒 مرسی بابت نظراتت عزیزم 🩵

    ۱ سال پیش
  • ندا

    2

    چرا مادرش انقدر باهاش بده انگارنامادری تامادر کلا خانوادگی عجیبا

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    پارت بعد به جواب سوالت می رسی خوشگل کنجکاو

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    خیلی قشنگ می نویسی رمانت و دوست دارم واقعا آدم کنجکاو میشه دوست دارم زودتر به جواب سوالام برسم خسته نباشی

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنونم با کامنتای قشنگ شماها خستگی از تنم در میره🩵

    ۱ سال پیش
کپی شد!