حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت بیست و ششم :
صدای "سلام" آرام اما نافذ او مرا وادار به چرخیدن کرد. چشمانم در چشمان سیاه و عمیقش قفل شد، گویی در چاهی بی پایان سقوط می کنم. برای لحظاتی، نفس کشیدن را فراموش کردم. حضور او ضربان قلبم را به رقص درآورد، طوری که صدای تپش آن در گوشم می پیچید.
او با آرامشی مرموز با پیرمرد مغازه دار گفتگو می کرد، گویی سال هاست او را می شناسد. نامش را به زبان می آورد: "آقا خسرو". دست هایم ناخودآگاه مشت شدند
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
متاسفانه و کاش اینطور نبود💙🫂
۵ ماه پیشپروانه
0دختر شجاییه
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
دخترا کلا شجاعن🩵مرسی بابت نظرت خوشگلم
۱ سال پیشنفیسا
0مرسی.فقط کاش پارت زودتر میزارید و بیشتر.مردیم از انتظار😔🥺
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم ، حتما پارت رو طولانی تر بارگذاری می کنم ممنون از نظرت 🩵
۱ سال پیشنفیسا
0فدات شم مهربونم.😘میدونی به خاطر مشکلات زندگی صبرم کم شده.نمیتونم تحمل کنم 🤒
۱ سال پیشمری
0نگین و نگار دنبال شوهرن😒🙁
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
نظر متفاوتی بود😂
۱ سال پیشم
0مادر و پسر ،پس محبوبه چی ؟ تو دیگه کجا تشریف میبری برای اونا فکر نکنم خطری فعلا داشته باشه 🤔🙏
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
مارال کاراش همینه دیگه هرجا که نباید میره...
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پری
1حالبترین نکته اینبودکه مادرش یه پولی داد که باهاش چند کیسه خرید کرد ولی الان دوبرابره اون پولو باید تو کیف بزرگ ببری تا بتونی فقط چایی بگیری😂😂😂