رمان رنسانس هفده سالگی
- به قلم آتنا براهوئی نژاد (رُیزا)
- 24 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 34.8K 👁
- 320 ❤️
- 1.3K 💬
خلاصه رمان :
شادی و ملودی، دو دختر هفده ساله که موقع تولد توی بیمارستان جا به جا شدن و سالها به جای همدیگه زندگی کردن. دو خانواده متفاوت، دو کشور متفاوت، دو جهان متفاوت! و حالا بعد از هفده سال، باید دنیایی که توش بزرگ شدن رو ترک کنن و به جای اصلیشون برگردن، جایی که هیچ شناختی ازش ندارن... با ترس وارد دنیای جدید میشن اما خیلی زود میفهمن که تو این راه تنها نیستن. افرادی وارد زندگیشون میشن که معلوم نیست دوستن یا دشمن! شاید هم احساسی فراتر از همهی اینا...عشقی که هرگز حضورش رو توی زندگیشون نمیخواستن! تو اون لحظه میفهمن دیگه اون آدمایی که میشناختن نیستن و دچار یه تحول شدن. یه تولد دوباره...یه رُنِسانس. چیزی که ازش به عنوان رُنِسانس هفده سالگی یاد میکنن!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 24
فکر میکردم بعد از اتفاقات دیشب عرشیا و شادی دیگه کاری به هم ندارن و فقط واسه هم اخم و تخم میکنن. اما زهی خیال باطل. شادی خیلی جدی قصد داشت عرشیا رو سکته بده. این رو وقتی فهمیدم که سر میز صبحانه گفت: - ملودی شماره نیکا رو برام میفرستی؟ قبل از اینکه من چیزی بگم عرشیا گفت: - شماره نیکا رو میخوای...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 23
منم ناچار پیاده شدم و همراه با کیارش دویدیم سمت جایی که آیدا رفته بود. وقتی رسیدیم کنار آیدا، سامان رو افتاده رو زمین، درحالی که با طناب به صندلی بسته شده بود دیدم. لبش پاره شده بود و خون زیادی ازش رفته بود. تمام صورتش زخمی و کبود شده بود و دوتا مرد که از قیافهشون مشخص بود شرخرن بالای سرش وایستا...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 22
همزمان نگاه من و آیدا برگشت سمتش. نگاه آیدا واقعا ترسناک بود و خیلی خوشحال بودم که اون نگاه سمت من نیست. با لحنی که از خشم میلرزید گفت: - چی گفتی؟ کیارش بدون اینکه ذرهای از موضعی که داشت عقب بکشه، دستاشو تو جیباش گذاشت و خیلی پررو گفت: - گفتم منم میام. آیدا نفس عمیقی کشید و حدس زدم این کارو انج...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 21
آتش به دیوار تکیه داده بود و زل زده بود به ملودی. نزدیکش شدم و با شیطنت گفتم: - نیما همینطوری از اینکه من باهات دوستم عصبی میشه. اگه بفهمه تو رو ملودی کراش زدی بی برو برگشت سکته میکنه! سرشو تکون داد و گفت: - با اینکه اذیت کردن نیما خیلی حال میده اما نه...من از ملودی خوشم نمیاد. - گوشای منم مخم...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
ترنم
در پارت 230دیگه کاریه که شده،شادی دلش نمی خواست که از اون خانواده اش جدا شه حالا که اینطوری شده بهتره باهاش خوب برخورد کنن اونا هم
۶ ساعت پیشترنم
در پارت 230هه سامان بهش گفت وحشی و هزار حرف دیگه بعد آیدا مثل مجسمه نگاش کرد؟وای وای
۶ ساعت پیشترنم
در پارت 230باز خوبه این وسط ملودی باشعوره و داره شادی رو درک میکنه
۶ ساعت پیشترنم
در پارت 230برا شادی دلم سوخت هم فرض کن از خانواده قبلیت توجهی نبینی(بعد ملودی)بعد بیای یه جایی بدتر از اونجا که راضی نیستن و هر روز جنگ و دعواست واقعا بده💔
۶ ساعت پیشترنم
در پارت 230شادی درسته زبون دراز داره که اتفاقا خوبه ولی شکننده اس و بهش برمیخوره،واقعا شرایط خوبیه کاش میشد با عرشیا خوب باشن
۶ ساعت پیشترنم
در پارت 230خسته نباشی عزیزم،پارت غمگینی بود بیچاره شادی😭💔
۶ ساعت پیشترنم
در پارت 230کیارش طفلی،واقعا آیدا رو دوست داره و نمیتونه اون صحنه ها رو تحمل کنه💔
۶ ساعت پیشترنم
در پارت 230بدی از سامان ندیده بودم(این پارت دیدم)ولی چون از همون اول شادی ازش بدش اومد منم بدم اومد🙏🏻
۶ ساعت پیشنرگس
در پارت 241کاش شادی هم می تونست احساس تعلق به جایی رو پیدا کنه ، انگار فقط داره به شادی ظلم میشه
۱۸ ساعت پیشRoza
در پارت 242وای کاشکی زودتر شادی و فرزاد برن تو رابطه دارم از کنجکاوی میمیرمم
۱۸ ساعت پیشسامیه
در پارت 241شادی و ملودی اگه بیشتر آشنا بشن اکیپ باحالی میشن
۲۱ ساعت پیشBASIL
در پارت 245حس میکنم هرچی ملودی انرژی زنانه داره شادی نداره خیلی با شخصیت شادی حال میکنم
دیروزBASIL
در پارت 241عرشیا اگر با شادی راه بیاد از اون خواهر و برادر های پایه میشن
دیروزآتی
در پارت 244کاش شادی ملودی رفیق شن یعنی ترکیب این دوتا عشق میشهه عرر مثل همیشه عالی آتنا جون خیلی برای پارت بعدی ذوق دارم😭💞
دیروز

ترنم
در پارت 230ولی کاش بیشتر از اینا ملودی رو بغل می کردین تا کمبود محبت نداشت:))