دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و طنز رنسانس هفده سالگی اثر آتنا براهوئی‌نژاد

رمان رنسانس هفده سالگی

  • زبان فارسی
  • 25.9K 👁
  • 268 ❤️
  • 808 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

شادی و ملودی، دو دختر هفده ساله که موقع تولد توی بیمارستان جا به جا شدن و سال‌ها به جای همدیگه زندگی کردن. دو خانواده متفاوت، دو کشور متفاوت، دو جهان متفاوت! و حالا بعد از هفده سال، باید دنیایی که توش بزرگ شدن رو ترک کنن و به جای اصلیشون برگردن، جایی که هیچ شناختی ازش ندارن... با ترس وارد دنیای جدید میشن اما خیلی زود می‌فهمن که تو این راه تنها نیستن. افرادی وارد زندگیشون میشن که معلوم نیست دوستن یا دشمن! شاید هم احساسی فراتر از همه‌ی اینا...عشقی که هرگز حضورش رو توی زندگیشون نمی‌خواستن! تو اون لحظه می‌فهمن دیگه اون آدمایی که می‌شناختن نیستن و دچار یه تحول شدن. یه تولد دوباره‌...یه رُنِسانس. چیزی که ازش به عنوان رُنِسانس هفده سالگی یاد می‌کنن!

پارت اول

'شادی'
دود سفید رنگی تو فضا پخش شده بود.
تو پس‌زمینه‌ی آهنگی که پخش میشد، صدای ماشینا و همهمه‌ی جمعیت شنیده میشد.
هوا تاریک بود اما امشب پیست علاوه‌بر لامپ‌هایی که نورانیش می‌کردن، پر از شعله‌های آتیشی بود که به مناسبت چهارشنبه‌سوری روشنشون‌ کرده بودن.
کنار آیدا وایستاده بودم و داشتم راجب مسابقه امشب باهاش صحبت می‌کردم.
مسابقه‌ای که قرار بود امشب بین من و مهبد، بخاطر شرطی که چند شب پیش گذاشته بودیم باشه؛ اما مهبد امشب خیلی یهویی گفت حالش خوب نیست و نمی‌تونه باهام مسابقه بده و به جاش قراره با دوستش مسابقه بدم!
با خنده به مهبد که اون طرف جاده، کنار دوستاش وایستاده بود نگاه کردم و خطاب به آیدا گفتم:
- این همونی نبود که چند شب پیش برامون شاخ و شونه می‌کشید؟
آیدا برعکس من اصلا نمی‌خندید و با دقت بهشون نگاه می‌کرد. با شک گفت:
- عجیب نیست یهویی همچین تصمیمی گرفته؟ این دوستشو که قراره تو مسابقه شرکت کنه رو من اصلا تا حالا ندیدم!
به پسر قد بلندی که کنار مهبد وایستاده بود و کت چرم مشکی تنش، به شدت مناسب فضای امشب بود نگاه کردم. موهای نسبتا بلند مشکی داشت و نگاهش روی ما بود.
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- نه بابا ترسیده ضایع بشه. همیشه با اعتماد به نفس میگه دخترا راننده‌های خوبی نیستن، ترسیده اگه ببازه بهش بگن از یه دختر باخته. البته با توجه به مسابقه دیشب این ترس کاملا طبیعیه!
دیشب یه مسابقه بین آیدا و با یکی از بچه‌ها که اتفاقا از دوستای مهبد بود، بود و آیدا تو مسابقه برنده شد.
حالا مسابقه آیدا چه ربطی به من داره؟
من و آیدا از بچگی با هم تمرین می‌کردیم، مربیمون‌ یه نفر بود، تنها راننده‌های دختر این پیست بودیم و توی تمام مسابقات تیمی، هم‌تیمی بودیم. بر این اساس هر بُرد یا باخت آیدا برای منم نوشته می‌شد و همین‌طور برعکسش.
آیدا باز خواست با دلایل فیلسوفانه بگه این کارشون مشکوکه که صدای رها ساکتش کرد.
- دخترا‌.
با شنیدن صداش هر دو نفرمون به عقب برگشتیم و به اون که داشت به طرفمون میومد نگاه کردیم.
یه زن چهل ساله بود اما چهره‌ش از سنش خیلی جوون‌تر میزد، خب بالاخره شوهر نداشته باشی همین میشه!
به شدت قدش بلند بود و هیکل قشنگی داشت.
موهاش کوتاه و مشکی بود و به پوست گندمیش و چشمای مشکیش میومد.
با دیدن خط چشم تیزش، یه لبخند رو لبم نشست. از زمانی که تو یازده‌سالگیم دیدمش این خط چشم رو همیشه داره.
این زن الگوی زندگی من بود.
یه راننده خیلی خفن که تا قبل از من و آیدا تنها زن اینجا بود. البته حتی اینکه من و آیدا اینجا هستیم هم بخاطر رها بود، مربیمون!
جلومون وایستاد. اول یه نگاه گذرا به پشت سرمون انداخت و بعد به ما نگاه کرد و گفت:
- جریان چیه؟ چرا لحظه آخر راننده رو عوض کردن؟
من شونه‌هامو بالا انداختم اما آیدا گفت:
- ما هم نمی‌دونیم جریان چیه، ولی بنظر من قضیه یکم بوداره!
کلافه به آیدا نگاه کردم و گفتم:
- کارآگاه بازی رو بذار کنار آیدا.
رها به من نگاه کرد و گفت:
- حق با آیداس اما الان مسئله ما این نیست. تو قراره با یه راننده که هیچ شناختی ازش نداری مسابقه بدی. درسته این مسابقات رسمی نیستن اما برای تو و آیدا که زیر ذره‌بینید هر مسابقه رسمی و غیر رسمی مهمه. بُرد تو اینا راه شما رو برای رسیدن به مسابقه اصلی باز می‌کنه.
یکم مکث کرد و با تأکیدی که هم تو نگاهش به من دیده میشد و هم توی صداش مشخص بود گفت:
- شادی، شرکت تو این مسابقه خیلی برات ریسکیه، شرکت نکردنشم‌ برای تو ریسکه! می‌خوای چیکار کنی؟
لبخندی به روی رها زدم و گفتم:
- عشقم من شرکت می‌کنم!
سری تکون داد و گفت:
- به من بود می‌گفتم شرکت نکن اما هرجور خودت می‌خوای. فقط حواست باشه، وقتی شرکت می‌کنی فقط باید ببری، گزینه دیگه‌ای وجود نداره!
چشمکی بهش زدم و گفتم:
- نگران نباش خوشگله.
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد چون صدای گزارشگر که داشت جو می‌داد و شروع مسابقه رو اعلام می‌کرد، از بلندگوها پخش شد.
تو جایگاه فقط دوتا ماشین بودن که یکیشون مشکی بود و یکیشون قرمز.
ماشین قرمز، ماشینی بود که قرار بود من باهاش مسابقه بدم، درواقع این ماشین مال رها بود و هم من و هم آیدا ازش استفاده می‌کردیم.
دستی برای رها تکون دادم و به سمت ماشین رفتم. البته آیدا تا لحظه‌ای که در ماشین رو باز کردم داشت کنارم راه می‌رفت و بهم گوشزد می‌کرد چیکار کنم.
دستامو رو شونه‌های آیدا گذاشتم و گفتم:
- نگران نباش عشقم، شاید باورت نشه اما این اولین مسابقه من نیست!
دوست داشتم صدای قشنگ آیدا رو بشنوم، اما به‌جاش صدای نکره‌ی مهبد رو شنیدم:
- حق داره نگران باشه، به پا نچایی!
سرمو برگردوندم سمتش. با پوزخند یه نگاه به سر تا پاش انداختم و گفتم:
- فعلا اونی که چاییده و از ترس جا زده تویی!
و در جواب فحشی که داد فقط انگشت وسطمو بهش نشون دادم.
آیدا آروم گفت:
- مراقب باش.
و بعد رفت پیش رها.
پشت فرمون نشستم و منتظر شدم شمارش معکوس تموم بشه و دختری که یکم جلوتر و بین دوتا ماشین وایستاده، شروع رو اعلام کنه.
تو اون لحظه یه نگاه گذرا اول به آیینه جلو و خودم انداختم و بعد به راننده غریبه‌ای که قرار بود باهاش مسابقه بدم.
همون لحظه نگاه پسر هم به سمت من چرخید. نمی‌دونم تو چهره‌م چی دید که اول ابروهاشو بالا انداخت و بعد یه نیشخند زد.
نتونستم بیشتر از این به نگاهش توجه کنم چون مسابقه شروع شده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان رنسانس هفده سالگی

آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) : ۱ هفته پیش

خب حالا شما خودتونو بذارید جای ملودی**توی همچین موقعیتی می‌فهمه بچه واقعی این خانواده نیست و مجبور نیست این چیزا رو تحمل کنه**شما انتخاب می‌کردید بمونید پیش همچین خانواده‌ای یا برید پیش خانواده واقعی خودتون؟

نظرات رمان رنسانس هفده سالگی

  • .یک..فن

    در پارت 151

    کاشکی موقعیتی پیش بیاد که شادی و ملودی باهم صحبت کنن و بهترین دوست هم بشن . توروخداا

    ۱۳ دقیقه پیش
  • ستایش

    در پارت 150

    وای عالی بود مرسی چرا احساس میکنم آتش شادی رو دوست داره

    ۷ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    نیما و آتش.. آخ از این نیما و آتش😔🤌🏻

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    کاپل برتر سال😔👀

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    بچه آتش همیشه با اون لاس های دم گوشی دل دخترا رو میبرده، الان عقده کرده یدونه اشون زده تو گوشش😔 اخی نازنازی

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    دقیقاااا

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    یه پچ پچ های خوبی بهم میگن ته این نقشه های آتش ختم میشه تاپ تاپ قلبش و دلی که دیگه دستش نیست😔🤌🏻😂

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    شایدم ختم بشه به سیلی دوم😔🤣

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    شادی من مثل کش تنبون میمونه. نیومده خونه باز جلو در داره می ره بیرون😭😂

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    برعکس من که سالی یه بار به زور بیرون میرم😂😔

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    این دنیای رمان دست و پای منو بسته وگرنه این کلمات سطحی نمیتونن گگ بودنش رو توصیف کنن😭

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    سیب ممنوعه تو چی هستی که حتی یه بابای ایرانی رو هم به خودت جذب کردی😔😂

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    جدییییی

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    نیما همون تک پسر تو جمع دخترای فامیله که غیبت باهاش حال میده🥹😂

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    وای دقیقااااا

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    اصلا کلا عمهه موجودیه که بخواد نخواد فحش میخوره، حتی اگه خوب باشه😔 (مثلا من خوده بخت برگشته ام عمه ام، امیدوارم اون زمان که داداشم بچه دار شد بخاطر سن و سالم حداقل سکوت کنن😂😭)

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    منم آیری منم😂😭

    ۸ ساعت پیش
  • هناسه

    در پارت 151

    ی سوال چرا همه خاله هارو بیشتر دوست دارن اما من عاشق عمه هام هستمم و اصلا هم هم سن من نیستن!!؟؟

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    من جفتشونو دوست دارم😂

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    منم همینطور آرام منم همینطور😔😂

    ۹ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    آخ آخ دخترم داره ناناعت میشهه، بگردم برات😭✨

    ۹ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    «میخوام که خودت انتخاب کنی» جوون عموو، یوقت نپره گلوت گنده گنده داری میخوری🙄😂

    ۹ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 150

    نه این خسرو خوددش تنش میخاره من هر پارت یه دور مادر گرامشو مستفیض کنم.. د آخه مرتیکه میگه نمیخواد بیاد، توی پدر سرویس توالتی واسه چی ذهن بچه رو بهم میریزیی🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️

    ۹ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟