دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و طنز رنسانس هفده سالگی اثر آتنا براهوئی‌نژاد

رمان رنسانس هفده سالگی

  • زبان فارسی
  • 34.8K 👁
  • 320 ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

شادی و ملودی، دو دختر هفده ساله که موقع تولد توی بیمارستان جا به جا شدن و سال‌ها به جای همدیگه زندگی کردن. دو خانواده متفاوت، دو کشور متفاوت، دو جهان متفاوت! و حالا بعد از هفده سال، باید دنیایی که توش بزرگ شدن رو ترک کنن و به جای اصلیشون برگردن، جایی که هیچ شناختی ازش ندارن... با ترس وارد دنیای جدید میشن اما خیلی زود می‌فهمن که تو این راه تنها نیستن. افرادی وارد زندگیشون میشن که معلوم نیست دوستن یا دشمن! شاید هم احساسی فراتر از همه‌ی اینا...عشقی که هرگز حضورش رو توی زندگیشون نمی‌خواستن! تو اون لحظه می‌فهمن دیگه اون آدمایی که می‌شناختن نیستن و دچار یه تحول شدن. یه تولد دوباره‌...یه رُنِسانس. چیزی که ازش به عنوان رُنِسانس هفده سالگی یاد می‌کنن!

پارت اول

'شادی'
دود سفید رنگی تو فضا پخش شده بود.
تو پس‌زمینه‌ی آهنگی که پخش میشد، صدای ماشینا و همهمه‌ی جمعیت شنیده میشد.
هوا تاریک بود اما امشب پیست علاوه‌بر لامپ‌هایی که نورانیش می‌کردن، پر از شعله‌های آتیشی بود که به مناسبت چهارشنبه‌سوری روشنشون‌ کرده بودن.
کنار آیدا وایستاده بودم و داشتم راجب مسابقه امشب باهاش صحبت می‌کردم.
مسابقه‌ای که قرار بود امشب بین من و مهبد، بخاطر شرطی که چند شب پیش گذاشته بودیم باشه؛ اما مهبد امشب خیلی یهویی گفت حالش خوب نیست و نمی‌تونه باهام مسابقه بده و به جاش قراره با دوستش مسابقه بدم!
با خنده به مهبد که اون طرف جاده، کنار دوستاش وایستاده بود نگاه کردم و خطاب به آیدا گفتم:
- این همونی نبود که چند شب پیش برامون شاخ و شونه می‌کشید؟
آیدا برعکس من اصلا نمی‌خندید و با دقت بهشون نگاه می‌کرد. با شک گفت:
- عجیب نیست یهویی همچین تصمیمی گرفته؟ این دوستشو که قراره تو مسابقه شرکت کنه رو من اصلا تا حالا ندیدم!
به پسر قد بلندی که کنار مهبد وایستاده بود و کت چرم مشکی تنش، به شدت مناسب فضای امشب بود نگاه کردم. موهای نسبتا بلند مشکی داشت و نگاهش روی ما بود.
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- نه بابا ترسیده ضایع بشه. همیشه با اعتماد به نفس میگه دخترا راننده‌های خوبی نیستن، ترسیده اگه ببازه بهش بگن از یه دختر باخته. البته با توجه به مسابقه دیشب این ترس کاملا طبیعیه!
دیشب یه مسابقه بین آیدا و با یکی از بچه‌ها که اتفاقا از دوستای مهبد بود، بود و آیدا تو مسابقه برنده شد.
حالا مسابقه آیدا چه ربطی به من داره؟
من و آیدا از بچگی با هم تمرین می‌کردیم، مربیمون‌ یه نفر بود، تنها راننده‌های دختر این پیست بودیم و توی تمام مسابقات تیمی، هم‌تیمی بودیم. بر این اساس هر بُرد یا باخت آیدا برای منم نوشته می‌شد و همین‌طور برعکسش.
آیدا باز خواست با دلایل فیلسوفانه بگه این کارشون مشکوکه که صدای رها ساکتش کرد.
- دخترا‌.
با شنیدن صداش هر دو نفرمون به عقب برگشتیم و به اون که داشت به طرفمون میومد نگاه کردیم.
یه زن چهل ساله بود اما چهره‌ش از سنش خیلی جوون‌تر میزد، خب بالاخره شوهر نداشته باشی همین میشه!
به شدت قدش بلند بود و هیکل قشنگی داشت.
موهاش کوتاه و مشکی بود و به پوست گندمیش و چشمای مشکیش میومد.
با دیدن خط چشم تیزش، یه لبخند رو لبم نشست. از زمانی که تو یازده‌سالگیم دیدمش این خط چشم رو همیشه داره.
این زن الگوی زندگی من بود.
یه راننده خیلی خفن که تا قبل از من و آیدا تنها زن اینجا بود. البته حتی اینکه من و آیدا اینجا هستیم هم بخاطر رها بود، مربیمون!
جلومون وایستاد. اول یه نگاه گذرا به پشت سرمون انداخت و بعد به ما نگاه کرد و گفت:
- جریان چیه؟ چرا لحظه آخر راننده رو عوض کردن؟
من شونه‌هامو بالا انداختم اما آیدا گفت:
- ما هم نمی‌دونیم جریان چیه، ولی بنظر من قضیه یکم بوداره!
کلافه به آیدا نگاه کردم و گفتم:
- کارآگاه بازی رو بذار کنار آیدا.
رها به من نگاه کرد و گفت:
- حق با آیداس اما الان مسئله ما این نیست. تو قراره با یه راننده که هیچ شناختی ازش نداری مسابقه بدی. درسته این مسابقات رسمی نیستن اما برای تو و آیدا که زیر ذره‌بینید هر مسابقه رسمی و غیر رسمی مهمه. بُرد تو اینا راه شما رو برای رسیدن به مسابقه اصلی باز می‌کنه.
یکم مکث کرد و با تأکیدی که هم تو نگاهش به من دیده میشد و هم توی صداش مشخص بود گفت:
- شادی، شرکت تو این مسابقه خیلی برات ریسکیه، شرکت نکردنشم‌ برای تو ریسکه! می‌خوای چیکار کنی؟
لبخندی به روی رها زدم و گفتم:
- عشقم من شرکت می‌کنم!
سری تکون داد و گفت:
- به من بود می‌گفتم شرکت نکن اما هرجور خودت می‌خوای. فقط حواست باشه، وقتی شرکت می‌کنی فقط باید ببری، گزینه دیگه‌ای وجود نداره!
چشمکی بهش زدم و گفتم:
- نگران نباش خوشگله.
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد چون صدای گزارشگر که داشت جو می‌داد و شروع مسابقه رو اعلام می‌کرد، از بلندگوها پخش شد.
تو جایگاه فقط دوتا ماشین بودن که یکیشون مشکی بود و یکیشون قرمز.
ماشین قرمز، ماشینی بود که قرار بود من باهاش مسابقه بدم، درواقع این ماشین مال رها بود و هم من و هم آیدا ازش استفاده می‌کردیم.
دستی برای رها تکون دادم و به سمت ماشین رفتم. البته آیدا تا لحظه‌ای که در ماشین رو باز کردم داشت کنارم راه می‌رفت و بهم گوشزد می‌کرد چیکار کنم.
دستامو رو شونه‌های آیدا گذاشتم و گفتم:
- نگران نباش عشقم، شاید باورت نشه اما این اولین مسابقه من نیست!
دوست داشتم صدای قشنگ آیدا رو بشنوم، اما به‌جاش صدای نکره‌ی مهبد رو شنیدم:
- حق داره نگران باشه، به پا نچایی!
سرمو برگردوندم سمتش. با پوزخند یه نگاه به سر تا پاش انداختم و گفتم:
- فعلا اونی که چاییده و از ترس جا زده تویی!
و در جواب فحشی که داد فقط انگشت وسطمو بهش نشون دادم.
آیدا آروم گفت:
- مراقب باش.
و بعد رفت پیش رها.
پشت فرمون نشستم و منتظر شدم شمارش معکوس تموم بشه و دختری که یکم جلوتر و بین دوتا ماشین وایستاده، شروع رو اعلام کنه.
تو اون لحظه یه نگاه گذرا اول به آیینه جلو و خودم انداختم و بعد به راننده غریبه‌ای که قرار بود باهاش مسابقه بدم.
همون لحظه نگاه پسر هم به سمت من چرخید. نمی‌دونم تو چهره‌م چی دید که اول ابروهاشو بالا انداخت و بعد یه نیشخند زد.
نتونستم بیشتر از این به نگاهش توجه کنم چون مسابقه شروع شده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.7 از 5
بر اساس 337 رای
5
74%
4
23%
3
3%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان رنسانس هفده سالگی

  • ترنم

    در پارت 230

    ولی کاش بیشتر از اینا ملودی رو بغل می کردین تا کمبود محبت نداشت:))

    ۶ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 230

    دیگه کاریه که شده،شادی دلش نمی خواست که از اون خانواده اش جدا شه حالا که اینطوری شده بهتره باهاش خوب برخورد کنن اونا هم

    ۶ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 230

    هه سامان بهش گفت وحشی و هزار حرف دیگه بعد آیدا مثل مجسمه نگاش کرد؟وای وای

    ۶ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 230

    باز خوبه این وسط ملودی باشعوره و داره شادی رو درک میکنه

    ۶ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 230

    برا شادی دلم سوخت هم فرض کن از خانواده قبلیت توجهی نبینی(بعد ملودی)بعد بیای یه جایی بدتر از اونجا که راضی نیستن و هر روز جنگ و دعواست واقعا بده💔

    ۶ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 230

    شادی درسته زبون دراز داره که اتفاقا خوبه ولی شکننده اس و بهش برمیخوره،واقعا شرایط خوبیه کاش میشد با عرشیا خوب باشن

    ۶ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 230

    خسته نباشی عزیزم،پارت غمگینی بود بیچاره شادی😭💔

    ۶ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 230

    کیارش طفلی،واقعا آیدا رو دوست داره و نمیتونه اون صحنه ها رو تحمل کنه💔

    ۶ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 230

    بدی از سامان ندیده بودم(این پارت دیدم)ولی چون از همون اول شادی ازش بدش اومد منم بدم اومد🙏🏻

    ۶ ساعت پیش
  • نرگس

    در پارت 241

    کاش شادی هم می تونست احساس تعلق به جایی رو پیدا کنه ، انگار فقط داره به شادی ظلم میشه

    ۱۸ ساعت پیش
  • Roza

    در پارت 242

    وای کاشکی زودتر شادی و فرزاد برن تو رابطه دارم از کنجکاوی میمیرمم

    ۱۸ ساعت پیش
  • سامیه

    در پارت 241

    شادی و ملودی اگه بیشتر آشنا بشن اکیپ باحالی میشن

    ۲۱ ساعت پیش
  • BASIL

    در پارت 245

    حس میکنم هرچی ملودی انرژی زنانه داره شادی نداره خیلی با شخصیت شادی حال میکنم

    دیروز
  • BASIL

    در پارت 241

    عرشیا اگر با شادی راه بیاد از اون خواهر و برادر های پایه میشن

    دیروز
  • آتی

    در پارت 244

    کاش شادی ملودی رفیق شن یعنی ترکیب این دوتا عشق میشهه عرر مثل همیشه عالی آتنا جون خیلی برای پارت بعدی ذوق دارم😭💞

    دیروز
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️