رمان رنسانس هفده سالگی
- به قلم آتنا براهوئی نژاد (رُیزا)
- 37 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 47.7K 👁
- 367 ❤️
- 1.8K 💬
خلاصه رمان :
شادی و ملودی، دو دختر هفده ساله که موقع تولد توی بیمارستان جا به جا شدن و سالها به جای همدیگه زندگی کردن. دو خانواده متفاوت، دو کشور متفاوت، دو جهان متفاوت! و حالا بعد از هفده سال، باید دنیایی که توش بزرگ شدن رو ترک کنن و به جای اصلیشون برگردن، جایی که هیچ شناختی ازش ندارن... با ترس وارد دنیای جدید میشن اما خیلی زود میفهمن که تو این راه تنها نیستن. افرادی وارد زندگیشون میشن که معلوم نیست دوستن یا دشمن! شاید هم احساسی فراتر از همهی اینا...عشقی که هرگز حضورش رو توی زندگیشون نمیخواستن! تو اون لحظه میفهمن دیگه اون آدمایی که میشناختن نیستن و دچار یه تحول شدن. یه تولد دوباره...یه رُنِسانس. چیزی که ازش به عنوان رُنِسانس هفده سالگی یاد میکنن!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 37
- ملودی - ساعت هشت و نیم شب بود. رو تخت دراز کشیده بودم و به نیلی که جلوی میز آرایش نشسته بود و داشت لاک میزد نگاه میکردم. برای بار نمیدونم چندم ازش پرسیدم: - بنظرت خیلی ناراحت شد؟ نیلی آهی کشید و گفت: - تو که دوست نداشتی ناراحتش کنی چرا همچین چیزی بهش گفتی؟ ناراحت و مغموم گفتم: - فکر نمیکردم ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 36
نگاه عجیبش رو که میبینم لعنتی به خودم میفرستم. دختر تو چرا هر چیزی که به ذهنت میرسه رو بدون اینکه یه ذره فکر کنی به زبون میاری؟! با همون لبخند مسخره سعی کردم گندی که زدم رو جمع کنم. - شوخی کردم، اصلا یه درصد فکر کن من و تو با هم باشیم؟! خیلی مسخرهس! بعد از حرفم شروع کردم به بلند خندیدن. چیزی ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 35
از زمانی که یادم میاد عاشق این بودم که چیزهای مختلف درست کنم. اوایل کاردستی درست میکردم و وقتی تو ده سالگی تو تلویزیون یه دخترو دیدم که با گل مجسمه درست میکرد به مامان اصرار کردم میخوام یادش بگیرم و اونم منو تو کلاسی که مخصوص بچهها بود ثبت نام کرد. اوایل خیلی از این کار لذت میبردم و حس خیلی ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 34
'آتش' اشکان کنارم نشسته بود و بیتوجه به همه داشت با گوشیش گیم میزد. نیما هم اون طرفم نشسته بود داشت با تلفنش کار میکرد متأسفانه عرشیا هم روبهروم نشسته بود و مدام نگاه خصمانهای بینمون رد و بدل میشد. پارسا داشت تلویزیون میدید، فرزاد هم داشت کتاب میخوند. همه یه جوری خودشونو سرگرم کرده بودن به ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان رنسانس هفده سالگی
خوشگلا اکثر اطلاعرسانیها و خبرا و ادیتها و محتواهای مربوط به رمان تو کانال تلگر|مه**علاوهبر اون تو کانال تلگر|م خیلی صمیمیتریم و راجب هر چیزی با هم صحبت میکنیم😭😂**خلاصه کام تو چنل تلگر|م😁🤣**لینکش تو بخش پروفایل دنیای رمانمه
نیلو
در پارت 370اونجا ملودی و آتش فوتبال بازی کردن الان هم شادی و فرزاد میخوان برن عکاسی ۱۱ مساوی😂💖
دیروزنیلو
در پارت 370۱_۱ مساوی خط فاصله حذف شد
دیروزنیلو
در پارت 370عرشیا دیگه داری پشیمونم میکنی از اینکه باهات خوب بودم..داری خیلی شادی دخترمو اذیت میکنی
دیروزنیلو
در پارت 370شادیی شادیی😂 تو خودت چپ میری راست میای بخاطر اینکه چیزی نداری برای گفتن هی پسر خوشگله پسر خوشگله میکنی بعد الان میگی ثمین تا تورو عروس خودش نکنه راحت نمیشه؟😂
دیروزنیلو
در پارت 370واایی خداا ملودی و آتش چه خوشگلن کنار هم😭💖🥹
دیروزنیلو
در پارت 360وقتی شادی سعی میکنه جدی و عصبی باشه اما همون موقع خسرو به چشم یه دختر بچه بامزه میبینتش😂✨💔
دیروزنیلو
در پارت 360نیما و عرشیا شدن عروسک نیکا🤣🤣
دیروزنیلو
در پارت 351فرزاد: چرا رفیق سینگل خودم که هستم😂💔
دیروزنیلو
در پارت 350ای وای آتش🥲💔
دیروزنیلو
در پارت 350مایک سه نقطه کثافت
دیروزدلی
در پارت 370عالی بود این پارتم مث بقیه🥲😍
۲ روز پیشزاویه فک اتش
در پارت 370اتنا جدیی این پارتت خیلیی خوب بود
۴ روز پیشزاویه فک اتش
در پارت 373خیلی دوس دارم ببینم فرند شیپ ملودی و شادی چ شکلی میشه اصلاا
۴ روز پیشسِوین
در پارت 372عرر هنوز ۸ ساعت تا ارسال پارت بعدی مونده🗿💔
۴ روز پیشنسترن
در پارت 371خیلی هم عالی
۵ روز پیش

ملیکا
در پارت 21عالی بود خیلی از تخیلت خوشم میاد