دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و طنز رنسانس هفده سالگی اثر آتنا براهوئی‌نژاد

رمان رنسانس هفده سالگی

  • زبان فارسی
  • 4.7K 👁
  • 91 ❤️
  • 184 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رنسانس هفده سالگی

شادی و ملودی، دو دختر هفده ساله که موقع تولد توی بیمارستان جا به جا شدن و سال‌ها به جای همدیگه زندگی کردن. دو خانواده متفاوت، دو کشور متفاوت، دو جهان متفاوت! و حالا بعد از هفده سال، باید دنیایی که توش بزرگ شدن رو ترک کنن و به جای اصلیشون برگردن، جایی که هیچ شناختی ازش ندارن... با ترس وارد دنیای جدید میشن اما خیلی زود می‌فهمن که تو این راه تنها نیستن. افرادی وارد زندگیشون میشن که معلوم نیست دوستن یا دشمن! شاید هم احساسی فراتر از همه‌ی اینا...عشقی که هرگز حضورش رو توی زندگیشون نمی‌خواستن! تو اون لحظه می‌فهمن دیگه اون آدمایی که می‌شناختن نیستن و دچار یه تحول شدن. یه تولد دوباره‌...یه رُنِسانس. چیزی که ازش به عنوان رُنِسانس هفده سالگی یاد می‌کنن!

پارت اول

'شادی'
دود سفید رنگی تو فضا پخش شده بود.
تو پس‌زمینه‌ی آهنگی که پخش میشد، صدای ماشینا و همهمه‌ی جمعیت شنیده میشد.
هوا تاریک بود اما امشب پیست علاوه‌بر لامپ‌هایی که نورانیش می‌کردن، پر از شعله‌های آتیشی بود که به مناسبت چهارشنبه‌سوری روشنشون‌ کرده بودن.
کنار آیدا وایستاده بودم و داشتم راجب مسابقه امشب باهاش صحبت می‌کردم.
مسابقه‌ای که قرار بود امشب بین من و مهبد، بخاطر شرطی که چند شب پیش گذاشته بودیم باشه؛ اما مهبد امشب خیلی یهویی گفت حالش خوب نیست و نمی‌تونه باهام مسابقه بده و به جاش قراره با دوستش مسابقه بدم!
با خنده به مهبد که اون طرف جاده، کنار دوستاش وایستاده بود نگاه کردم و خطاب به آیدا گفتم:
- این همونی نبود که چند شب پیش برامون شاخ و شونه می‌کشید؟
آیدا برعکس من اصلا نمی‌خندید و با دقت بهشون نگاه می‌کرد. با شک گفت:
- عجیب نیست یهویی همچین تصمیمی گرفته؟ این دوستشو که قراره تو مسابقه شرکت کنه رو من اصلا تا حالا ندیدم!
به پسر قد بلندی که کنار مهبد وایستاده بود و کت چرم مشکی تنش، به شدت مناسب فضای امشب بود نگاه کردم. موهای نسبتا بلند مشکی داشت و نگاهش روی ما بود.
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- نه بابا ترسیده ضایع بشه. همیشه با اعتماد به نفس میگه دخترا راننده‌های خوبی نیستن، ترسیده اگه ببازه بهش بگن از یه دختر باخته. البته با توجه به مسابقه دیشب این ترس کاملا طبیعیه!
دیشب یه مسابقه بین آیدا و با یکی از بچه‌ها که اتفاقا از دوستای مهبد بود، بود و آیدا تو مسابقه برنده شد.
حالا مسابقه آیدا چه ربطی به من داره؟
من و آیدا از بچگی با هم تمرین می‌کردیم، مربیمون‌ یه نفر بود، تنها راننده‌های دختر این پیست بودیم و توی تمام مسابقات تیمی، هم‌تیمی بودیم. بر این اساس هر بُرد یا باخت آیدا برای منم نوشته می‌شد و همین‌طور برعکسش.
آیدا باز خواست با دلایل فیلسوفانه بگه این کارشون مشکوکه که صدای رها ساکتش کرد.
- دخترا‌.
با شنیدن صداش هر دو نفرمون به عقب برگشتیم و به اون که داشت به طرفمون میومد نگاه کردیم.
یه زن چهل ساله بود اما چهره‌ش از سنش خیلی جوون‌تر میزد، خب بالاخره شوهر نداشته باشی همین میشه!
به شدت قدش بلند بود و هیکل قشنگی داشت.
موهاش کوتاه و مشکی بود و به پوست گندمیش و چشمای مشکیش میومد.
با دیدن خط چشم تیزش، یه لبخند رو لبم نشست. از زمانی که تو یازده‌سالگیم دیدمش این خط چشم رو همیشه داره.
این زن الگوی زندگی من بود.
یه راننده خیلی خفن که تا قبل از من و آیدا تنها زن اینجا بود. البته حتی اینکه من و آیدا اینجا هستیم هم بخاطر رها بود، مربیمون!
جلومون وایستاد. اول یه نگاه گذرا به پشت سرمون انداخت و بعد به ما نگاه کرد و گفت:
- جریان چیه؟ چرا لحظه آخر راننده رو عوض کردن؟
من شونه‌هامو بالا انداختم اما آیدا گفت:
- ما هم نمی‌دونیم جریان چیه، ولی بنظر من قضیه یکم بوداره!
کلافه به آیدا نگاه کردم و گفتم:
- کارآگاه بازی رو بذار کنار آیدا.
رها به من نگاه کرد و گفت:
- حق با آیداس اما الان مسئله ما این نیست. تو قراره با یه راننده که هیچ شناختی ازش نداری مسابقه بدی. درسته این مسابقات رسمی نیستن اما برای تو و آیدا که زیر ذره‌بینید هر مسابقه رسمی و غیر رسمی مهمه. بُرد تو اینا راه شما رو برای رسیدن به مسابقه اصلی باز می‌کنه.
یکم مکث کرد و با تأکیدی که هم تو نگاهش به من دیده میشد و هم توی صداش مشخص بود گفت:
- شادی، شرکت تو این مسابقه خیلی برات ریسکیه، شرکت نکردنشم‌ برای تو ریسکه! می‌خوای چیکار کنی؟
لبخندی به روی رها زدم و گفتم:
- عشقم من شرکت می‌کنم!
سری تکون داد و گفت:
- به من بود می‌گفتم شرکت نکن اما هرجور خودت می‌خوای. فقط حواست باشه، وقتی شرکت می‌کنی فقط باید ببری، گزینه دیگه‌ای وجود نداره!
چشمکی بهش زدم و گفتم:
- نگران نباش خوشگله.
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد چون صدای گزارشگر که داشت جو می‌داد و شروع مسابقه رو اعلام می‌کرد، از بلندگوها پخش شد.
تو جایگاه فقط دوتا ماشین بودن که یکیشون مشکی بود و یکیشون قرمز.
ماشین قرمز، ماشینی بود که قرار بود من باهاش مسابقه بدم، درواقع این ماشین مال رها بود و هم من و هم آیدا ازش استفاده می‌کردیم.
دستی برای رها تکون دادم و به سمت ماشین رفتم. البته آیدا تا لحظه‌ای که در ماشین رو باز کردم داشت کنارم راه می‌رفت و بهم گوشزد می‌کرد چیکار کنم.
دستامو رو شونه‌های آیدا گذاشتم و گفتم:
- نگران نباش عشقم، شاید باورت نشه اما این اولین مسابقه من نیست!
دوست داشتم صدای قشنگ آیدا رو بشنوم، اما به‌جاش صدای نکره‌ی مهبد رو شنیدم:
- حق داره نگران باشه، به پا نچایی!
سرمو برگردوندم سمتش. با پوزخند یه نگاه به سر تا پاش انداختم و گفتم:
- فعلا اونی که چاییده و از ترس جا زده تویی!
و در جواب فحشی که داد فقط انگشت وسطمو بهش نشون دادم.
آیدا آروم گفت:
- مراقب باش.
و بعد رفت پیش رها.
پشت فرمون نشستم و منتظر شدم شمارش معکوس تموم بشه و دختری که یکم جلوتر و بین دوتا ماشین وایستاده، شروع رو اعلام کنه.
تو اون لحظه یه نگاه گذرا اول به آیینه جلو و خودم انداختم و بعد به راننده غریبه‌ای که قرار بود باهاش مسابقه بدم.
همون لحظه نگاه پسر هم به سمت من چرخید. نمی‌دونم تو چهره‌م چی دید که اول ابروهاشو بالا انداخت و بعد یه نیشخند زد.
نتونستم بیشتر از این به نگاهش توجه کنم چون مسابقه شروع شده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان رنسانس هفده سالگی

  • یارا

    در پارت 53

    وای منو رفیقم این رمانو با هم می خوانیم بعد اسم اون آتشِ و دختره و تو رمان تو اسم پسر🤣🤣🫶🏻من که رو این آتش بدجور کرااش زدم😭💘✨

    دیروز
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    نمی‌دونستم اسم آتش رو، رو دخترا هم می‌ذارن چه جااااااالب😭🥹

    دیروز
  • یارا

    در پارت 52

    بله آتش تو ایران اسم دختره🤓

    ۲۴ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    برگاااااام تا حالا هر چی آتش شنیدم پسر بوده، باحالهههه😭

    ۲۰ ساعت پیش
  • یارا

    در پارت 51

    تو ایران هم اسم دختر میذارن هم پسر مثلا من اسمم یارا ست ولی جنسیت اسمم برا پسراست☹️🤣🥲

    ۸ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    برگااااام نمی‌دونستم، فکر می‌کردم یارا اسپ دخترونه‌س

    ۵ ساعت پیش
  • یارا

    در پارت 51

    🤣🤣 جنسیت برا پسراست ولی بیشتر اسم دختر است🤣🤣🔪🔪

    ۵ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 51

    تا اینجا قشنگ بود خسته نباشی نویسنده جونم 😘❤️🌱

    ۸ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    مرسییییی💋

    ۵ ساعت پیش
  • ۰۰۰

    در پارت 50

    نهان نیلی رو از کجا میتونم بخونم چون توی سایت پیداش نکردم

    ۱۸ ساعت پیش
  • Sarvin

    در پارت 50

    نهان نیلی اول تو چنل آتنا بود تو *** من خوندمش خیلی هم قشنگ بود اما به تازگی پاکش کرده چون آتنا میخواد ویرایشش بکنه

    ۱۴ ساعت پیش
  • ۰۰۰

    در پارت 50

    حیف شد که مرسی که گفتی

    ۱۲ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    نهان نیلی رو باید ویرایش کنم و بعد پی‌دی‌افشو براتون بذارم تو کانال اما برای ویرایش اون باید رنسانس تا یه جایی پیش بره چون بعضی از شخصیت‌ها مشترکن و...

    ۱۲ ساعت پیش
  • طرفدار

    در پارت 50

    وای خیلی باحاله و جذابه عاشق شخصیت شادی شدم جالبه برام

    ۱۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داشتی🩷

    ۱۲ ساعت پیش
  • جنگل

    0

    وای وای رُی زا دمت گرم نمیدونی چقدر منتظر رمانت بودم از اون چیزی که داخل خلاصه ش هم خوندم باحال تره دختر وایی من غشش

    ۱۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🥹😭💋

    ۱۲ ساعت پیش
  • شکیبا

    در پارت 40

    منم با بچه خواهرم ۱ سال فاصله سنی دارم !عالیه ، عالیی

    ۲۰ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خیلی باحالههههههه

    ۲۰ ساعت پیش
  • نیلا

    در پارت 10

    خیلیم عالیی😭

    ۲۱ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😁😭

    ۲۰ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 40

    اینکه همه به استعداد شادی ایمان دارن نشون میده این دختر دمش خیلی گرمهه😂🤭✨

    ۲۲ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خیلییییییی😁😭

    ۲۰ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 40

    ماشالله به پشتکار مامان بابای شادی..😔 پیرزن پیرمرد پیر شدن هنوز دلشون جوونه😂

    ۲۳ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    سن یه عدده، جوونی به دِله(مثلا من الان یه پیرزن ۱۷ ساله‌م)😔

    ۲۰ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 40

    چه لاس های عمیقی کیومرثث، چه لاس های بی تربیتی عمیقیی کیومرثث😔❤️ 🔥

    ۲۳ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    می‌بینی کیومرث؟😔

    ۲۰ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 40

    البته از همین الان به روشنی همین روزز میتونم بگم که قراره انقدر حرصمون بده که فحشش بدیم.. این خط اینم نشون😂😔

    ۲۳ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    اصلا شک نکننننن

    ۲۰ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 40

    این بچه آتش چرا انقدر خره؟😂😭 فوتبالیست لاسو ندیده بودیم تا حالا که به لطف تو ری زا آتییش و گذاشتی تو دامنمون

    ۲۳ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😁🫣

    ۲۰ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 30

    ولی ترکیب ملودی و شادی خیلی نازنازیه.. متفاوتن خیلیی ولی قشنگم به نظر میان با هم مطمئنم😂😔

    ۲۳ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    هم خیلییی متفاوتن هم خیلیییی شبیهن، نمی‌دونم چجوری توضیحش بدم😭

    ۲۰ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 30

    این مهمونیه بوی دردسر میده قشنگ.. قشنگگ از دور چراغ قرمز میزنه شادی و آتش هم اونجان.. جاان چه شودد پس😔😂✨

    ۲۳ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😁😔

    ۲۰ ساعت پیش
  • Ayriana

    در پارت 30

    پارسا بچم حتی این جا هم از نیش ناش بودنش صحبت میشه😔😂 آخی غیرتی هم شده رد فلگ گوگولی✨

    ۲۳ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    اینجا همونجاست تو نهان نیلی که پارسا برای اولین بار ظاهر شد، شب چهارشنبه سوری و...

    ۲۰ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟