رمان رنسانس هفده سالگی
- به قلم آتنا براهوئی نژاد (رُیزا)
- 5 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 4.7K 👁
- 91 ❤️
- 184 💬
خلاصه رمان عاشقانه رنسانس هفده سالگی
شادی و ملودی، دو دختر هفده ساله که موقع تولد توی بیمارستان جا به جا شدن و سالها به جای همدیگه زندگی کردن. دو خانواده متفاوت، دو کشور متفاوت، دو جهان متفاوت! و حالا بعد از هفده سال، باید دنیایی که توش بزرگ شدن رو ترک کنن و به جای اصلیشون برگردن، جایی که هیچ شناختی ازش ندارن... با ترس وارد دنیای جدید میشن اما خیلی زود میفهمن که تو این راه تنها نیستن. افرادی وارد زندگیشون میشن که معلوم نیست دوستن یا دشمن! شاید هم احساسی فراتر از همهی اینا...عشقی که هرگز حضورش رو توی زندگیشون نمیخواستن! تو اون لحظه میفهمن دیگه اون آدمایی که میشناختن نیستن و دچار یه تحول شدن. یه تولد دوباره...یه رُنِسانس. چیزی که ازش به عنوان رُنِسانس هفده سالگی یاد میکنن!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 5
از روی زمین یه تیکه چوب که کنار آتیش افتاده بود برداشتم و پرت کردم سمت آتش؛ اما عوضی جاخالی داد و چوب بهش نخورد. من درگیر زدن اشکان بودم که صدای بلند بهار اومد و باعث شد متوقف بشم. داشت با یکی تصویری صحبت میکرد. - عمو جون چطوری؟ چهارشنبهسوری بدون ما خوش میگذره؟ صدای بیتفاوت نیما از اون طرف خط...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 4
'شادی' آسمون بالای سرم پر از ترقههای فشفشهای شده بود. صدای موزیک بیرون از ویلا هم میومد اما وقتی وارد حیاط شدم، صدا چندبرابر شد. حیاط پر از جمعیت بود و هر گوشهش رو نگاه میکردی کسی رو میدیدی. از مسیر سنگفرش شده رد شدم و بعد از دیدن آتش که کنار استخر وایستاده بود راهمو به اون طرف کج کردم. طبق...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 3
'ملودی' با قلم مخصوص و دقت زیادی داشتم رو چهره مجسمهی روبهروم کار میکردم و همزمان با آهنگی که از موبایلم پخش میشد، سرمو تکون میدادم و زیرلب میخوندمش. اول صدای در و بعد صدای عرشیا توی کارگاه اومد. سرمو بلند کردم و به اون که مثل هر دفعه که میومد اینجا، با دقت و شیفتگی به مجسمههایی که دو طرف ک...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 2
پامو رو پدال گاز فشار دادم و توجهمو به جاده روبهروم دادم. مسیر سر راست خیلی زود تموم شد و به سمت چپ چرخیدیم و از پیچ رد شدیم. مسیری که ازش میگذشتیم مسیر خیلی راحتی نبود اما من بارها و بارها این مسیر رو گذرونده بودم و پیچ و خمشو خیلی بهتر از رقیبم تو مسابقه میدونستم. یک، هیچ به نفع من. توقع دا...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش

آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
نمیدونستم اسم آتش رو، رو دخترا هم میذارن چه جااااااالب😭🥹
دیروزیارا
در پارت 52بله آتش تو ایران اسم دختره🤓
۲۴ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
برگاااااام تا حالا هر چی آتش شنیدم پسر بوده، باحالهههه😭
۲۰ ساعت پیشیارا
در پارت 51تو ایران هم اسم دختر میذارن هم پسر مثلا من اسمم یارا ست ولی جنسیت اسمم برا پسراست☹️🤣🥲
۸ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
برگااااام نمیدونستم، فکر میکردم یارا اسپ دخترونهس
۵ ساعت پیشیارا
در پارت 51🤣🤣 جنسیت برا پسراست ولی بیشتر اسم دختر است🤣🤣🔪🔪
۵ ساعت پیشزهرا
در پارت 51تا اینجا قشنگ بود خسته نباشی نویسنده جونم 😘❤️🌱
۸ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
مرسییییی💋
۵ ساعت پیش۰۰۰
در پارت 50نهان نیلی رو از کجا میتونم بخونم چون توی سایت پیداش نکردم
۱۸ ساعت پیشSarvin
در پارت 50نهان نیلی اول تو چنل آتنا بود تو *** من خوندمش خیلی هم قشنگ بود اما به تازگی پاکش کرده چون آتنا میخواد ویرایشش بکنه
۱۴ ساعت پیش۰۰۰
در پارت 50حیف شد که مرسی که گفتی
۱۲ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
نهان نیلی رو باید ویرایش کنم و بعد پیدیافشو براتون بذارم تو کانال اما برای ویرایش اون باید رنسانس تا یه جایی پیش بره چون بعضی از شخصیتها مشترکن و...
۱۲ ساعت پیشطرفدار
در پارت 50وای خیلی باحاله و جذابه عاشق شخصیت شادی شدم جالبه برام
۱۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
خوشحالم دوسش داشتی🩷
۱۲ ساعت پیشجنگل
0وای وای رُی زا دمت گرم نمیدونی چقدر منتظر رمانت بودم از اون چیزی که داخل خلاصه ش هم خوندم باحال تره دختر وایی من غشش
۱۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🥹😭💋
۱۲ ساعت پیششکیبا
در پارت 40منم با بچه خواهرم ۱ سال فاصله سنی دارم !عالیه ، عالیی
۲۰ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
خیلی باحالههههههه
۲۰ ساعت پیشنیلا
در پارت 10خیلیم عالیی😭
۲۱ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😁😭
۲۰ ساعت پیشAyriana
در پارت 40اینکه همه به استعداد شادی ایمان دارن نشون میده این دختر دمش خیلی گرمهه😂🤭✨
۲۲ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
خیلییییییی😁😭
۲۰ ساعت پیشAyriana
در پارت 40ماشالله به پشتکار مامان بابای شادی..😔 پیرزن پیرمرد پیر شدن هنوز دلشون جوونه😂
۲۳ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
سن یه عدده، جوونی به دِله(مثلا من الان یه پیرزن ۱۷ سالهم)😔
۲۰ ساعت پیشAyriana
در پارت 40چه لاس های عمیقی کیومرثث، چه لاس های بی تربیتی عمیقیی کیومرثث😔❤️ 🔥
۲۳ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
میبینی کیومرث؟😔
۲۰ ساعت پیشAyriana
در پارت 40البته از همین الان به روشنی همین روزز میتونم بگم که قراره انقدر حرصمون بده که فحشش بدیم.. این خط اینم نشون😂😔
۲۳ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
اصلا شک نکننننن
۲۰ ساعت پیشAyriana
در پارت 40این بچه آتش چرا انقدر خره؟😂😭 فوتبالیست لاسو ندیده بودیم تا حالا که به لطف تو ری زا آتییش و گذاشتی تو دامنمون
۲۳ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😁🫣
۲۰ ساعت پیشAyriana
در پارت 30ولی ترکیب ملودی و شادی خیلی نازنازیه.. متفاوتن خیلیی ولی قشنگم به نظر میان با هم مطمئنم😂😔
۲۳ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
هم خیلییی متفاوتن هم خیلیییی شبیهن، نمیدونم چجوری توضیحش بدم😭
۲۰ ساعت پیشAyriana
در پارت 30این مهمونیه بوی دردسر میده قشنگ.. قشنگگ از دور چراغ قرمز میزنه شادی و آتش هم اونجان.. جاان چه شودد پس😔😂✨
۲۳ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😁😔
۲۰ ساعت پیشAyriana
در پارت 30پارسا بچم حتی این جا هم از نیش ناش بودنش صحبت میشه😔😂 آخی غیرتی هم شده رد فلگ گوگولی✨
۲۳ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
اینجا همونجاست تو نهان نیلی که پارسا برای اولین بار ظاهر شد، شب چهارشنبه سوری و...
۲۰ ساعت پیش

یارا
در پارت 53وای منو رفیقم این رمانو با هم می خوانیم بعد اسم اون آتشِ و دختره و تو رمان تو اسم پسر🤣🤣🫶🏻من که رو این آتش بدجور کرااش زدم😭💘✨