رمان رنسانس هفده سالگی
- به قلم آتنا براهوئی نژاد (رُیزا)
- 15 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 25.9K 👁
- 268 ❤️
- 808 💬
خلاصه رمان :
شادی و ملودی، دو دختر هفده ساله که موقع تولد توی بیمارستان جا به جا شدن و سالها به جای همدیگه زندگی کردن. دو خانواده متفاوت، دو کشور متفاوت، دو جهان متفاوت! و حالا بعد از هفده سال، باید دنیایی که توش بزرگ شدن رو ترک کنن و به جای اصلیشون برگردن، جایی که هیچ شناختی ازش ندارن... با ترس وارد دنیای جدید میشن اما خیلی زود میفهمن که تو این راه تنها نیستن. افرادی وارد زندگیشون میشن که معلوم نیست دوستن یا دشمن! شاید هم احساسی فراتر از همهی اینا...عشقی که هرگز حضورش رو توی زندگیشون نمیخواستن! تو اون لحظه میفهمن دیگه اون آدمایی که میشناختن نیستن و دچار یه تحول شدن. یه تولد دوباره...یه رُنِسانس. چیزی که ازش به عنوان رُنِسانس هفده سالگی یاد میکنن!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 15
'شادی' بیحوصله وارد خونه شدم. مامان با دیدنم سریع از روی مبل بلند شد و بغلم کرد. در همون حین پرسید: - حالت چطوره؟ خوبی؟ لبخندی زدم و بهش اطمینان دادم حالم خوبه. نیما جلوی در آشپزخونه وایستاده بود و با لبخند بهم نگاه میکرد. وقتی بهش نگاه کردم گفت: - بدون ما خوش میگذره؟ شونهای بالا انداختم و گف...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 14
'شادی' هر چقدر سعی کردم نسبت به صدای نکره بهار که بالای سرم داشت با تلفن صحبت میکرد بیاهمیت باشم نتونستم. کلافه سر جام نشستم و بالشت رو پرت کردم سمتش. نشونهگیریم خوب بود، بالشت محکم خورد تو سرش. آخی گفت و طلبکار برگشت سمتم اما قبل از اینکه چیزی بگه، طلبکارتر از اون گفتم: - حیوون نمیبینی خوابی...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 13
پسری که اون روز تو مهمونی ندا تو شربتم قرص ریخته بود دم در بود. اون هم از دیدن من تعجب کرده بود و با چشمای گرد شده گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ قطعا این پسر یکی از منفورترین آدمای زندگی من بود. بخاطر همین با وجود اینکه هنوز تازه اومده بودم اینجا و حس تعلق خاصی بهش نداشتم، طلبکار گفتم: - خودت این...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 12
احساس کردم درست نشنیدم بخاطر همین پرسیدم: - چی گفتید؟ چشماش رو بست و نفس کلافهای کشید. بعد از چند ثانیه پرسید: - ملودی اینجاست؟ از سر گیجی اخم کردم و گفتم: - ملودی دیگه کیه؟ گفتن جملهم همزمان با باز شدن در شد و چهره مضطرب بهار که سوالمو شنیده بود جلوم نقش بست. با باز شدن در مرد هم یه قدم دیگه ن...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان رنسانس هفده سالگی
خب حالا شما خودتونو بذارید جای ملودی**توی همچین موقعیتی میفهمه بچه واقعی این خانواده نیست و مجبور نیست این چیزا رو تحمل کنه**شما انتخاب میکردید بمونید پیش همچین خانوادهای یا برید پیش خانواده واقعی خودتون؟
ستایش
در پارت 150وای عالی بود مرسی چرا احساس میکنم آتش شادی رو دوست داره
۷ ساعت پیشAyriana
در پارت 150نیما و آتش.. آخ از این نیما و آتش😔🤌🏻
۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
کاپل برتر سال😔👀
۸ ساعت پیشAyriana
در پارت 150بچه آتش همیشه با اون لاس های دم گوشی دل دخترا رو میبرده، الان عقده کرده یدونه اشون زده تو گوشش😔 اخی نازنازی
۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
دقیقاااا
۸ ساعت پیشAyriana
در پارت 150یه پچ پچ های خوبی بهم میگن ته این نقشه های آتش ختم میشه تاپ تاپ قلبش و دلی که دیگه دستش نیست😔🤌🏻😂
۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
شایدم ختم بشه به سیلی دوم😔🤣
۸ ساعت پیشAyriana
در پارت 150شادی من مثل کش تنبون میمونه. نیومده خونه باز جلو در داره می ره بیرون😭😂
۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
برعکس من که سالی یه بار به زور بیرون میرم😂😔
۸ ساعت پیشAyriana
در پارت 150این دنیای رمان دست و پای منو بسته وگرنه این کلمات سطحی نمیتونن گگ بودنش رو توصیف کنن😭
۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣🤣
۸ ساعت پیشAyriana
در پارت 150سیب ممنوعه تو چی هستی که حتی یه بابای ایرانی رو هم به خودت جذب کردی😔😂
۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
جدییییی
۸ ساعت پیشAyriana
در پارت 150نیما همون تک پسر تو جمع دخترای فامیله که غیبت باهاش حال میده🥹😂
۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
وای دقیقااااا
۸ ساعت پیشAyriana
در پارت 150اصلا کلا عمهه موجودیه که بخواد نخواد فحش میخوره، حتی اگه خوب باشه😔 (مثلا من خوده بخت برگشته ام عمه ام، امیدوارم اون زمان که داداشم بچه دار شد بخاطر سن و سالم حداقل سکوت کنن😂😭)
۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
منم آیری منم😂😭
۸ ساعت پیشهناسه
در پارت 151ی سوال چرا همه خاله هارو بیشتر دوست دارن اما من عاشق عمه هام هستمم و اصلا هم هم سن من نیستن!!؟؟
۹ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
من جفتشونو دوست دارم😂
۸ ساعت پیشAyriana
در پارت 150منم همینطور آرام منم همینطور😔😂
۹ ساعت پیشAyriana
در پارت 150آخ آخ دخترم داره ناناعت میشهه، بگردم برات😭✨
۹ ساعت پیشAyriana
در پارت 150«میخوام که خودت انتخاب کنی» جوون عموو، یوقت نپره گلوت گنده گنده داری میخوری🙄😂
۹ ساعت پیشAyriana
در پارت 150نه این خسرو خوددش تنش میخاره من هر پارت یه دور مادر گرامشو مستفیض کنم.. د آخه مرتیکه میگه نمیخواد بیاد، توی پدر سرویس توالتی واسه چی ذهن بچه رو بهم میریزیی🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️
۹ ساعت پیش

.یک..فن
در پارت 151کاشکی موقعیتی پیش بیاد که شادی و ملودی باهم صحبت کنن و بهترین دوست هم بشن . توروخداا