دوست داشتی؟
رمان کارد و پنیر اثر patrishiya

رمان کارد و پنیر

  • به قلم patrishiya
  • ⏱️۶ ساعت و ۴۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 84.3K 👁
  • 237 ❤️
  • 129 💬

خلاصه رمان طنز کارد و پنیر

داستان در مورد دختری به اسم کیاناست که سعی داره با فراز و نشیب های زندگیش دست و پنجه نرم کنه تا بتونه به خواسته هایی که توی دنیای امروز شاید خیلیم سنگین و غیر معمول نیست برسه ! درسته که برای رسیدن به این خواسته ها ممکنه عجول باشه اما در نهایت پاکه و پر از سادگی … و شاید بخاطر همین پاک بودنش دقیقا جایی که فکر میکنه خورده به بن بست زندگی در جدیدی به روش باز میشه که نه تنها خودش بلکه خانواده اش رو هم درگیر یه حس و حال جدید میکنه حسی که هم خوشاینده و هم غیر منتظره ……..

قسمتی از متن رمان کارد و پنیر

و ديگه اينکه به اين کار نياز داشتم بنابراين با کلي کلک موفق شدم تا مجبورش کنم به دوستش زنگ بزنه و باهاش قرار بذاره
يه روز کامل وقت صرف کردم تا بلاخره دوستش موافقت کرد ضمانتم رو پيش رئيسش بکنه ،
دوست نداشتم به حرف هاش فکر کنم که مدام تکرار مي کرد رئيسش سخت گيره و به اين راحتي قبولم نمي کنه !
قرارمون شد دوشنبه ساعت 11 ، زودتر آماده شدم و ماشينم رو بردم کارواش ... مي ترسيدم بخاطر مدل پايين بودنش قبولم نکنند
توکل کردم به خدا و رفتم به آدرسي که دستم بود ، استرس گرفته بودم هنوز نديده از رئيس اونجا تو ذهنم يه ديو ساخته بودم ! بلاخره رسيدم
خداييش رفتن تو همچين هتلي کلي اعتماد به نفس مي خواست که من اين يه مورد رو زيادي داشتم !
از ديدن جاي پارک خالي ذوق مرگ شدم ، چقدرم جادار بودا ! ... فرمون رو چرخوندم که برم تو
با شنيدن صداي بوق نگاهم افتاد به آينه ، يه پرادوي مشکي دو در داشت چراغ مي داد ! نفسم بند رفت
تقريبا راهش رو بسته بودم ، دنده عقب رفتم و با يه فرمون پارک کردم ، دوباره بوق زد ... اين ديگه چي مي خواد !
پياده شدم و دست به سينه وايستادم ، اصلا خوشم نمي اومد بخاطر مدل ماشينش توقع داشته باشه که برم تا اون پارک کنه ...
شيشه رو داد پايين ، يه پسر خيلي بانمک و بداخلاق و خوش تيپ تو يه پرادو ، يعني آخر شانس !
انگار به زور دهنش رو باز کرد تا حرف بزنه ،
_ماشينتو بيار بيرون خانوم وقت ندارم
_ببخشيد اتفاقا منم وقت ندارم ، يه نيم ساعت منتظر باشيد حتما اينجا رو بهتون تحويل ميدم
از ديدن قيافه خشنش وحشت کردم ، اما ديگه خيلي ضايع بود اگر کم مي آوردم ... قفل رو زدم و گفتم :
_معذرت مي خوام اما يکم اونورتر پارکينگ طبقاتيه تشريف ببريد اونجا تا ديرتون نشده
هنوز دو قدم نرفته بودم که حس کردم صداي شکستن شنيدم !
با تعجب برگشتم و دهنم باز موند
پرايد منو چسبونده بود به ماشين جلويي و خودش پشتم پارک کرده بود ...
حالا يکي نبود بگه احمق من به درک ! چطوري دلت مياد رو ماشين خودت خط ميندازي؟
دولا شدم و مثل افسر هاي راهنمايي رانندگي بهش نگاهي انداختم ، خيلي داغون نشده بود ... دستم رو زدم به کمرم و طلبکارانه گفتم :
_واقعا که ! خسارت چراغمو مي گيرم حيف که الان قرار کاري دارم ، وگرنه در جا کروکي مي کشيدم
بي حرف پياده شد و با آرامش کت اسپرتش رو پوشيد ، يقه اش رو صاف کرد ، عينک دوديش رو گذاشت توي جيبش و با برداشتن کيف چرمش راه افتاد
انگار نه انگار با آدم داري حرف ميزني ! لبم رو جمع کردم و دوباره گفتم :
_آقاي نسبتا محترم خيلي خوبه اگر آدم شخصيت اجتماعي داشته باشه !
وايستاد و برگشت ، نگاهش واقعا ترسناک بود ...
جوري که يه قدم رفتم عقب ، نيشخندي زد و کارتي رو گرفت سمتم :
_ بعد از قرار کاريت بيا چِکش رو بکشم
کارت رو گرفتم و بدون اينکه نگاه کنم انداختم توي کيفم ،رفت توي هتل... شايد مسافر بود ! حتما بايد تا فلنگُ نبسته مي رفتم سر وقتش
حيف ماشينم که اينهمه عروسکش کردم ... بيشعور
سريع رفتم تو هتل ، عينک دوديم رو برداشتم ... به شماره اي که داشتم زنگ زدم
_الو آقاي صمدي ؟
_بله بفرماييد
_زند هستم ، امروز قرار داشتيم
_بله ، کنار در ورودي وايستين اگر اشکالي نداره تا من بيام
-خواهش مي کنم منتظرم
زودتر از اوني که فکر مي کردم اومد ، يه مرد مسن بود که چهره مهربوني داشت ... بعد از سلام عليک گفت :
_دخترم اين کار مناسبي نيست
_ مي دونم ولي اشکالي نداره من از پسش بر ميام
_تا خدا چي بخواد ، اينم بگم که من قول نميدم آقاي افراشته همکاري کنه
به به چه فاميلي قشنگي هم داشت ، يکي بودن اسم خانوادگيش رو با مامانم به فال نيک گرفتم !
رفتيم سمت دفتر مديريت ، کلي تو مسير تذکر داد که با افراشته چجوري برخورد کنم ، چي بگم چي نگم ، حالا انگار يارو آدم خواره !
وقتي در زد ، داشتم از استرس مي مردم ... با يه عالمه اعتماد به نفس کاذب پشت سرش رفتم تو !
واي خداي من چه دفتري ... الهي که کوفتش بشه ، صندليش سمت پنجره بود
صمدي سلام کرد و گفت :
_جناب افراشته اگر خاطرتون باشه قرار بود که امروز ....
نگذاشت ادامه بده و صندليش رو چرخوند و گفت :
_مي دونم
همين که چشمم افتاد بهش قلبم ريخت ، دستم رو گذاشتم روي دهنم تا صداي جيغم بلند نشه ، خدايا من چرا انقدر بدبختم !!!
پسره با ديدنم اخمي کرد و گفت :
_تو اينجا چيکار مي کني ؟ ترسيدي فرار کنم انقدر سريع خودتُ رسوندي ؟
نزديک بود از خجالت آب بشم ، صمدي به دادم رسيد
_آقا مگه شما مي شناسينش ؟
پسره يهو از جاش بلند شد ،اومد طرفم و خيره خيره نگاهم کرد ، همينجوريم ازش خوف داشتم !
فکر کنم داشتم پس مي افتادم ، دستي به موهاي قشنگش کشيد و زير لب جوري که انگار داشت با خودش حرف مي زد گفت :
_من تو رو کجا ديدم !؟
با تعجب گفتم :
_موقع پارک ماشين ديگه !
يه تاي ابروشو داد بالا و با فکر گفت :


بیشتر بخوانید
نظرات رمان کارد و پنیر
  • فریبا

    0

    عالی بود درود

    ۳ هفته پیش
  • تارا

    0

    قلمت مانا رمان جذابی بود

    ۱ ماه پیش
  • ب تچ

    2

    ی رمانی بود دختره خواهرش ازدواج مکینه بعد تو عروسیش با برادر شوهر خواهرش اشنا میشه بعد میبینه این داداشه با یکی دیگه دوقلوه و .... خونشونم اتیش میگیره مجبوره بره خونه ابجیش ممنون میشم بگید

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    4

    رمان دلواپس توأم میشه

    ۳ سال پیش
  • Khaty

    0

    مجنون بود اسمش فکنم

    ۳ سال پیش
  • ...

    4

    اسم رمان(دلواپس توهم)

    ۳ سال پیش
  • ADFR

    1

    رمان دلواپس توام بود

    ۶ ماه پیش
  • محدثه

    0

    رمان دلواپس توام

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    رمان استاد دانشجویی و طنز معرفی کنید ممنون میشم

    ۳ ماه پیش
  • حلما

    0

    ی رمان بود که دختره با مادربزرگش زندگی میکرد و پدر مادرش فوت کرده بودن و مادربزرگش سر تقسیم ارث همه بچه هاشو طرد کرده بود و مادربزرگ دختره سرطان میگیره و دختره با یکی ازدواج میکنه که اسمش امیر علیه ،اسم مادربزرگش هم فکر کنم ناهید بود کسی اسم رمانو نمیدونه؟ممنون میشم بگید خیلی دنبالش میگزدم

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    رمان با ژانر استاد دانشجویی و طنز معرفی کنید ممنون میشم

    ۴ ماه پیش
  • دویار❤️

    0

    واقعا داستان زیبایی بود فقط ای کاش نادر به عشق میرسید❤️

    ۴ ماه پیش
  • بهناز

    0

    خیلی رمان خوبی بود قلمش خوب بود طنزش خوب بود ولی میتونست طولانی تر بشه

    ۴ ماه پیش
  • mahya

    1

    خیلی خوب بوددد اولاش یکم ضعیف بود ولی رفته رفته خیلی قشنگ شددد فصل دوم نداره؟🥲

    ۴ ماه پیش
  • غزل

    0

    خیلی خیلی زیبا بود من که واقعا پسندیدمممم

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    1

    خدااااااااااا نمیتونم دل بکنم ازش چرا اینجوریم

    ۶ ماه پیش
  • Dima

    1

    حدودا ده سال قبل این رمان و خوندم رمان باحال و روانیه

    ۶ ماه پیش
  • نیل

    1

    سلام رمان دوست داشتنی بود، لذت بردم، خندیدم و حس کردم حال و هوای شخصیت ها رو گاهی باهاشون همراه شدم متشکرمم ان شاءالله موفق و سلامت باشید نویسنده گرامی🌸

    ۶ ماه پیش
  • عباسی

    0

    سلام خسته نباشید خوب بود

    ۱۱ ماه پیش
  • من از ی

    0

    یرددتنودرلتووداتدداتود

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!