توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت دوم :
شقیقهش را با انگشت فشرد و نام داروی ضد حساسیتی را به زبان آورد. توکا با درک شرایط او، به سرعت دست به کار شد و کنترل اوضاع را به دست گرفت.
ریتم نفسهای بیمار که منظم شد، خواهرش به یاد اعتراض کردن افتاد و رو به ماکان فریاد کشید.
_ معلوم هست دارین اینجا چیکار میکنین؟ شما دکتری مثلا! برادر من داشت میمرد!
اخم مهمان همیشگی صورتش بود و حالا به خاطر حال بدش، گرهی کورتر از همیشه میان ابروهای پهنش نشسته بود. دهان باز کرد تا حرفی بزند اما توکا زودتر از او به حرف آمد.
_ اشتباه از من بود خانم. متاسفم، من به اشتباه یکمی بیشتر از دوز دارویی که دکتر تجویز کرده بودن برای بیمارتون تزریق کردم و متاسفانه بدنشون واکنش نشون داد.
خودش هم میدانست مزخرف گفته اما امیدوار بود زن اطلاعاتی درمورد آنتیبیوتیکها و آلرژی به آنها نداشته باشد. چشمش مدام پی پرتابل آویزان شده به تخت بود.
زن به سمت توکا چرخید و این بار بلندتر از قبل فریاد کشید.
_ همین؟ متاسفی؟ برادر من اگه میمرد میخواستی فقط بگی متاسفم؟؟
توکا با دیدن اخمهای درهم سرپرستاری که با شنیدن فریادهای زن وارد اتاق شده و پرستار دیگری هم از پشت سرش سرک میکشید، لحظهای پلک روی هم گذاشت و همزمان با نفس عمیقی چشم باز کرد. نگاهش برای ثانیهای به چشمهای سبز و ناباور ماکان چسبید. به سرعت سمت زن چرخید و با ملایمت توضیح داد.
_ اتفاق خطرناکی نیوفتاده، یه واکنش آلرژیک ساده بوده. الانم خداروشکر حالشون خوبه. هیچ خطری تهدیدشون نمیکنه.
زن با پوزخند گفت:
_ تو که دکتر نیستی بتونی چنین تشخیصی بدی!
نگاهش را از توکا گرفت و سمت ماکان چرخید.
_ مشکلی برای برادرم پیش نیومده؟
ماکان نگاه ماتش را از صورت توکا جدا کرد. تمام تلاشش را به کار بست تا صدا و لحنش مطمئن باشد و زن را آرام کند.
_ نه خانم نگران نباشید. همه چیز تحت کنترله.
زن با دست به برادرش اشاره کرد. لحنش کمی آرام گرفته اما هنوز هم پر از نگرانی بود.
_ پس این قرمزیا چیه رو صورت و دستش؟
ماکان با اطمینان سرش را تکان داد و گفت:
_ یه آلرژی سادهست، دارو بهشون تزریق شده، تا چند دقیقه دیگه برطرف میشه.
سرپرستار که اوضاع را آرام شده دید، اخمی نثار توکا کرد و خواست سمت استیشن برگردد که پرستار جدید اورژانس با نیم نگاهی به سمت ماکان، گفت:
_ از توکا بعیده چنین اشتباهی! مسئولیتپذیرتر از این حرفاست...
اخمهای توکا درهم شد. این دختر را بیشتر از چند بار ندیده بود. ارتباطی هم جز سلام و احوال پرسی معمولی با هم نداشتند که حالا او دم از شناختش از توکا میزد! سرپرستار با اخم رو به او کرد و تشر زد:
_ خودش داره میگه اشتباه کرده! شما بفرما سر کارت!
خودش هم سمت استیشن رفت. ماکان چند ثانیهای به صورت درهم و متفکر توکا خیره شد اما حالش به حدی بد بود که ماندنش در آنجا ممکن بود مشکل ساز شود. عقبگرد کرد و سمت اتاقش رفت.
ماکان که از اتاق بیرون رفت، توکا نامحسوس خودش را جلو کشید و پرتابل را از پایین تخت برداشت. همراه بیمار کنارش ایستاده و حواسش پی برادرش بود. توکا دو تا از دکمههای روپوشش را عجولانه باز کرد، پرتابل را زیر لباسش جا داد و بیصدا از اتاق بیرون رفت. پرتابل فلزی زیر لباس عذابش میداد اما تمام تلاشش را میکرد تا کسی متوجه آن نشود. نمیخواست ریسک کند و آن را جایی بذارد. ممکن بود کسی نسخه را ببیند و این بار برای هر دو نفرشان دردسر میشد.
فکرش به حدی درگیر بود که متوجه صنم نشد. دست او که بازویش را لمس کرد، نگاهش بالا آمد در چشمهای نگران دوستش نشست.
_ چته توکا؟ این سر و صداها چی بود؟
توکا دستش را کشید و او را سمت اتاق تعویض لباسی که مخصوص پرستارهای بخش بود، برد. در اتاق را بست و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. با چیزی که صنم نشانش داد، از کاری که کرده بود مطمئن شد. خوشحال بود که توانسته کمکی به دکتر پناهی محبوبش بکند. از صنم جدا شد و با لحظهای تردید، سمت اتاق دکتر پناهی رفت و ضربهای به در زد. با شنیدن صدای «بفرمایید» گفتن ضعیف او، لای در را کمی باز کرد.
_ دکتر پناهی؟ حالتون خوبه؟
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نازنین
0عالی خیلی خوبه تا اینجا
۱۲ ماه پیشنرگس
0خیلی عالی و بی نظیر هست
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از نظرتون 🥰
۱ سال پیشیگانه
0خیلی رمان جذابی هست و امیدوارم پایان خوشی داشته باشه ❤️
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرین 😍
۱ سال پیشSoraya
0احساس هیجان زده
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
😍😍
۱ سال پیشزهرا
0تااینجا که عالی بود
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتین🥰🥰
۱ سال پیشفداکاری توکا
0خوب است فقط پارت هاش کوتاه
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
در عوض تعداد پارتهای عیارسنج زیاده پارتهای آینده طولانیتر هستن
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نازنین
0حیلی خوب بود تا ایجا عالیه