لیست کلیه پارتهای رمان توکا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان توکا - پارت 1
فصل یک اورژانس خلوت بود و غیر از مرد جوان خوابیده روی تخت، بیمار دیگری در اتاق حضور نداشت. همراهش با نگرانی دستش را گرفته و به دکتر پناهی خیره شده بود. قدمی عقب ایستاده و نگاه شیفتهش به دکتر خوش قد و قامت و همیشه اخموی بخش بود. ژست خاصش را موقع معاینهی بیمار و نوشتن نسخه دوست داشت. یک پایش...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 2
شقیقهش را با انگشت فشرد و نام داروی ضد حساسیتی را به زبان آورد. توکا با درک شرایط او، به سرعت دست به کار شد و کنترل اوضاع را به دست گرفت. ریتم نفسهای بیمار که منظم شد، خواهرش به یاد اعتراض کردن افتاد و رو به ماکان فریاد کشید. _ معلوم هست دارین اینجا چیکار میکنین؟ شما دکتری مثلا! برادر من ...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 3
ماکان پیشانیاش را با دست فشرد. نگاه کوتاهی به صورت نگران دخترک انداخت و سرش را به نشانهی پاسخ منفی، بالا داد. مدتی میشد هرجایی که میرفت این دختر را میدید. خودش هم که نبود، حتما رد و نشانی از او مقابلش قرار میگرفت. توکا جسارت به خرج داد و قدمی جلوتر رفت. چشمش را میان فضای کوچک و سادهی اتا...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 4
_ مهلا سعادتی رو میگم! همین دختره که... ماکان سری تکان داد و میان حرفش پرید. _ میشناسم... توکا ناراضی از جواب کوتاهی که دریافت کرده بود، بار دیگر به حرف آمد. _ خب هدفش از این کار چی بوده؟ چی بهش میرسه اگه اعتبار شما رو خراب کنه؟ ماکان با نگاهی جدی به صورت دخترک خیره شد بلکه دست از سوال...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 5
زن نگاهش را به صورت توکا دوخت. چشمهای سیاه و ابروهای پهنش زیبایی شرقی به صورتش بخشیده بود. سادگی و صداقت نگاهش باعث شد لبخند کمرنگی بزند. _ خداروشکر اتفاق مهمی نیوفتاد. شما هم از این به بعد بیشتر مراقب باش. همه مثل من زود قانع نمیشن! توکا با لبخند تشکر کرد و از اتاق خارج شد. بدون فکر، لیوان...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 6
نفسش را محکم بیرون داد و رو به زن سالخوردهای که مقابلش نشسته و از زانو درد گله میکرد، گفت: _ قربونتون برم مادر جان، من پرستارم، اجازهی تجویز دارو ندارم! الان خانم دکتر کارشون تموم میشه بهتون رسیدگی میکنن. بالاخره موفق شدند زنی را که نیاز به معاینات دقیقتر داشت، راضی کنند تا برای بررسی بهتر...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 7
لبخند کجی روی صورت مرد نشست و اخم توکا بیاراده پررنگتر شد. برای مشغول نشان دادن خودش، سمت وسایل بخیه رفت و سوزنی را که ماکان استریل کرده بود، دوباره ضدعفونی کرد. صدای مرد این بار تا حد ممکن پایین آمده بود اما توکا آن را به وضوح شنید. _ خو هرکی هم جا من باشه نطقش باز میشه و درد یادش میره! شاعر...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 8
سرم را تزریق کرد و سراغ زن دیگری رفت. در عرض چند دقیقه، اینقدر کار روی سرش ریخت که کاملا از فکر دکتر پناهی بیرون آمده بود. روی یکی از صندلیهای داخل سالن نشسته و برای شنیدن صدای دستگاه فشارسنج میان آن شلوغی تمرکز کرده بود که متوجه نشستن دکتر پناهی پشت میز شد. فشارسنج را از دور بازوی مرد باز کرد ...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 9
با رفتن توکا، او هم سری از روی تاسف تکان داد و با لبخندی که کم پیش میآمد روی صورتش بنشیند، سمت سرویس بهداشتی رفت. چند مشت آب سرد به صورتش پاشید و درحالی که قطرات آب روی صورتش میلغزیدند، به اتاقش برگشت. فکرش درگیر بود. باید میرفت و تکلیفش را مشخص میکرد. اولین باری نبود که فرهاد با افکار احمقان...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 10
پدربزرگش روی صندلی راکر مقابل پنجره نشسته و عینکش را به چشم زده بود. مثل همیشه هزار و یک شب در دست داشت و خودش را غرق حکایتهای آن کرده بود. تنها کتابی که ماکان تا به حال در دستش دیده بود. هیچوقت توضیحی در مورد آن نداده بود اما ماکان حدس میزد به خاطر شهرزاد قصه گو و احتمالا هم نام بودنش با مادر...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 11
صدای جیغ فرانک بلند شد اما فرهاد با خونسردی دست ماکان را از یقهش جدا کرد، شلوار جین پارهش را که از کمرش آویزان بود کمی بالا کشید و با نفرت گفت: _ بهتر! به جرم قتل میگرفتنت شرت کم میشد از سرمون! تمام صورت ماکان از شدت خشم سرخ شده و صدای بلند نفسهایش در خانه پیچیده بود. منوچهر عصبی از جدال ...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 12
حرفش که تمام شد، پشتش را به او کرد و بیتوجه به بقیه، پاکوبان سمت اتاقش رفت. برای عبور از میان درهای متعدد خانهی قدیمی منوچهر خان، باید سرش را کمی خم میکرد. سالها بود که همزمان با قد کشیدنش، دیوارهای ضخیم این خانه به روحش فشار آورده و جسمش را عذاب داده بودند. مغزش داشت میترکید. حالش از این کی...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 13
_ امروز که با توپ پر و واسه دعوا اومدی! من با دلتنگیم چیکار کنم مامان جان؟ یه روزایی نفسم بند میاد از نبودنت! دلتنگی و نگرانی برای مادرش بزرگترین عذاب زندگیاش بود. دلش میخواست او را هم پیش خودش ببرد اما دستش برای این کار بسته بود. کلافه چنگی میان موهای سرکشش زد و آنها را عقب داد. _ من ...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 14
با شنیدن صدای همیشه طلبکار یاسر، پاهایش از حرکت ایستاد و قبل از ورود به آشپزخانه، متوقف شد. همه چیز این خانه آزارش میداد. دلش می-خواست هرچه زودتر به کنج تنهایی خودش پناه ببرد و هیچ کدامشان را نبیند. حتی از مادرش هم دلخور بود که تمام این سالها سکوت کرده و چنین خفتی را به جان خریده بود. شاید اگر ...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 15
فصل دو کلافه از باران بیموقعی که در شلوغی غروب پنجشنبه، بار ترافیک شهر را بیشتر از همیشه کرده بود، از شیشه به بیرون سرکی کشید تا دلیل این همه صدای بوق را ببیند. پرایدی با چند ماشین فاصله از آنها، وسط خیابان ایستاده و انگار روشن نمیشد. صدای غر زدن رانندهی اسنپی که همراه صنم و شیما داخلش نشس...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 16
با رفتن توکا و دوستانش، ماکان که برای تشکر از ماشین پیاده شده بود، با فکری درگیر، دوباره پشت فرمان نشست. لبخندی نادر روی صورتش جا خوش کرده و فکرش بیاراده سمت موهای فر خیسخوردهای که از گوشه و کنار مقنعهی توکا روی صورتش ریخته و به پوست خیسش چسبیده بود، کشیده شد. دخترک جسوری که انگار فرق داشت ...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 17
فصل سه دستهایش را داخل جیب مانتوی بهارهش برده و سرش را رو به آسمان گرفته بود. طبق معمول، زودتر از ساعت کلاسش از خانه بیرون زده بود تا از قدم زدن در هوای بهاری و نفس کشیدن عطر دریا که با نسیم ملایمی به صورتش میخورد، لذت ببرد. نزدیک به ورودی اصلی بیمارستان، مکثی کرد و نگاهش سمت خیابان فرعی ...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 18
با سر و صدا دنبال استاد راه افتادند تا قبل از رفتنش، به جواب سوالهایی که بعد از بررسی بیمار دیالیزی برایشان ردیف شده بود برسند. استاد چدتایی از سوالها را جواب داد و بعد هم با خسته نباشیدی که بیشتر معنی «دست از سرم بردارین» داشت، از آنها فاصله گرفت. توکا به طرف اتاق تعویض لباس رفت و در حالی ک...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 19
توکا تازه یادش افتاد که قرار بوده مریض به نظر برسد! سریع از آن حالت شق و رق خارج شد و خودش را کمی روی صندلی رها کرد. تلاش کرد صدایش هم اندکی بیحال به نظر برسد. _ نه! فقط اون که نبود! یکم بیحال بودم... ماکان عینکش را روی چشمش گذاشت و با نگاهی که ته دل توکا را خالی میکرد و انگار دنیایی حرف در ...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 20
همزمان با ورودش به خانه، صدای زنگ موبایلش هم بلند شد. گوشی را از میان خرت و پرتهای داخل کیف بزرگش بیرون کشید و با دیدن اسم مانی، لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست. موبایل را کنار گوشش گذاشت و بیتوجه به سر و صدای صنم و شیما که از داخل اتاق میآمد، خودش را به آشپزخانه رساند. _ سلام مانی جون. یاد ما ...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
