توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و بیست و یک :
فصل بیست و دو
ماکان شیشهی گلاب را روی سنگ خالی کرد و دستش را با دلتنگی روی اسم پدرش کشید. دلش گرفته بود. میترسید برخلاف چیزی که با اطمینان به مانی گفته بود، نتواند مادرش را قانع کند. نمیدانست سمیرا این بازی را تا کجا میخواهد ادامه دهد.
با نوک انگشت ضربهای روی سنگ سیاه مزار طاها زد و زیر لب شروع به فرستادن فاتحه کرد. همانجا کنار مزار روی روی زمین نشست. زانوهایش را در آغ
لطفا صبر کنید...
