توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت یک :
فصل یک
اورژانس خلوت بود و غیر از مرد جوان خوابیده روی تخت، بیمار دیگری در اتاق حضور نداشت. همراهش با نگرانی دستش را گرفته و به دکتر پناهی خیره شده بود.
قدمی عقب ایستاده و نگاه شیفتهش به دکتر خوش قد و قامت و همیشه اخموی بخش بود. ژست خاصش را موقع معاینهی بیمار و نوشتن نسخه دوست داشت. یک پایش را جلوتر از پای دیگر میگذاشت، زانویش را خم میکرد و به سمت بیمار متمایل میشد. نگاهش همیشه موشکافانه بود اما آن روز توکا احساس میکرد مثل همیشه نیست.
هنگام نوشتن نسخه هم آرنج دست راستش را به میز تکیه میداد و درحالی که اخم از صورتش پاک نمیشد، با دست چپش تند تند نسخه مینوشت. همین چپ دست بودنش هم از نظر توکا عامل دیگری بود تا جذابیتش را بیشتر کند. به نظرش همیشه چپ دستها آدمهای خاصتری بودند. با یادآوری این که در دوران دبیرستان، مدتی را تلاش کرده بود تا بتواند با دست چپ بنویسد، لبخند نصفه نیمهای روی لبش نشست و دکتر که پرتابل را سمتش گرفت، لبخندش را جمع کرد. نگاهش با دیدن دست او که بار دیگر سمت شقیقهش رفته بود، رنگ نگرانی گرفت.
نگاه دقیقی به صورت درهم دکتر پناهی انداخت و قبل از این که کس دیگری سراغ تزریق نسخهی تجویزی او برای بیمار برود، خودش دست به کار شد. آنتیبیوتیک تجویز شده را با تردید برای بیمار تزریق کرد و از اتاق خارج شد. بوی شویندهای که کادر خدماتی برای ضدعفونی کردن زمین استفاده کرده بودند، زیر دماغش زد. پسر نوجوانی که ساعتی قبل با شکایت از درد معده و به تنهایی مراجعه کرده بود، حالا که دردش آرام گرفته و سرحالتر به نظر میرسید، سرمش را در دست گرفته و مقابل در اتاقش ایستاده بود. توکا با دیدن او به خنده افتاد.
_ اینجا چیکار میکنی بچه؟ بگیر بالا اون سرمو خون برمیگرده داخلش!
پسرک با اخم سرم را بالاتر گرفت و غر زد:
_ حوصلهم سر رفت اون تو! نمیشه برم تو یه اتاق دیگه؟ اینجا هیچکس نیست مخشو بخورم!
توکا با خنده او را به داخل هول داد و در حالی که نگاهش پی قدمهای دکتر پناهی بود، گفت:
_ کم غر بزن پیرمرد! سرمت تموم شده، بریم بکشمش بعدش مرخصی.
دکتر پناهی داخل راهرو ایستاده و با همراه بیمار صحبت میکرد. دستش مدام سمت چشمها و شقیقهش میرفت و کلافه به نظر میرسید. توکا با مکث وارد اتاق شد و سوزن سرم را از رگ پسرک خارج کرد.
از اتاق او که بیرون آمد، نگاهش مثل همیشه به دنبال مرد محبوبش چرخید. بوی شوینده زیر بینیاش زد و اخمهایش را درهم برد. فکر کرد شاید بوی همین شوینده جدید و قوی که کادر خدماتی برای ضد عفونی کردن زمین استفاده کرده بودند حال دکتر را بدتر کرده. بو آنقدر شدید بود که از صبح صدای چند بیمار را در آورده و با وجود باز بودن پنجرههای راهرو، همه را کلافه کرده بود. دکتر پناهی بالاخره از دست همراه بیمار خلاص شد و در حالی که دستش را به سرش گرفته بود، سمت اتاقش رفت.
نگاهش سر تا پای او را رج زد و قد بلند و شانههای پهنش را از نظر گذراند. قدمهایش برعکس همیشه محکم نبود. راه رفتنش جوری بود که اگر کسی با دقت به او نگاه میکرد، متوجه تعادل نداشتنش میشد. نگرانش شده بود.
زمان بررسی پرتابل بیمار هم چندباری چشمهایش را بست و شقیقهش را فشرد. تمام حرکاتش آرام و نامحسوس بود اما نه برای کسی مثل توکا که ماهها بود تمام توجهش را به این مرد داده و کوچکترین حرکاتش را از بر بود.
برای رفتن سراغ او با خودش درگیر بود که با صدای نگران زنی به عقب چرخید. همراه همان بیماری بود که چند دقیقه قبل برایش آنتیبیوتیک تزریق کرد.
_ خانم دکتر برادر من حالش خوب نیست! یه نگاه بهش میاندازین؟
توکا ترسیده بود. شکش داشت به یقین تبدیل میشد. نیم نگاهی به صورت سرپرستار بخش که پشت استیشن ایستاده و حالا سرش را سمت آنها چرخانده بود انداخت و تلاش کرد نگرانیاش را پنهان کند. لبخندی روی صورتش نشاند و درحالی که سمت اتاق بیمار میرفت، با خوشرویی گفت:
_ من دکتر نیستم، پرستارم.
به تخت بیمار که رسید، بیشتر از قبل ترس به جانش افتاد. اوضاع از چیزی که فکر میکرد بدتر بود. زن جوان با دیدن شرایط برادرش جیغی کشید و محکم به صورت خود کوبید. تمام صورت بیمار پر از دانههای کهیر مانند شده و به زحمت نفس میکشید.
توکا با عجله جلو رفت و ماسک اکسیژن را روی صورت او گذاشت. همزمان زنگ کنار تخت را فشرد و بدون نگاه کردن به صورت کسی که برای کمک آمده بود گفت:
_ دکتر پناهی رو صدا بزن، بیمار واکنش نشون داده.
کمتر از یک دقیقه بعد، ماکان با عجله وارد اتاق شد. شرح حال کوتاهی از توکا گرفت. سرش نبض میزد و سنگین بود. تمرکز نداشت. دیدش مدام تار میشد و سرگیجهی خفیفی داشت.
از شب قبل حالش به هم ریخته و زودتر از تمام شدن مهمانی، به بهانهی شیفت صبحش به خانه برگشته بود. نفهمید چطور به خواب رفت اما صبح با احساس تهوع از خواب بیدار شد. برای بهتر شدن اوضاع دوش گرفته بود. تهوع دست از سرش برداشت اما سرگیجه و تاری دیدش هنوز هم پابرجا بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از نظرتون عزیزم 💜
۶ ماه پیشسارا
0جالب بود دوس داشتم
۷ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از نظرتون💜🙏
۷ ماه پیشبله
0خیلی خوب بود
۱۰ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش دارین🥰
۱۰ ماه پیشماهی
0عالیع دوسش دارم
۱۰ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون🥰
۱۰ ماه پیش??
0رمان خوبی بود
۱۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون🥰
۱۱ ماه پیشهلسان
0چه هیجان انگیز شروع شد😍
۱۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون🥰
۱۱ ماه پیشنازنین نوعی زاد
0اصلا واسه من هیچی بالا نمیشود
۱۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
احتمالا مشکل از اینترنتتون باشه وی پی ان رو هم خاموش کنین ممکنه حل بشه
۱۱ ماه پیشسمانه
0رمانخوبیه بود
۱۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
♥️♥️🙏🙏
۱۱ ماه پیشکتابخون
1امیدوارم قلم نویسنده غنی باشد
۱۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
🙏🙏
۱۱ ماه پیشاسرا
0اوه چه اتفاق دکتراول بخودش بایدتجویزمیدادی🙏
۱۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
🤦🤦🤦
۱۱ ماه پیشمهزتا
0خیلی عالی وزیبا
۱۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون🥰
۱۱ ماه پیش...
0قشنگ بود توی پارت اول جذب شدم
۱۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
خوشحالم دوستش دارین🥰
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0عالی بود دستت نویسنده طلا