سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت سی و هشتم :
از اینکه باید در مورد خاطره ای که به یادآورده ام با البرز حرف بزنم، دل پیچه می گیرم. اما راه دیگه ای ندارم.
ـ من.... من پافشاری می کردم که یه چیزی رو بگم و هامین رو حسابی عصبانی کردم و اونم منو زد.
البرز انگشتانش را در هم قفل می کند و تکیه اش را از مبل می گیرد و به جلو خم می شود.
ـ به هامین گفتی چی یادت اومد؟؟؟
ـ آره، خیلیم اصرار کردم بهم بگه بحثمون در مورد چی بود ولی.....
ـ ولی چ
لطفا صبر کنید...
