پارت سی و هشتم :

از اینکه باید در مورد خاطره ای که به یادآورده ام با البرز حرف بزنم، دل پیچه می گیرم. اما راه دیگه ای ندارم.
ـ من.... من پافشاری می کردم که یه چیزی رو بگم و هامین رو حسابی عصبانی کردم و اونم منو زد.
البرز انگشتانش را در هم قفل می کند و تکیه اش را از مبل می گیرد و به جلو خم می شود.
ـ به هامین گفتی چی یادت اومد؟؟؟
ـ آره، خیلیم اصرار کردم بهم بگه بحثمون در مورد چی بود ولی.....
ـ ولی چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!