سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت بیست و نهم :
ـ من فکر می کردم قرار این فکر که کوردی آزارت بده اما کورد بودن یه جوری رفت تو مغزت و باهات عجین شد که من مخصوصا امشب متوجه عشقت به کورد ها، لباساشون، رقصشون شدم.
سکوت می کنم و هامین از این سکوتم این گونه برداشت می کند که من از دست او ناراحت شده ام.
ـ بهت حق میدم که از دستم ناراحت باشی.
ـ من ناراحت نیستم.
هامین مشکوک نگاهم می کند.
ـ از اینکه بهت دروغ گفتم، ناراحت نیستی؟!
لطفا صبر کنید...

آمنه
0سعیده بانو واقعا هامین سکته میکنه به خاطره فشاری که الان روش هست اخه هر روز خودش دوری میکرد الان داره به التماس میفته بذارید یک امشب خوب باشه شاید حافظه برگشت پارتهای عالی بود