پارت بیست و نهم :

ـ من فکر می کردم قرار این فکر که کوردی آزارت بده اما کورد بودن یه جوری رفت تو مغزت و باهات عجین شد که من مخصوصا امشب متوجه عشقت به کورد ها، لباساشون، رقصشون شدم.
سکوت می کنم و هامین از این سکوتم این گونه برداشت می کند که من از دست او ناراحت شده ام.
ـ بهت حق میدم که از دستم ناراحت باشی.
ـ من ناراحت نیستم.
هامین مشکوک نگاهم می کند.
ـ از اینکه بهت دروغ گفتم، ناراحت نیستی؟!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    سعیده بانو واقعا هامین سکته میکنه به خاطره فشاری که الان روش هست اخه هر روز خودش دوری میکرد الان داره به التماس میفته بذارید یک امشب خوب باشه شاید حافظه برگشت پارتهای عالی بود

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!