سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت سی و یک :
بالاجبار چشمانم را باز می کنم و نگاه نگرانش را که می بینم کمی آرام می گیرم.
ـ چت شده آروم جونم.
با این حرفش بغض می کنم، این حافظه ی من هم چقدر وقت نشناس بود. دقیقا امشب که دلمان آغوش یکدیگر را خواسته بود، باید بر می گشت آن هم نه به طور کامل که مرا از سردرگمی در بیاورد، فقط در آن حد که گیج ترم کند.
ـ یه چیزی یادم اومد.
با صدای لرزان ناشی از بغض می گویم و با این حرفم دستان هامین که
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

تمنا
0شاید جداشدنشون سر شک کردن باشه🤔