سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت چهل :
باورم نمی شود تا این حد بی مهر و محبت بوده ام، در همان حالی که اشک می ریزم، سر چیکا را نوازش می کنم که هامین به پذیرایی برمی گردد.
هنوز وضعیت من را ندیده است و سرش پایین است.
ـ رضوان بهم گفت ناراحتیت واسه چیه؟
سعی می کنم اشک هایم را پاک کنم تا هامین متوجه حال و روزم نشود و قصد ندارم که در مورد خاطره ای که به یاد آورده ام هم حرفی بزنم، چرا که می دانم با یادآوری آن خاطره، هامین را هم
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آمنه
0عالی بود من احساس میکنم سرمه از قبل البرز رو دوست داشته وشاید اونها هدیه های از طرف سرمه به البرز باشه که حتی هامین از این موضوع با خبر نیست امیدوارم اگه حافظه اش برگرده حافظه الانش پاک نشه که بدبخت میشیم اخه ذهنمون حسابی درگیره الان وقبل هستیم پارتهای عالیه عالیه عالی مرسی