سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت سی :
ـ نخیرم، مشکل اینجا که تو از قبل یه ندایی به من ندادی که آمادگی داشته باشم، تا دیروز مثل یوسف پیامبر از دستم فراری بودی، چی شده الان یهویی؟؟؟!
ـ داستان یوسف پیامبر و یادت اومده؟؟؟
ـ نخیر تو اینترنت خوندم، حاشیه ام نرو لطفا.
ـ خودمم نمی دونم. امشب با اون لباس و آرایش رفتی دوشادوش هم رقصیدیم خیلی برام خواستنی شدی.
پتوی دورم را کمی شل می کنم و با ذوق می پرسم.
ـ یعنی امشب خیل
لطفا صبر کنید...
