سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت سی و پنجم :
ـ ترس برای چی؟
ـ فکر می کردم خیلی باید جیغ جیغو باشه، یادته اون اوایل اصلا نمی ذاشت بخوابی؟؟؟
هامین سری تکان می دهد و به فکر فرو می رود.
ـ ولی دیشب که اون جوری تو بغلم آروم خوابیده بود، نظرم در موردش عوض شد.
البرز از جا شکلاتی روی میز، شکلاتی برمی دارد و به چیکا نشان می دهد.
ـ بیا بغل عمو تا بهت شکلات بدم.
چیکا از هامین می خواهد تا او را روی زمین بگذارد.
با احتیاط و ب
لطفا صبر کنید...
