سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت سی و نهم :
هامین که می آید، تمام سعیم را می کنم تا متوجه خرابی حالم نشود اما انگار موفق نشده ام چرا که هامین مدام سوال پیچم می کند.
در حالی که مشغول جمع کردن میز شام هستیم و هامین هم کمکم می کند، می پرسد:
ـ امروز جلسه ی مشاوره ات با البرز خوب بود؟
کوتاه پاسخ می دهم:
ـ اوهوم.
هامین ظرف ها را از دستم می گیرد و داخل سینک می گذارد و بعد در حالی که به سینک تکیه داده است، با دقت نگاهم می کند.<
لطفا صبر کنید...
