سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت بیست و هفتم :
همان طور که هم می رقصیدم و هم حواسم به اطراف بود، گفتم:
ـ غمت نباشه، الان نقشه امونو اجرا می کنم.
دنبال فریده و رضوان می گشتم که خوشبختانه با سبدی که خودمان از قبل آماده کرده بودیم، جلو ایستاده بودند و با اشاره ی من زودتر از خواهر شوهر طاهره جلو آمدند و مشغول جمع کردن شاباش های عروس و داماد شدند و خواهر شوهر طاهره خیلی بد ضایع شد و آرام آرام مسیرش را کج کرد و به سر میزش برگشت.
طاه
لطفا صبر کنید...
