سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت سی و دوم :
صبح با تکان هایی که چیکا به بدنم می دهد، از خواب بیدار می شوم.
هامین سرجایش نیست.
به ساعت نگاه می کنم و باورم نمی شود تا ساعت یازده خوابیده باشم و چیکا بیدارم نکرده باشد.
چیکا نق می زند.
ـ جان مامان، حتما گشنته، الان میریم پایین صبحونه می خوریم.
روی تخت می نشینم و با دست کمی مو هایم را شانه می کنم که یادداشتی را روی پاتختی می بینم.
ـ چیکا گشنه اش بود بهش شیر دادم و به رض
لطفا صبر کنید...
