اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت چهارم :
خلیل بود که داشت آهسته به مرد روبرویش چیزهایی میگفت.
- گفتی از روستای همجوار میای؟
مرد جوان سری تکان داد و تایید کرد:
- خواهرم قراره بره خونه یه ارباب بالا رده و اعیونی تو شهر.
خلیل بیقید دستش را توی هوا تکان داد:
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0که به شهر نرود