پارت چهارم :

خلیل بود که داشت آهسته به مرد روبرویش چیزهایی می‌گفت.

- گفتی از روستای همجوار میای؟

مرد جوان سری تکان داد و تایید کرد:

- خواهرم قراره بره خونه یه ارباب بالا رده و اعیونی تو شهر.

خلیل بی‌قید دستش را توی هوا تکان داد:

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!