اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت پنجم :
پوست مهتاب گونه ماهچهره گلگون شد. دستش را روی دهانش گذاشت و با صدای جیغ خفهای عقب رفت.
فاصله مرد با او کمتر از چیزی بود که حیا و عرف حکم میکرد.
چشمهایش را به زمین دوخت. صدایش از دلهره میلرزید اما با تحکم گفت:
- آقا احمد ای ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

مهسا
4بهترین رمان